when the ocean fell in love
when the ocean fell in love
part 2
**«دریا اول نجوا میکند، بعد صدا میزند.»**
آن شب، دیانا خواب ندید.
او غرق شد.
در تاریکیای عمیق
که نه سرد بود
نه ترسناک
فقط بیانتها.
وقتی چشم باز کرد،
زیر آب بود.
اما خفه نمیشد.
نفس میکشید.
آب دورش میچرخید
نرم
آرام
مثل پارچهای ابریشمی که روی پوست کشیده شود.
موهایش در آب شناور بودند
و نور آبی کمرنگی از بالا میتابید.
او تنها نبود.
حسی در اطرافش بود.
حضور چیزی عظیم.
صدایی آمد.
این بار واضحتر از همیشه.
«دیانا…»
قلبش تند زد.
اما پاهایش فرار نکردند.
چرخید.
هیچکس را ندید.
فقط سایهای در دوردست.
بزرگ.
نامشخص.
مثل خطی از تاریکی میان نور.
صدا دوباره گفت:
«تو مرا میشنوی.»
نه سؤال بود.
نه تعجب.
مثل یک حقیقت ساده.
دیانا لبهایش را باز کرد.
حباب کوچکی بالا رفت.
«تو کی هستی؟»
چند ثانیه سکوت.
بعد موجی نرم از آب دورش پیچید.
نه برای آسیب.
برای لمس.
«من… همان چیزی هستم که همیشه صدایت زده.»
آب اطرافش سنگینتر شد.
نه خفهکننده.
فقط عمیقتر.
«چرا من؟» صدایش لرزید.
سایه نزدیکتر شد.
آنقدر که فشار حضورش روی پوستش حس میشد.
«چون تو هرگز فراموش نکردی.»
جمله مثل سنگی در دلش افتاد.
فراموش نکرده بود… چه چیزی را؟
ناگهان تصویرهایی کوتاه از ذهنش گذشت—
دستی که در آب رها میشود.
فریادی خاموش.
نوری که از بالا محو میشود.
دیانا با نفس تند بیدار شد.
اتاقش تاریک بود.
پنجره نیمهباز.
پردهها با باد تکان میخوردند.
قلبش هنوز تند میزد.
اما صدای موجها بیرون
بلندتر از همیشه بود.
او از تخت پایین آمد.
پاهایش سردی سنگ کف اتاق را حس کردند.
به سمت پنجره رفت.
دریا سیاه بود.
ماه پشت ابر پنهان.
و موجها…
بیقرار.
ناگهان صدایی از پایین صخرهها بلند شد.
نه مثل موج.
نه مثل باد.
مثل چیزی که نامش را صدا بزند.
«دیانا.»
این بار بیدار بود.
رنگ از صورتش پرید.
نفس عمیق کشید.
میتوانست وانمود کند نشنیده.
میتوانست برگردد به تخت.
اما نکرد.
چند دقیقه بعد
از خانه بیرون رفت.
کوچهها خالی بودند.
چراغها کمنور.
باد سرد.
قدمهایش او را به سمت صخرهها برد
انگار خودش تصمیم نگرفته بود.
وقتی به لبه رسید
موجی عظیم به سنگها کوبید
و قطرات آب تا صورتش پاشید.
و بعد—
برای اولین بار
دریا جوابش را داد.
سطح آب لرزید.
نه از طوفان.
از حضور.
خطی از تاریکی در دل موجها شکل گرفت
همان سایهای که در خواب دیده بود.
و صدایی عمیق،
این بار نه در ذهنش
بلکه در هوا،
در باد،
در قلبش—
«بیا.»
نه تهدید.
نه اجبار.
دعوت.
دیانا یک قدم جلو رفت.
باد موهایش را عقب زد.
چشمهایش در تاریکی دریا قفل شد.
و در آن لحظه فهمید—
نجوا تمام شده.
حالا دریا
او را صدا میزد.
---
part 2
**«دریا اول نجوا میکند، بعد صدا میزند.»**
آن شب، دیانا خواب ندید.
او غرق شد.
در تاریکیای عمیق
که نه سرد بود
نه ترسناک
فقط بیانتها.
وقتی چشم باز کرد،
زیر آب بود.
اما خفه نمیشد.
نفس میکشید.
آب دورش میچرخید
نرم
آرام
مثل پارچهای ابریشمی که روی پوست کشیده شود.
موهایش در آب شناور بودند
و نور آبی کمرنگی از بالا میتابید.
او تنها نبود.
حسی در اطرافش بود.
حضور چیزی عظیم.
صدایی آمد.
این بار واضحتر از همیشه.
«دیانا…»
قلبش تند زد.
اما پاهایش فرار نکردند.
چرخید.
هیچکس را ندید.
فقط سایهای در دوردست.
بزرگ.
نامشخص.
مثل خطی از تاریکی میان نور.
صدا دوباره گفت:
«تو مرا میشنوی.»
نه سؤال بود.
نه تعجب.
مثل یک حقیقت ساده.
دیانا لبهایش را باز کرد.
حباب کوچکی بالا رفت.
«تو کی هستی؟»
چند ثانیه سکوت.
بعد موجی نرم از آب دورش پیچید.
نه برای آسیب.
برای لمس.
«من… همان چیزی هستم که همیشه صدایت زده.»
آب اطرافش سنگینتر شد.
نه خفهکننده.
فقط عمیقتر.
«چرا من؟» صدایش لرزید.
سایه نزدیکتر شد.
آنقدر که فشار حضورش روی پوستش حس میشد.
«چون تو هرگز فراموش نکردی.»
جمله مثل سنگی در دلش افتاد.
فراموش نکرده بود… چه چیزی را؟
ناگهان تصویرهایی کوتاه از ذهنش گذشت—
دستی که در آب رها میشود.
فریادی خاموش.
نوری که از بالا محو میشود.
دیانا با نفس تند بیدار شد.
اتاقش تاریک بود.
پنجره نیمهباز.
پردهها با باد تکان میخوردند.
قلبش هنوز تند میزد.
اما صدای موجها بیرون
بلندتر از همیشه بود.
او از تخت پایین آمد.
پاهایش سردی سنگ کف اتاق را حس کردند.
به سمت پنجره رفت.
دریا سیاه بود.
ماه پشت ابر پنهان.
و موجها…
بیقرار.
ناگهان صدایی از پایین صخرهها بلند شد.
نه مثل موج.
نه مثل باد.
مثل چیزی که نامش را صدا بزند.
«دیانا.»
این بار بیدار بود.
رنگ از صورتش پرید.
نفس عمیق کشید.
میتوانست وانمود کند نشنیده.
میتوانست برگردد به تخت.
اما نکرد.
چند دقیقه بعد
از خانه بیرون رفت.
کوچهها خالی بودند.
چراغها کمنور.
باد سرد.
قدمهایش او را به سمت صخرهها برد
انگار خودش تصمیم نگرفته بود.
وقتی به لبه رسید
موجی عظیم به سنگها کوبید
و قطرات آب تا صورتش پاشید.
و بعد—
برای اولین بار
دریا جوابش را داد.
سطح آب لرزید.
نه از طوفان.
از حضور.
خطی از تاریکی در دل موجها شکل گرفت
همان سایهای که در خواب دیده بود.
و صدایی عمیق،
این بار نه در ذهنش
بلکه در هوا،
در باد،
در قلبش—
«بیا.»
نه تهدید.
نه اجبار.
دعوت.
دیانا یک قدم جلو رفت.
باد موهایش را عقب زد.
چشمهایش در تاریکی دریا قفل شد.
و در آن لحظه فهمید—
نجوا تمام شده.
حالا دریا
او را صدا میزد.
---
- ۲۵۰
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط