{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۵۲ }🌷


من شلوار ندارم میشه یکی بهم بدی بعدا برات یکی مثلش رو میگیرم...

جینا با حرف ات خنده ای کرد و دستشو به سمت شونه دختر برد...

£ لازم نیست دوباره بهم برگردونی ... توهم مثل خواهر نداشتمی....

هرچیزی میخوای بهم بگو ات ‌...
با دل و جون برات انجام میدم..


× ممنونم جینا... تو ... خیلیییی خوبی


£ جینا خنده ای کرد و شونه ای بالا انداخت...

£ میدونم...


حرفشو با اعتماد به نفس گفت که همین کارش باعث خنده دوتاشون شد...


جینا به سمت چمدون رفت و شلواری که از همه تنگ تر بود رو برداشت...

میدونست سایز کمرش با کمر ات یکی نیست ...

ات خیلی لاغر تر بود...

شلوار رو از چمدون برداشت و به سمت دختر برد...

£ بیا عزیزم... فقدر سریعتر عوض کن تا همه جارو خ.و‌.ن.ی نکردی...

حرفشو با خنده گفت ...و نگاهی به ات کرد...


× دختر خنده ای کرد و سری تکون داد ...
با سرعت به سمت سرویس بهداشتی رفت...

ویو چند دقیقه بعد:

× خوب اینم از این...

از سرویس بهداشتی خارج شد ...

با نگاهش به دنبال جینا می‌گشت... با دیدن جینا روی تخت دلش آروم شد....

فکر کرد دوباره تنها شده...

به سمت تخت رفت که جینا با دیدن سایه فردی سرشو بالا آورد...

£ وای ات ترسیدم... فکر کردم روهی بالا سرمه...

× دختر خنده ای کرد و کنار جینا روی تخت نشست...

× جینا...!

جینا با شنیدن اسمش‌ توسط دختر سرشو از تو گوشی برداشت و نگاهی به دختر انداخت...

× چرا برقای عمارت خاموش شدن...
چرا هیچکس داخل عمارت نبود...

اگه بودند چرا صداشون زدم کسی چیزی نگفت...

دختر حرفاشو پشت سر هم و تند تند گفت...
لرزش خواستی توی صداش بود که اثر ترسیدنش از چند دقیقه پیش بود...


£ وای ات نفس بگیر الان می‌میری ...


خنده ای کرد و شروع کرد به جواب دادن به سوالات دختر
...


£ هرشب توی این ساعت برق های عمارت خاموش میشه ...

× کی‌ خاموش می‌کنه...

£ صبر به دلت بده الان میگم ...

دوباره خنده ای کرد و ادامه داد...

£ اجوما.... یک خانم پیره... از زمانی که یادمه برای تهیونگ و خانواده اش کار می‌کرده...

هر شب این تایم ها خاموش می‌کنه...
ولی امشب چون فکر کرده هیچکس خونه نیست زودتر خاموش کرده...

× شماهم کجا بودید...

£ من برام کاری پیش اومد و رفتم بیرون...
بقیه هم همینطور...

× تهیونگ چی اون کجاست ...

£ بیشتر سر کارشه...
و این تایم ها تا صبح عمارت نمیاد...

از وقتی که بچه بودم پدر مادرش با دعوا از خواب بیدارش میکردن و میگفتن باید بری سر کار...

× چه کاری...؟!

£ نمی دونم...‌چند بار از خالم پرسیدم ولی فقدر جواب سر بالا بهم داد یا می‌گفت برای سن تو خوب نیست و می‌رفت.....

از اون موقع که رفتیم کشور دیگه ای بهش فکر نکردم...

تا چند سال پیش که تهیونگ‌ رو دیدم ...

خیلی عوض شده بود و تغییر کرده بود ...

اما نه به اندازه الان....

اون موقعه لاغر بود ولی الان بزرگ تر و خفن تر ش...

× نگاهم به جینا بود که حرفش کامل نشده بود که خمیازه ای کشید...

فهمیدم خوابش میاد پس از روی تخت بلند شدم ...

× خوب من میرم.. توهم خسته ای استراحت کن...

£ ممنون ات... شبت بخیر...

× شب توهم بخیر...

ویو ات:

× به سمت در رفتم که با حرف جینا ایستادم....

🌷ادامه دارد...✨
دیدگاه ها (۲۳)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط