{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#رفیق_جونی

حکایت رفاقت دیرینه من با تو
حکایت قهوه‌ایست
که امروز با یاد تو تلخ تلخ نوشیدم☕
که با هر جرعه بسیار اندیشیدم
که این طعم را دوست دارم یا نه؟
و آن قدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن
که انتظار تمام شدنش را نداشتم
تمام که شد فهمیدم
بازهم قهوه می‌خوام
حتّی تلخ تلخ☕
که با یاد تو شیرینش
کنم رفیق....♏

#رفیق_بمونی_برام♏_♏
دیدگاه ها (۱)

گفتمش روزی خیالــش از دلــم بیرون کــنــم .!!دل بگفت او بامـ...

هیچ‌وقت بابت عشق‌هایی که نثار دیگران کرده‌اید و بعدها به این...

# #شکرانه_بازوی_توانا#بگرفتن_دست_ناتوان#هستبرای ندار، چه فرق...

آخر پاییز ... نزدیک میشود وهمه دم میزنند ... از شمردن جوجه ه...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟖مانیا هنوز چیزی نگفته بود.فقط به جیمین ...

بوسه مرگ "پارت ۳۷"چند دقیقه بعد، گارسون با یک سینی به سمت می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط