Queen of my heart | part 24
Queen of my heart | part 24
پنج سال از آن روزها گذشته بود...
کافهی کوچک هنوز سر جایش بود.
اما حالا روی یکی از دیوارهایش، تابلویی نقاشی شده بود که لیانا سالها پیش برای جونگکوک کشیده بود؛ همان نقاشی یک فنجان آمریکانو.
لیانا دیگر فقط یک باریستا نبود.
او به آرزویش رسیده بود و به عنوان یک نقاش شناخته میشد. آثارش در گالری جونگکوک به نمایش گذاشته میشد و بازدیدکنندههای زیادی برای دیدن نقاشیهایش میآمدند.
جونگکوک هم کمکم تمام کارهای غیرقانونی گذشتهاش را کنار گذاشته بود.
حالا تمام وقتش را صرف ادارهی گالری و حمایت از هنرمندان جوان میکرد.
روی انگشت هر دویشان، حلقهی ازدواج میدرخشید.
سه سال پیش، در یک مراسم ساده، با هم ازدواج کرده بودند.
هر وقت کسی از آنها میپرسید آشناییشان از کجا شروع شد، هر دو با خنده فقط یک جمله میگفتند:
«همهچی از یه فنجون آمریکانو شروع شد.»
و اما جولیا...
بعد از آن روز، واقعاً از زندگی آن دو کنار رفت.
چند سال بعد، برای ادامهی تحصیل به فرانسه رفت.
در آنجا با فردی آشنا شد که به او یاد داد عشق، به معنی مالکیت نیست.
جولیا هم بالاخره آرامش واقعی را پیدا کرد و زندگی تازهای برای خودش ساخت.
یک عصر بارانی...
لیانا و جونگکوک کنار پنجرهی کافه نشسته بودند.
دو فنجان آمریکانو روی میز بود.
جونگکوک با لبخند گفت:
جونگکوک : «اگه زمان برگرده عقب، بازم وارد اون کافه میشم.»
لیانا خندید.
لیانا : «برای آمریکانو؟»
جونگکوک سرش را تکان داد.
جونگکوک : «نه... برای پیدا کردن ملکهی قلبم.»
لیانا دستش را در دست او گذاشت.
بیرون باران آرام میبارید...
و داخل کافه، عشقی که با یک فنجان قهوه شروع شده بود، هنوز بعد از سالها گرم و زنده بود.
The end 🪽✨
خب بگید ببینم خوب شده ؟
پنج سال از آن روزها گذشته بود...
کافهی کوچک هنوز سر جایش بود.
اما حالا روی یکی از دیوارهایش، تابلویی نقاشی شده بود که لیانا سالها پیش برای جونگکوک کشیده بود؛ همان نقاشی یک فنجان آمریکانو.
لیانا دیگر فقط یک باریستا نبود.
او به آرزویش رسیده بود و به عنوان یک نقاش شناخته میشد. آثارش در گالری جونگکوک به نمایش گذاشته میشد و بازدیدکنندههای زیادی برای دیدن نقاشیهایش میآمدند.
جونگکوک هم کمکم تمام کارهای غیرقانونی گذشتهاش را کنار گذاشته بود.
حالا تمام وقتش را صرف ادارهی گالری و حمایت از هنرمندان جوان میکرد.
روی انگشت هر دویشان، حلقهی ازدواج میدرخشید.
سه سال پیش، در یک مراسم ساده، با هم ازدواج کرده بودند.
هر وقت کسی از آنها میپرسید آشناییشان از کجا شروع شد، هر دو با خنده فقط یک جمله میگفتند:
«همهچی از یه فنجون آمریکانو شروع شد.»
و اما جولیا...
بعد از آن روز، واقعاً از زندگی آن دو کنار رفت.
چند سال بعد، برای ادامهی تحصیل به فرانسه رفت.
در آنجا با فردی آشنا شد که به او یاد داد عشق، به معنی مالکیت نیست.
جولیا هم بالاخره آرامش واقعی را پیدا کرد و زندگی تازهای برای خودش ساخت.
یک عصر بارانی...
لیانا و جونگکوک کنار پنجرهی کافه نشسته بودند.
دو فنجان آمریکانو روی میز بود.
جونگکوک با لبخند گفت:
جونگکوک : «اگه زمان برگرده عقب، بازم وارد اون کافه میشم.»
لیانا خندید.
لیانا : «برای آمریکانو؟»
جونگکوک سرش را تکان داد.
جونگکوک : «نه... برای پیدا کردن ملکهی قلبم.»
لیانا دستش را در دست او گذاشت.
بیرون باران آرام میبارید...
و داخل کافه، عشقی که با یک فنجان قهوه شروع شده بود، هنوز بعد از سالها گرم و زنده بود.
The end 🪽✨
خب بگید ببینم خوب شده ؟
- ۲.۸k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط