𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟗
پارت ۲۹ | حقیقت نصفه
فضای عمارت سنگینتر از همیشه شده بود.
همه با احتیاط به جینوو نگاه میکردند.
جونگکوک سکوت را شکست.
ـ «اون خالکوبی... یعنی چی؟»
جینوو نگاهی به مچ دستش انداخت.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «اگه اون شب این علامت رو قبول نمیکردم... امروز زنده نبودم.»
سوا با تعجب پرسید:
ـ «یعنی...؟»
ـ «بعد از انفجار، افراد بلککرو منو پیدا کردن.»
جونگکوک ناباورانه زمزمه کرد:
ـ «پس کای...»
ـ «منو تحویلشون نداد.»
جینوو حرفش را کامل کرد.
ـ «برعکس... جونم رو نجات داد.»
سالن در سکوت فرو رفت.
جونگکوک نمیتوانست حرفهای برادرش را باور کند.
ـ «ولی اون داره میکشه... آدم میدزده...»
جینوو نگاهش را پایین انداخت.
ـ «میدونم.»
ـ «پس چرا هنوز کنارش موندی؟»
جینوو آهی کشید.
ـ «چون بهش بدهکارم.»
در همان لحظه، صدای شکستن شیشهی یکی از پنجرهها بلند شد.
همه اسلحههایشان را بیرون کشیدند.
یکی از محافظها فریاد زد:
ـ «پناه بگیرید!»
چند دودزای کوچک داخل سالن افتاد.
دود سفید همهجا را پر کرد.
جونگکوک سریع دست سوا را گرفت.
ـ «ازم جدا نشو!»
سوا محکم دستش را فشرد.
اما در میان دود...
دست دیگری، بازوی سوا را گرفت.
همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.
وقتی دود کنار رفت...
جونگکوک هنوز دستی را در مشت داشت...
اما آن دست، متعلق به سوا نبود.
یکی از محافظها بود که برای محافظت از او خودش را جلو انداخته بود.
جونگکوک با وحشت اطراف را نگاه کرد.
ـ «سوا؟!»
هیچ جوابی نیامد.
ـ «سوا!»
همان لحظه، نگاهش روی زمین افتاد.
گردنبند نقرهای سوا...
دوباره روی زمین افتاده بود.
جونگکوک آن را برداشت و زیر لب گفت:
ـ «نه... دوباره نه...»
در طرف دیگر شهر...
سوا آرام چشمهایش را باز کرد.
این بار روی صندلی بسته نشده بود.
در اتاقی گرم و روشن نشسته بود.
مقابلش یک فنجان چای داغ قرار داشت.
در اتاق باز شد.
اما این بار...
کسی که وارد شد، کای نبود.
جینوو بود.
او آرام روبهروی سوا نشست و با صدایی جدی گفت:
ـ «وقتشه حقیقتی رو بدونی که حتی جونگکوک هم ازش خبر نداره...»
ادامه دارد....
شرط:
۷لایک
۴کامنت
شرطا نرسه پارتی هم وجود نداره و گذاشته نمیشه
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟗
پارت ۲۹ | حقیقت نصفه
فضای عمارت سنگینتر از همیشه شده بود.
همه با احتیاط به جینوو نگاه میکردند.
جونگکوک سکوت را شکست.
ـ «اون خالکوبی... یعنی چی؟»
جینوو نگاهی به مچ دستش انداخت.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «اگه اون شب این علامت رو قبول نمیکردم... امروز زنده نبودم.»
سوا با تعجب پرسید:
ـ «یعنی...؟»
ـ «بعد از انفجار، افراد بلککرو منو پیدا کردن.»
جونگکوک ناباورانه زمزمه کرد:
ـ «پس کای...»
ـ «منو تحویلشون نداد.»
جینوو حرفش را کامل کرد.
ـ «برعکس... جونم رو نجات داد.»
سالن در سکوت فرو رفت.
جونگکوک نمیتوانست حرفهای برادرش را باور کند.
ـ «ولی اون داره میکشه... آدم میدزده...»
جینوو نگاهش را پایین انداخت.
ـ «میدونم.»
ـ «پس چرا هنوز کنارش موندی؟»
جینوو آهی کشید.
ـ «چون بهش بدهکارم.»
در همان لحظه، صدای شکستن شیشهی یکی از پنجرهها بلند شد.
همه اسلحههایشان را بیرون کشیدند.
یکی از محافظها فریاد زد:
ـ «پناه بگیرید!»
چند دودزای کوچک داخل سالن افتاد.
دود سفید همهجا را پر کرد.
جونگکوک سریع دست سوا را گرفت.
ـ «ازم جدا نشو!»
سوا محکم دستش را فشرد.
اما در میان دود...
دست دیگری، بازوی سوا را گرفت.
همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.
وقتی دود کنار رفت...
جونگکوک هنوز دستی را در مشت داشت...
اما آن دست، متعلق به سوا نبود.
یکی از محافظها بود که برای محافظت از او خودش را جلو انداخته بود.
جونگکوک با وحشت اطراف را نگاه کرد.
ـ «سوا؟!»
هیچ جوابی نیامد.
ـ «سوا!»
همان لحظه، نگاهش روی زمین افتاد.
گردنبند نقرهای سوا...
دوباره روی زمین افتاده بود.
جونگکوک آن را برداشت و زیر لب گفت:
ـ «نه... دوباره نه...»
در طرف دیگر شهر...
سوا آرام چشمهایش را باز کرد.
این بار روی صندلی بسته نشده بود.
در اتاقی گرم و روشن نشسته بود.
مقابلش یک فنجان چای داغ قرار داشت.
در اتاق باز شد.
اما این بار...
کسی که وارد شد، کای نبود.
جینوو بود.
او آرام روبهروی سوا نشست و با صدایی جدی گفت:
ـ «وقتشه حقیقتی رو بدونی که حتی جونگکوک هم ازش خبر نداره...»
ادامه دارد....
شرط:
۷لایک
۴کامنت
شرطا نرسه پارتی هم وجود نداره و گذاشته نمیشه
- ۳۵۲
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط