دلبر رئیس
P ²⁰:
دختر از آن جا بیرون رفت و به سمت مقصدش راهی شد. سیم کارت جدیدی را خرید و بجای سیمکارت قدیمی اش که جیمین برایش خریده بود و دیروز آن را نابود کرده بود، روی موبایلش نصب کرد. سپس شماره ی رفیقش(اسمشو یادم رفته میزاریم مینجی) مینجی را گرفت.
تمام قضیه را برایش تعریف کرد و گفت که قرار کرده است در پرورشگاهی شروع به کار کند. از آنجایی که پرورشگاه به پرستار دیگری هم نیاز داشت و مینجی هم به دنبال کاری پاره وقت میگشت، به مینجی گفت که او هم به پرورشگاه بیاید و در کنار هم کار کنند.
ا.ت به مینجی گفت که شناسنامه و کارت ملی جعلی برایش جور کند تا در این مدت از آن استفاده کند و مینجی هم سریع خودش کار را ردیف کرد و بعد از قرار ملاقات، مدارک را به ا.ت داد.
مینجی با کمال میل قبول کرد و چند روز بعد برای استخدام به پرورشگاه آمد.سپس هنگامی که دختر با مینجی قرار گذاشت تا همه ی مدارک جعلی لازم را برای تایید استخدامی بگیرد، بعد از چند دقیقه، تصمیم گرفت تا قضیه ی حامله بودنش را به مینجی بگوید:
*ا.ت اصلا حواست هست چی میگم؟
دختر سردرگم و گیج گفت:
+ببخشید اما نه...
مینجی کنجکاوانه پرسید:
*به چی داری فکر میکنی؟
+راستش.. من نمیدونم چطوری بهت بگم..
سپس کمی مکث کرد.
*بگو دیگه... جون به لبم کردی..
+راستش من...
سپس سرش را پایین انداخت و ادامه داد:
+باردارم
*جدی؟ یا داری شوخی میکنی؟
دختر متاسف و غمگین گفت:
+متاسفانه شوخی نیست
مینجی با ذوق و هیجانی باورنکردنی ا.ت را در آغوش گرفت:
*چرا متاسفانه دیوونه....مبارکه...باورم نمیشه رفیق کوچولوم الان یه نینی توی دلش داشته باشه!
+چی داری میگی؟ میدونی که من نمیتونم این بچه رو نگه دارم. اونم توی این وضعیت.
*یااا... این چه حرفیه که میزنی؟ واقعا چطور دلت میاد که این حرفو بزنی؟ چطوری میخوای اون بچه ی بی گناه رو از بین ببری؟
ا.ت نفس عمیقی کشید و گفت:
+وای مینجی....مثل اینکه تو نمیفهمی من تو چه شرایطیم. درسته این بچه بی گناهه ولی من بچه ی اون هیولا رو نمیخوام. همونطور که اون زندگیمو نابود کرد منم بچه شو نابود میکنم. نمیزارم از این بابت خوشحال بشه.
چند ثانیه نفس گرفت و دوباره ادامه داد:
الان یک سال و نیم از زندگی من با جیمین میگذره. من تازه دو هفته ی دیگه ۲۰ سالم میشه نمیخوام با این بچه جلوی زندگی و پیشرفتمو بگیرم. اونم بچه ی اون عوضی! اگرم نمیخوای بهم کمک کنی مشکلی نیست.
*باشه... باشه....من درکت میکنم. تو بهترین رفیق منی دیوونه! معلومه که بهت کمک میکنم. اختیار بچه تو خودت داری.. ولی خواهش میکنم یکم بیشتر فکر کن .
+سعیمو میکنم... ولی من تصمیمو گرفتم، اون بچه فقط باید س*قط بشه.
*من دیگه بیشتر دخالت نمیکنم . ولی اون کوچولو گناه داره.
+کار خوبی میکنی. حالام دیگه باید بریم پرورشگاه . نمیتونستم اینارو توی پرورشگاه بهت بگم. توی این چند روزه هم برای استخدام بیا پرورشگاه با مدیرش صحبت کردم. قبول کرد اگر شرایط لازم رو داری بیای اونجا باهم کار کنیم.
*باشه، واقعا دستت درد نکنه.
پیج زاپاس :Aramesh.army2
ادامه در پارت بعد. شرط :
۱۲۰ لایک
۱۸۰ کامنت ( نفرین تا)
۳۰ بازنشر
سلام به همه تون.
امیدوارم از این پارت هم مثل سایر پارت ها خوشتون بیاد.
فکر میکنم بعضی هاتون ساعت پارت جدید رو یادتون رفته ، پس دوباره میگم. پارت جدید بین ساعت ۱ شب تا ۱۱ صبح براتون گذاشته میشه.
فعلا❤
دختر از آن جا بیرون رفت و به سمت مقصدش راهی شد. سیم کارت جدیدی را خرید و بجای سیمکارت قدیمی اش که جیمین برایش خریده بود و دیروز آن را نابود کرده بود، روی موبایلش نصب کرد. سپس شماره ی رفیقش(اسمشو یادم رفته میزاریم مینجی) مینجی را گرفت.
تمام قضیه را برایش تعریف کرد و گفت که قرار کرده است در پرورشگاهی شروع به کار کند. از آنجایی که پرورشگاه به پرستار دیگری هم نیاز داشت و مینجی هم به دنبال کاری پاره وقت میگشت، به مینجی گفت که او هم به پرورشگاه بیاید و در کنار هم کار کنند.
ا.ت به مینجی گفت که شناسنامه و کارت ملی جعلی برایش جور کند تا در این مدت از آن استفاده کند و مینجی هم سریع خودش کار را ردیف کرد و بعد از قرار ملاقات، مدارک را به ا.ت داد.
مینجی با کمال میل قبول کرد و چند روز بعد برای استخدام به پرورشگاه آمد.سپس هنگامی که دختر با مینجی قرار گذاشت تا همه ی مدارک جعلی لازم را برای تایید استخدامی بگیرد، بعد از چند دقیقه، تصمیم گرفت تا قضیه ی حامله بودنش را به مینجی بگوید:
*ا.ت اصلا حواست هست چی میگم؟
دختر سردرگم و گیج گفت:
+ببخشید اما نه...
مینجی کنجکاوانه پرسید:
*به چی داری فکر میکنی؟
+راستش.. من نمیدونم چطوری بهت بگم..
سپس کمی مکث کرد.
*بگو دیگه... جون به لبم کردی..
+راستش من...
سپس سرش را پایین انداخت و ادامه داد:
+باردارم
*جدی؟ یا داری شوخی میکنی؟
دختر متاسف و غمگین گفت:
+متاسفانه شوخی نیست
مینجی با ذوق و هیجانی باورنکردنی ا.ت را در آغوش گرفت:
*چرا متاسفانه دیوونه....مبارکه...باورم نمیشه رفیق کوچولوم الان یه نینی توی دلش داشته باشه!
+چی داری میگی؟ میدونی که من نمیتونم این بچه رو نگه دارم. اونم توی این وضعیت.
*یااا... این چه حرفیه که میزنی؟ واقعا چطور دلت میاد که این حرفو بزنی؟ چطوری میخوای اون بچه ی بی گناه رو از بین ببری؟
ا.ت نفس عمیقی کشید و گفت:
+وای مینجی....مثل اینکه تو نمیفهمی من تو چه شرایطیم. درسته این بچه بی گناهه ولی من بچه ی اون هیولا رو نمیخوام. همونطور که اون زندگیمو نابود کرد منم بچه شو نابود میکنم. نمیزارم از این بابت خوشحال بشه.
چند ثانیه نفس گرفت و دوباره ادامه داد:
الان یک سال و نیم از زندگی من با جیمین میگذره. من تازه دو هفته ی دیگه ۲۰ سالم میشه نمیخوام با این بچه جلوی زندگی و پیشرفتمو بگیرم. اونم بچه ی اون عوضی! اگرم نمیخوای بهم کمک کنی مشکلی نیست.
*باشه... باشه....من درکت میکنم. تو بهترین رفیق منی دیوونه! معلومه که بهت کمک میکنم. اختیار بچه تو خودت داری.. ولی خواهش میکنم یکم بیشتر فکر کن .
+سعیمو میکنم... ولی من تصمیمو گرفتم، اون بچه فقط باید س*قط بشه.
*من دیگه بیشتر دخالت نمیکنم . ولی اون کوچولو گناه داره.
+کار خوبی میکنی. حالام دیگه باید بریم پرورشگاه . نمیتونستم اینارو توی پرورشگاه بهت بگم. توی این چند روزه هم برای استخدام بیا پرورشگاه با مدیرش صحبت کردم. قبول کرد اگر شرایط لازم رو داری بیای اونجا باهم کار کنیم.
*باشه، واقعا دستت درد نکنه.
پیج زاپاس :Aramesh.army2
ادامه در پارت بعد. شرط :
۱۲۰ لایک
۱۸۰ کامنت ( نفرین تا)
۳۰ بازنشر
سلام به همه تون.
امیدوارم از این پارت هم مثل سایر پارت ها خوشتون بیاد.
فکر میکنم بعضی هاتون ساعت پارت جدید رو یادتون رفته ، پس دوباره میگم. پارت جدید بین ساعت ۱ شب تا ۱۱ صبح براتون گذاشته میشه.
فعلا❤
- ۶.۸k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط