P ¹⁸:
P ¹⁸:
جیمین دختر را که خیلی بی حال شده بود را به حمام برد و بعد از کمی اشک ریختن دختر، او را در وان روی پاهایش گذاشت و زیر دلش را ماساژ داد. دختر از خستگی و بی حالی نای تقلا کردن نداشت، و خوابش برد.
جیمین او را از حمام بیرون برد و لباس هایش را پوشاند.
اکنون چند ماه گذشته بود.
مراسم ازدواج آنها برگزار شد.
دختر با لباس سفید عروس و جیمین و با کت شلوار مشکی رنگ که از زیرش هیچ چیزی نپوشیده بود و از گردن تا شکم تختش لخت دیده میشد، در صحنه حاضر بودند. دختر گردنبندی با طرح فرشته و جیمین چندین گردنبند نازک با اندازه های مختلف
اواسط مراسم ازدواج هردو شروع به رقصیدن کردند و دختر مجبور به تظاهر کردن جلوی همه ی فامیل های جیمین میکرد. مادر جیمین هم مخالف این ازدواج بود، درست مانند مادر جونگ به . زیرا او میدانست که ا.ت پدر و مادری ندارد و فکر میکرد که این دختر در شان آنها نیست اما جیمین کاملا با نظرش مخالف بود.
چیزی که مهم بود، عشق واقعی جیمین به ا.ت بود. جیمین از بعد اولین رابطه شان به او بیشتر توجه میکرد تا دل دختر نشکند و روی خوش زندگی را ببیند. درسته! او از تمام گذشته ی زندگی دختر خبر داشت.
از کودکی تا ازدواجش با جونگ به. از تمام اتفاقاتی که برایش افتاده بود.
سر انجام مراسم ازدواج به اتمام رسید. دختر هیچکس را نداشت. تنها چندین تا از فامیل های درجه یک جیمین در آن مراسم بودند.
اما جای نگرانی نبود چون جبمین چند نفر را خریده بود تا به مراسم به عنوان فامیل های دخترک بیایند.
علاقه ای که بین جیمین و ا.ت شکل گرفته بود بیشتر شد، اما دختر این را نمیدانست. بعضی از نشانه هایی را که دیده بود، باور نمی کرد و فقط خودش را فریب میداد. او نمیخواست باور کند که به جیمین دل داده است.
جیمین با او مهربان تر از قبل شده بود و بیشتر به او اهمیت میداد. دختر سرکش هم تقریبا منزوی و با ادب تر شده بود. یک جور هایی بیشتر با شرایط کنار آمده بود و بیشتر جلوی زبانش را میگرفت.
در این مدت چند بار دیگه هم باهم رابطه داشتند، تنها فرقش با قبل این بود که دختر دیگر تقلایی نمیکرد. گویی افسرده شده بود زیرا دیگر آن رفتار های دخترانه اش را نداشت، شاید بخاطر این بود که به یک زن تبدیل شده بود.
اما مثل اینکه او داشت نقشه ی فرار میکشید و سعی میکرد که جیمین شک نکند . در تمام این مدت فقط و فقط به جونگ به فکر میکرد. اما دیگر نمیخواست زندگی اش را به فنا دهد.
نصف فلاکتی که تا آن زمان کشیده بود بخاطر فداکاری اش برای جونگ به بود.
او در این مدت یک حساب بانکی شخصی باز کرده بود و مقداری پول که بابت مناسبت هایی از جیمین میگرفت را در آن جمع میکرد.
پس اندازی کرده بود که به اندازه چند ماه میتوانست با آن تنهایی زندگی کند. اما اتفاقی غیر منتظره برایش افتاد اتفاقی که برایش تلخ و ناراحت کننده بود
دو هفته بعد:
ا.ت ویو:
شب بود.
با تمام توانم در حال دویدن بودم.
هر دو، سه دقیقه یکبار پشتمو نگاه میکردم.
با پاهای برهنه ام، ساعتمو بیشتر کردم. خودش بود، جیمین!
دنبالم بود.
وقتی داشتم از خونه میزدم بیرون صداشو شنیدم.
باورم نمیشد انقدر بد شانس بودم که بیدار شد. انقدر بهم وابستگی پیدا کرده بود که وقتی چند دقیقه از بغلش اومدم بیرون فهمید و بلافاصله صدام کرد.
منم بی سر و صدا سریع یه پالتو تنم کردم و با شلوار مشکی نسبتا ضخیمم سریع فرار کرد.
همش تقصیر خودش بود.
همون هیولای بی رحم !
همونی که حتی به عشقم رحم نکرد. چی دارم میگم؟ اون حتی به جوونیم رحم نکرد که برسه به چیز دیگه.
بلافاصله وقتی فهمیدم که حامله شدم، سریع و بدون فکر تصمیم گرفتم فرار کنم.
الان پشیمون شدم. منم کم بهش وابسته نشدم. اگر بفهمه باردارم و ترکش کردم منو میکشه.
دیگه پشیمونی فایده ای نداشت. باید تا جایی که میتونستم سریع فرار کنم. داشت دنبالم میومد تقریبا ۸,۹ متری باهام فاصله داشت. هی داشت بهمپنزدیکتر میشد. پا تند کردم و خدا بهم رحم کرد که قبل اینکه بهم برسه، یه ماشین نگه داشت و سوارش شدم.
همش از اون اتفاق لعنتی شروع شد.
فلش بک به دیروز :
ادمین ویو:
ا.ت بخاطر حالت تهوع هایش فکری به سرش خطور کرد با خودش گفت :
+نکنه؟.... نکنه من حام..... نه! این چه حرفیه دختره ی احمق! او نباید از اون مرد باردار بشی! اون ....اون ولت نمیکنه.... اگر یه درصد بعدا ازت خسته بشه و ولت کنه بخاطر بچه ش هرگز دست از سرت بر نمیداره.
ادامه در کامنت. بیشتر اینجا جا نمیشه.
پیج زاپاس در صورت مس-دودی: @aramesh.army2
شرط ها:
۱۱۰ لایک
۱۷۰ کامنت (نفری ۱۰ تا)
۲۸ بازنشر
جیمین دختر را که خیلی بی حال شده بود را به حمام برد و بعد از کمی اشک ریختن دختر، او را در وان روی پاهایش گذاشت و زیر دلش را ماساژ داد. دختر از خستگی و بی حالی نای تقلا کردن نداشت، و خوابش برد.
جیمین او را از حمام بیرون برد و لباس هایش را پوشاند.
اکنون چند ماه گذشته بود.
مراسم ازدواج آنها برگزار شد.
دختر با لباس سفید عروس و جیمین و با کت شلوار مشکی رنگ که از زیرش هیچ چیزی نپوشیده بود و از گردن تا شکم تختش لخت دیده میشد، در صحنه حاضر بودند. دختر گردنبندی با طرح فرشته و جیمین چندین گردنبند نازک با اندازه های مختلف
اواسط مراسم ازدواج هردو شروع به رقصیدن کردند و دختر مجبور به تظاهر کردن جلوی همه ی فامیل های جیمین میکرد. مادر جیمین هم مخالف این ازدواج بود، درست مانند مادر جونگ به . زیرا او میدانست که ا.ت پدر و مادری ندارد و فکر میکرد که این دختر در شان آنها نیست اما جیمین کاملا با نظرش مخالف بود.
چیزی که مهم بود، عشق واقعی جیمین به ا.ت بود. جیمین از بعد اولین رابطه شان به او بیشتر توجه میکرد تا دل دختر نشکند و روی خوش زندگی را ببیند. درسته! او از تمام گذشته ی زندگی دختر خبر داشت.
از کودکی تا ازدواجش با جونگ به. از تمام اتفاقاتی که برایش افتاده بود.
سر انجام مراسم ازدواج به اتمام رسید. دختر هیچکس را نداشت. تنها چندین تا از فامیل های درجه یک جیمین در آن مراسم بودند.
اما جای نگرانی نبود چون جبمین چند نفر را خریده بود تا به مراسم به عنوان فامیل های دخترک بیایند.
علاقه ای که بین جیمین و ا.ت شکل گرفته بود بیشتر شد، اما دختر این را نمیدانست. بعضی از نشانه هایی را که دیده بود، باور نمی کرد و فقط خودش را فریب میداد. او نمیخواست باور کند که به جیمین دل داده است.
جیمین با او مهربان تر از قبل شده بود و بیشتر به او اهمیت میداد. دختر سرکش هم تقریبا منزوی و با ادب تر شده بود. یک جور هایی بیشتر با شرایط کنار آمده بود و بیشتر جلوی زبانش را میگرفت.
در این مدت چند بار دیگه هم باهم رابطه داشتند، تنها فرقش با قبل این بود که دختر دیگر تقلایی نمیکرد. گویی افسرده شده بود زیرا دیگر آن رفتار های دخترانه اش را نداشت، شاید بخاطر این بود که به یک زن تبدیل شده بود.
اما مثل اینکه او داشت نقشه ی فرار میکشید و سعی میکرد که جیمین شک نکند . در تمام این مدت فقط و فقط به جونگ به فکر میکرد. اما دیگر نمیخواست زندگی اش را به فنا دهد.
نصف فلاکتی که تا آن زمان کشیده بود بخاطر فداکاری اش برای جونگ به بود.
او در این مدت یک حساب بانکی شخصی باز کرده بود و مقداری پول که بابت مناسبت هایی از جیمین میگرفت را در آن جمع میکرد.
پس اندازی کرده بود که به اندازه چند ماه میتوانست با آن تنهایی زندگی کند. اما اتفاقی غیر منتظره برایش افتاد اتفاقی که برایش تلخ و ناراحت کننده بود
دو هفته بعد:
ا.ت ویو:
شب بود.
با تمام توانم در حال دویدن بودم.
هر دو، سه دقیقه یکبار پشتمو نگاه میکردم.
با پاهای برهنه ام، ساعتمو بیشتر کردم. خودش بود، جیمین!
دنبالم بود.
وقتی داشتم از خونه میزدم بیرون صداشو شنیدم.
باورم نمیشد انقدر بد شانس بودم که بیدار شد. انقدر بهم وابستگی پیدا کرده بود که وقتی چند دقیقه از بغلش اومدم بیرون فهمید و بلافاصله صدام کرد.
منم بی سر و صدا سریع یه پالتو تنم کردم و با شلوار مشکی نسبتا ضخیمم سریع فرار کرد.
همش تقصیر خودش بود.
همون هیولای بی رحم !
همونی که حتی به عشقم رحم نکرد. چی دارم میگم؟ اون حتی به جوونیم رحم نکرد که برسه به چیز دیگه.
بلافاصله وقتی فهمیدم که حامله شدم، سریع و بدون فکر تصمیم گرفتم فرار کنم.
الان پشیمون شدم. منم کم بهش وابسته نشدم. اگر بفهمه باردارم و ترکش کردم منو میکشه.
دیگه پشیمونی فایده ای نداشت. باید تا جایی که میتونستم سریع فرار کنم. داشت دنبالم میومد تقریبا ۸,۹ متری باهام فاصله داشت. هی داشت بهمپنزدیکتر میشد. پا تند کردم و خدا بهم رحم کرد که قبل اینکه بهم برسه، یه ماشین نگه داشت و سوارش شدم.
همش از اون اتفاق لعنتی شروع شد.
فلش بک به دیروز :
ادمین ویو:
ا.ت بخاطر حالت تهوع هایش فکری به سرش خطور کرد با خودش گفت :
+نکنه؟.... نکنه من حام..... نه! این چه حرفیه دختره ی احمق! او نباید از اون مرد باردار بشی! اون ....اون ولت نمیکنه.... اگر یه درصد بعدا ازت خسته بشه و ولت کنه بخاطر بچه ش هرگز دست از سرت بر نمیداره.
ادامه در کامنت. بیشتر اینجا جا نمیشه.
پیج زاپاس در صورت مس-دودی: @aramesh.army2
شرط ها:
۱۱۰ لایک
۱۷۰ کامنت (نفری ۱۰ تا)
۲۸ بازنشر
- ۵.۲k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط