{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

When the ocean fell in love

When the ocean fell in love
part 1



**«بعضی صداها از بیرون نمی‌آیند؛ از ژرفای روح می‌آیند.»**

دیانا همیشه حس می‌کرد چیزی در او با بقیه فرق دارد.

نه آن‌قدر عجیب که مردم بفهمند
نه آن‌قدر واضح که بتواند توضیحش دهد

فقط یک کشش خاموش
یک حس قدیمی
مثل خاطره‌ای که یادش نمی‌آید از کِی در وجودش بوده.

او در شهری ساحلی زندگی می‌کرد
شهری که خانه‌هایش روی صخره‌ها ساخته شده بود
و پنجره‌هایش همیشه رو به موج‌های ناآرام باز می‌شد.

هوای شهر همیشه بوی نمک می‌داد.
صدای مرغان دریایی با صدای تورهای خیس ماهی‌گیرها قاطی می‌شد.
و دریا…
هیچ‌وقت کاملاً آرام نبود.

مردم شهر به دریا احترام می‌گذاشتند.
اما دوستش نداشتند.

برای آن‌ها دریا فقط منبع نان بود
و گاهی هم منبع مرگ.

هیچ‌کس بعد از غروب زیاد نزدیک آب نمی‌رفت.
این قانون نانوشته‌ی شهر بود.

جز دیانا.

او عصرها از کوچه‌های سنگی پایین می‌رفت
تا لبه صخره‌های مشرف به آب
می‌ایستاد
و به افق خیره می‌شد.

انگار منتظر چیزی بود.

یا کسی.

گاهی فقط صدای باد بود.
گاهی فقط موج.
اما بعضی روزها…

او مطمئن بود صدایی می‌شنود.

نه صدای انسان
نه صدای پرنده
نه صدای طوفان

یک نجوا.

آرام.
کشیده.
عمیق.

مثل صدایی که از زیر لایه‌های سنگ و آب رد شده باشد
و مستقیم به قلبش رسیده باشد.

او هیچ‌وقت این را به کسی نگفته بود.

چون می‌دانست اگر بگوید،
همه فکر می‌کنند خیال‌باف است.

اما اگر خیال بود…
چرا فقط او می‌شنیدش؟

چرا هر بار که به دریا نزدیک می‌شد
قلبش تندتر می‌زد؟

و چرا گاهی حس می‌کرد
دریا او را می‌شناسد؟

آن روز هوا سنگین‌تر از همیشه بود.
ابرها پایین آمده بودند
و موج‌ها بی‌قرارتر به صخره‌ها می‌کوبیدند.

در بازار شهر، مردی گفت:
«دریا امروز حال و هوای خوبی نداره.»

دیگری زیر لب جواب داد:
«از دیشب صداش فرق کرده.»

دیانا از کنارشان رد شد
اما گوش‌هایش تیز شده بود.

چون درست همان لحظه
همه‌چیز برای چند ثانیه ساکت شد.

بازار.
پرنده‌ها.
حتی باد.

و بعد—

نجوا برگشت.

این بار واضح‌تر.

اسمش را شنید.

خیلی آرام.
خیلی نزدیک.

دیانا خشکش زد.
نفسش نیمه‌کاره ماند.

زیر لب گفت:
«کی هستی…؟»

موجی محکم به صخره‌ها کوبید.
باد سردی صورتش را برید.
و خط تیره افق برای یک لحظه
عمیق‌تر از همیشه به نظر رسید.

در آن لحظه
او فقط یک چیز را فهمید:

این صدا
قرار نیست دیگر ساکت بماند.

و شاید
زندگی آرامش
همین‌جا
تمام شده باشد.

#فیک#جونگ‌کوک#فیکشن#بی تی اس
دیدگاه ها (۰)

when the ocean fell in love (دریا هرگز فراموش نمی‌کند؛ فقط ص...

دریا ساده است ...معادله ای سخت ندارد ...واضح و شفاف است ...د...

وای من نمیدانستم آن چشم ها برای چه کسی است؟ نمی توانستم تصور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط