نه فانوسی کنار لحظه های تارمان مانده

♥️🌺🌻♥️🌺🌻♥️🌺🌻
نه فانوسی کنارِ لحظه های تارمان مانده
نه دیگر زلفِ تاکی بر سَرِ دیوارمان مانده 

فقط، اندوه می گیرد سراغی از غریبی مان
همان که یارمان بوده کماکان یارمان مانده!

بپرس از پیشگو های قدیمی این معما را 
چقدر از روزهای مثلِ زهر مارمان مانده؟

چقدر از دلخوشی های کم و کوتاهمان رفته 
چقدر از داغ های بر جگر بسیارمان مانده؟

سزای خواندن از عشق است درگوش کرِ جنگل
اگر که قطره خونی گوشه ی منقارمان مانده

تو تقدیر منی ای عشق، اما عقل می گوید:
بیا بگذر ز تقدیرت!
همین یک کارمان مانده
دیدگاه ها (۱۲)

باید که ز داغم خبری داشته باشد هر مرد که با خود جگری داشته ب...

من در تو نمیبینم جز چهره زیبایتتو در دل من بودی من در ته فنج...

‌دلواپسم که بر لبت امروز نام کیست ...

شده دردی به دلت ریشه کند آب شوی؟همه شب با غم دلتنگی خود خواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط