love in the dark
love in the dark②⑨
چند روز بعد
باشگاه تقریباً خالی بود وقتی اومدم فقط چندتا از بادیگاردهای جونگکوک داشتن تمرین میکردن. اولش یکم معذب بودم بالاخره همهشون مرد بودن. اما بعد از چند دقیقه یکیشون شوخی کرد و کمکم جو عوض شد.
بعد از چند دقیقه
الان دیگه همه دور هم نشسته بودیم. آهنگ ملایمی از اسپیکر پخش میشد و منم روی یکی از نیمکتها نشسته بودم یه بطری آب دستم بود و باهاشون حرف میزدم.
یکی از بادیگاردها یه بسته چیپس و پفک باز کرد و
گفت: خانم… اگه رئیس بفهمه ما اینجا نشستیم داریم چیپس میخوریم هممون اخراجیم
ا/ت:نگران نباش جونگکوک هیچکاری نمیکنه جونگکوک با من
همه خندیدن. یکی دیگه
گفت:نه جدی اگه رئیس بفهمه شما با ما نشستین بیشتر عصبانی میشه
شونه بالا انداختم.
ا/ت: چرا باید عصبانی بشه؟ شما دوست ها من هستید
همین موقع در باشگاه باز شد.
صدای در که اومد همه ساکت شدن.
سرم رو برگردوندم
جونگکوک
ایستاده بود جلوی در، با همون نگاه سرد همیشگیش. دستهاش تو جیب شلوارش بود اما نگاهش مستقیم روی من قفل شده بود.
یکی از بادیگاردها زیر لب
گفت: اوه بد شد.
جونگکوک چند قدم اومد جلو
حس کردم نگاهش سنگینتر شد.
هیچچیزی نگفت.
فقط چند ثانیه همونطور ایستاد و به جمعمون نگاه کرد
کوک:تمرینتون تموم شده؟
هیچکس جواب نداد.
یکی از بادیگاردها سریع بلند شد.
گفت: رئیس ما فقط
جونگکوک حرفش رو قطع کرد.
کوک: همهتون ده دقیقه دیگه تو سالن تمرین.
همه تقریباً همزمان بلند شدن و سریع از اونجا رفتن.
حالا فقط من مونده بودم و جونگکوک.
چند لحظه سکوت شد.
بطری آبم رو چرخوندم تو دستم و گفتم
ا/ت: چرا بد اخلاق شدی داشت؟ خیلی عصبانی هستی
جونگکوک چند قدم جلوتر اومد. هنوز نگاهش ازم جدا نمیشد.
کوک:اینجا باشگاه مردونهست ا/ت تو یه دختری خیلی باهاشون سریع صمیمی میشی
ا/ت: مشکلش چیه؟
کوک: حقیقتش خوشم نمیاد با پسرها اینقدر زود صمیمی میشی
ا/ت: فقط یه گفت و گو و بگو بخند ساده بود
چند ثانیه نگاهم کرد. انگار داشت با خودش میجنگید که چی بگه
بعد آه کوتاهی کشید
کوک: باشه هرطور راحتی
لبخند زدم
ا/ت: ناراحتی باشه هرکاری تو بگی انجام میدم ولی حس میکنم چیز دیگه ای هست اذیتت میکنه
نگاهش افتاد روی لباسم
دستم رو روی پهلوم گذاشتم
ا/ت: چیه؟
کوک: هیچی
چند قدم دیگه جلو اومد. الان تقریباً روبهروی هم ایستاده بودیم
کوک: لباست زیاد مناسب اینجا نیست
ا/ت: چرا؟ خوبه که
کوک: لازم نیست با اینا اینقدر صمیمی باشی چون اینا مردن
خندم گرفت.
ا/ت: جونگکوک، اینا بادیگاردای خودتن
کوک: میدونم اما این لباس مناسب باشگاه مردانه نیست
یه قدم جلو رفتم و سرم رو کج کردم.
ا/ت: حسودیت شده؟
کوک: آره
انتظار نداشتم اینقدر راحت بگه.
کوک: و دارم سعی میکنم مثل یه آدم منطقی رفتار کنم نمیخوام فکر کنی اول رابطه دارم برات خط نشون میکشم که اینکارو کنی اینکارو نکنی
ناگهان دستم رو گرفت.
گرمای دستش باعث شد قلبم تندتر بزنه.
نگاه کوتاهی به لباسم انداخت
کوک: ولی دفعه بعد این لباس رو فقط جلوی من بپوش.
صورتم داغ شد.
ا/ت: تو خیلی رئیسبازی درمیاری.
کوک: چون رئیس توام.
ا/ت: شوهرمی نه رئیسم
کوک: بدتر شد.
و دستم رو کشید سمت سالن تمرین.
کوک: بیا ببینم اصلاً بلدی تمرین کنی یا فقط اومدی اینا رو از کار بندازی.
خندیدم و دنبالش رفتم
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
چند روز بعد
باشگاه تقریباً خالی بود وقتی اومدم فقط چندتا از بادیگاردهای جونگکوک داشتن تمرین میکردن. اولش یکم معذب بودم بالاخره همهشون مرد بودن. اما بعد از چند دقیقه یکیشون شوخی کرد و کمکم جو عوض شد.
بعد از چند دقیقه
الان دیگه همه دور هم نشسته بودیم. آهنگ ملایمی از اسپیکر پخش میشد و منم روی یکی از نیمکتها نشسته بودم یه بطری آب دستم بود و باهاشون حرف میزدم.
یکی از بادیگاردها یه بسته چیپس و پفک باز کرد و
گفت: خانم… اگه رئیس بفهمه ما اینجا نشستیم داریم چیپس میخوریم هممون اخراجیم
ا/ت:نگران نباش جونگکوک هیچکاری نمیکنه جونگکوک با من
همه خندیدن. یکی دیگه
گفت:نه جدی اگه رئیس بفهمه شما با ما نشستین بیشتر عصبانی میشه
شونه بالا انداختم.
ا/ت: چرا باید عصبانی بشه؟ شما دوست ها من هستید
همین موقع در باشگاه باز شد.
صدای در که اومد همه ساکت شدن.
سرم رو برگردوندم
جونگکوک
ایستاده بود جلوی در، با همون نگاه سرد همیشگیش. دستهاش تو جیب شلوارش بود اما نگاهش مستقیم روی من قفل شده بود.
یکی از بادیگاردها زیر لب
گفت: اوه بد شد.
جونگکوک چند قدم اومد جلو
حس کردم نگاهش سنگینتر شد.
هیچچیزی نگفت.
فقط چند ثانیه همونطور ایستاد و به جمعمون نگاه کرد
کوک:تمرینتون تموم شده؟
هیچکس جواب نداد.
یکی از بادیگاردها سریع بلند شد.
گفت: رئیس ما فقط
جونگکوک حرفش رو قطع کرد.
کوک: همهتون ده دقیقه دیگه تو سالن تمرین.
همه تقریباً همزمان بلند شدن و سریع از اونجا رفتن.
حالا فقط من مونده بودم و جونگکوک.
چند لحظه سکوت شد.
بطری آبم رو چرخوندم تو دستم و گفتم
ا/ت: چرا بد اخلاق شدی داشت؟ خیلی عصبانی هستی
جونگکوک چند قدم جلوتر اومد. هنوز نگاهش ازم جدا نمیشد.
کوک:اینجا باشگاه مردونهست ا/ت تو یه دختری خیلی باهاشون سریع صمیمی میشی
ا/ت: مشکلش چیه؟
کوک: حقیقتش خوشم نمیاد با پسرها اینقدر زود صمیمی میشی
ا/ت: فقط یه گفت و گو و بگو بخند ساده بود
چند ثانیه نگاهم کرد. انگار داشت با خودش میجنگید که چی بگه
بعد آه کوتاهی کشید
کوک: باشه هرطور راحتی
لبخند زدم
ا/ت: ناراحتی باشه هرکاری تو بگی انجام میدم ولی حس میکنم چیز دیگه ای هست اذیتت میکنه
نگاهش افتاد روی لباسم
دستم رو روی پهلوم گذاشتم
ا/ت: چیه؟
کوک: هیچی
چند قدم دیگه جلو اومد. الان تقریباً روبهروی هم ایستاده بودیم
کوک: لباست زیاد مناسب اینجا نیست
ا/ت: چرا؟ خوبه که
کوک: لازم نیست با اینا اینقدر صمیمی باشی چون اینا مردن
خندم گرفت.
ا/ت: جونگکوک، اینا بادیگاردای خودتن
کوک: میدونم اما این لباس مناسب باشگاه مردانه نیست
یه قدم جلو رفتم و سرم رو کج کردم.
ا/ت: حسودیت شده؟
کوک: آره
انتظار نداشتم اینقدر راحت بگه.
کوک: و دارم سعی میکنم مثل یه آدم منطقی رفتار کنم نمیخوام فکر کنی اول رابطه دارم برات خط نشون میکشم که اینکارو کنی اینکارو نکنی
ناگهان دستم رو گرفت.
گرمای دستش باعث شد قلبم تندتر بزنه.
نگاه کوتاهی به لباسم انداخت
کوک: ولی دفعه بعد این لباس رو فقط جلوی من بپوش.
صورتم داغ شد.
ا/ت: تو خیلی رئیسبازی درمیاری.
کوک: چون رئیس توام.
ا/ت: شوهرمی نه رئیسم
کوک: بدتر شد.
و دستم رو کشید سمت سالن تمرین.
کوک: بیا ببینم اصلاً بلدی تمرین کنی یا فقط اومدی اینا رو از کار بندازی.
خندیدم و دنبالش رفتم
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۱.۵k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط