love the dark
love the dark③⓪
یک ماه بعد
صبح که از خواب بیدار شدم اولین چیزی که دیدم سفیدی پشت پنجره بود.
برف.
اونم چه برفی همهجا سفید شده بود. درختها، خیابون، حتی ماشینها زیر برف قایم شده بودن.
سریع دویدم سمت اتاق جونگکوک.
در رو باز کردم.
جونگکوک هنوز روی تخت نشسته بود و داشت با لپتاپش کار میکرد. موهاش هنوز یکم نامرتب بود.
با هیجان گفتم:
ا/ت:جونگکوک!
سرش رو بالا آورد.
کوک:چی شده؟
پرده رو کنار زدم.
ا/ت: برف اومده!
کوک: خب؟
اخم کردم.
ا/ت: خب؟! یعنی چی خب؟! چقدر بی ذوق هستی
کوک: خب چیکار کنم
ا/ت: بریم بیرون
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
کوک: کار دارم.
ا/ت: فقط نیم ساعت
کوک: عزیزم نه
رفتم جلوتر و لپتاپش رو بستم.
سرش سریع بالا اومد.
کوک: ا/ت
با حالت مظلوم گفتم:
ا/ت:لطفاً.
چند ثانیه نگاهم کرد و آه کشید.
کوک:باشه
ا/ت: عاشقتم جونگکوک من میرم لباسمو عوض کنم
تقریباً دویدم بیرون اتاق تا آماده شم.
چند دقیقه بعد
رفته بودیم یه جای شلوغ مشغول برف بازی بودیم
هوای سرد گونههامو قرمز کرده بود ولی اصلاً مهم نبود همهجا پر از برف نرم و تازه بود.
خم شدم یه مشت برف برداشتم.
ا/ت: جونگکوک نگاه کن
اما تا سرش رو بلند کرد
پوف!
برف رو پرت کردم سمتشمستقیم خورد به شونهش.
چند ثانیه ساکت نگاهم کرد.
کوک: الان جنگ شروع شد؟
خندیدم و دویدم عقب.
اما دیر شده بود.
چند ثانیه بعد یه گلوله برف مستقیم خورد به پاهام
کوک:هی!
خندهام بلند شد.
چند دقیقه بعد هر دومون داشتیم مثل بچهها به هم برف پرت میکردیم.
نفسنفس میزدم و از خنده خم شده بودم.
جونگکوک هم ایستاده بود چند متر اونطرفتر نفسش توی هوای سرد بخار میشد. لبخند خیلی کمرنگی روی لبش بود.
لبخندش رو که دیدم چند لحظه ساکت شدم.
خیلی کم پیش میاومد اینجوری ببینمش.
ا/ت: جونگکوک
کوک: جانم
ا/ت: بیا آدم برفی درست کنیم
کوک: چند سالته؟
ا/ت: ۲سال
خم شدم و شروع کردم برف جمع کردن.
چند ثانیه گذشت
بعد صدای قدمهاش رو شنیدم سرم رو بلند کردم.
جونگکوک کنارم نشست.
بدون حرف شروع کرد کمک کردن.
لبخند زدم.
چند دقیقه بعد یه آدم برفی نهچندان مرتب درست کرده بودیم
با افتخار گفتم
ا/ت:ببین چقدر قشنگ شده.
جونگکوک نگاهش کرد.
کوک: قشنگ؟ترسناکه.
خندم گرفت.
رفتم جلو و شال گردنم رو باز کردم و دور گردن آدم برفی پیچیدم.
ا/ت: حالا بهتر شد
وقتی برگشتم دیدم جونگکوک داره نگاهم میکنه نه به آدم برفی.
چند لحظه چیزی نگفت.
کوک: تو میدونی من از این کارها خوشم نمیاد چرا میگی بیایم
ا/ت: چون دوست دارم باهم امتحانشون کنیم
من دوست دارم بیشتر لحضات زندگیم رو باتو باشم اما اگر خوشت نمیاد باید میگفتی که نمیای اما دیر نشده میتونیم برگردیم اما چرا اومدی؟
چند ثانیه ساکت موند.
کوک: چون تو خواستی
قلبم یه لحظه تندتر زد
برف آرومآروم روی موهاش مینشست.
دستم رو دراز کردم و چندتا دونه برف رو از موهاش تکوندم.
ا/ت: ممنون که اومدی
جونگکوک چند لحظه نگاهم کرد.
بعد دستش رو آورد بالا و گونهی سردم رو لمس کرد و بوسه به لبم زد
کوک: دستات یخ کرده
لبخند زدم.
ا/ت: ارزششو داشت.
یه لحظه بعد دستم رو گرفت.
گرمای دستش با سرمای هوا قاطی شده بود.
کوک: بریم قبل از اینکه مریض شی
اما قبل از اینکه حرکت کنیم، یه بار دیگه برگشتم و به آدم برفی نگاه کردم خندیدم.....
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
یک ماه بعد
صبح که از خواب بیدار شدم اولین چیزی که دیدم سفیدی پشت پنجره بود.
برف.
اونم چه برفی همهجا سفید شده بود. درختها، خیابون، حتی ماشینها زیر برف قایم شده بودن.
سریع دویدم سمت اتاق جونگکوک.
در رو باز کردم.
جونگکوک هنوز روی تخت نشسته بود و داشت با لپتاپش کار میکرد. موهاش هنوز یکم نامرتب بود.
با هیجان گفتم:
ا/ت:جونگکوک!
سرش رو بالا آورد.
کوک:چی شده؟
پرده رو کنار زدم.
ا/ت: برف اومده!
کوک: خب؟
اخم کردم.
ا/ت: خب؟! یعنی چی خب؟! چقدر بی ذوق هستی
کوک: خب چیکار کنم
ا/ت: بریم بیرون
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
کوک: کار دارم.
ا/ت: فقط نیم ساعت
کوک: عزیزم نه
رفتم جلوتر و لپتاپش رو بستم.
سرش سریع بالا اومد.
کوک: ا/ت
با حالت مظلوم گفتم:
ا/ت:لطفاً.
چند ثانیه نگاهم کرد و آه کشید.
کوک:باشه
ا/ت: عاشقتم جونگکوک من میرم لباسمو عوض کنم
تقریباً دویدم بیرون اتاق تا آماده شم.
چند دقیقه بعد
رفته بودیم یه جای شلوغ مشغول برف بازی بودیم
هوای سرد گونههامو قرمز کرده بود ولی اصلاً مهم نبود همهجا پر از برف نرم و تازه بود.
خم شدم یه مشت برف برداشتم.
ا/ت: جونگکوک نگاه کن
اما تا سرش رو بلند کرد
پوف!
برف رو پرت کردم سمتشمستقیم خورد به شونهش.
چند ثانیه ساکت نگاهم کرد.
کوک: الان جنگ شروع شد؟
خندیدم و دویدم عقب.
اما دیر شده بود.
چند ثانیه بعد یه گلوله برف مستقیم خورد به پاهام
کوک:هی!
خندهام بلند شد.
چند دقیقه بعد هر دومون داشتیم مثل بچهها به هم برف پرت میکردیم.
نفسنفس میزدم و از خنده خم شده بودم.
جونگکوک هم ایستاده بود چند متر اونطرفتر نفسش توی هوای سرد بخار میشد. لبخند خیلی کمرنگی روی لبش بود.
لبخندش رو که دیدم چند لحظه ساکت شدم.
خیلی کم پیش میاومد اینجوری ببینمش.
ا/ت: جونگکوک
کوک: جانم
ا/ت: بیا آدم برفی درست کنیم
کوک: چند سالته؟
ا/ت: ۲سال
خم شدم و شروع کردم برف جمع کردن.
چند ثانیه گذشت
بعد صدای قدمهاش رو شنیدم سرم رو بلند کردم.
جونگکوک کنارم نشست.
بدون حرف شروع کرد کمک کردن.
لبخند زدم.
چند دقیقه بعد یه آدم برفی نهچندان مرتب درست کرده بودیم
با افتخار گفتم
ا/ت:ببین چقدر قشنگ شده.
جونگکوک نگاهش کرد.
کوک: قشنگ؟ترسناکه.
خندم گرفت.
رفتم جلو و شال گردنم رو باز کردم و دور گردن آدم برفی پیچیدم.
ا/ت: حالا بهتر شد
وقتی برگشتم دیدم جونگکوک داره نگاهم میکنه نه به آدم برفی.
چند لحظه چیزی نگفت.
کوک: تو میدونی من از این کارها خوشم نمیاد چرا میگی بیایم
ا/ت: چون دوست دارم باهم امتحانشون کنیم
من دوست دارم بیشتر لحضات زندگیم رو باتو باشم اما اگر خوشت نمیاد باید میگفتی که نمیای اما دیر نشده میتونیم برگردیم اما چرا اومدی؟
چند ثانیه ساکت موند.
کوک: چون تو خواستی
قلبم یه لحظه تندتر زد
برف آرومآروم روی موهاش مینشست.
دستم رو دراز کردم و چندتا دونه برف رو از موهاش تکوندم.
ا/ت: ممنون که اومدی
جونگکوک چند لحظه نگاهم کرد.
بعد دستش رو آورد بالا و گونهی سردم رو لمس کرد و بوسه به لبم زد
کوک: دستات یخ کرده
لبخند زدم.
ا/ت: ارزششو داشت.
یه لحظه بعد دستم رو گرفت.
گرمای دستش با سرمای هوا قاطی شده بود.
کوک: بریم قبل از اینکه مریض شی
اما قبل از اینکه حرکت کنیم، یه بار دیگه برگشتم و به آدم برفی نگاه کردم خندیدم.....
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۱۴.۳k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط