{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

😓

⭑┄┉┉┉┉┉•⭑M•┉┉┉┉┉┄⭑

نگاهم هنوز به در سالن بود که شیانا خان مستقیم رفت سمت آرشاوین و آیسا آرشاوین با دیدن شیانا خان از جاش بلند شد؛ پس همدیگرو میشناسن ! آرشاوین هنگامی که میخواست دست بده نگاهی به جایی که من نشسته بودم انداخت و با سر اشاره کرد برم سمتشون ، نگاه مضطرب و پریشانم رو بهش انداختم اما با اخم نگاهم کرد و روشو اونور کرد و با شیانا دست داد؛ از جام بلند شدم ؛ با قدم های نا میزون رفتم سمتشون شیانا خان هنوز پشتش
به من بود ؛
تو نگاه آرشاوین درخشش خاصی بود با دیدن من گفت :
معرفی میکنم کاتیا خدمتکار مخصوصم
با شنیدن اسمم از دهن آرشاوین شیانا برگشت عقب و با دیدنم نگاه متعجبی به سر تا پام انداخت؛
انگار باورش نمی شد زنی که رو به روش و ایستاده من با شم
آرشاوین لبخندی زد که بی شباهت به پوزخند نبود و گفت :
شما همو میشناسید ؟
شیانا عصبی دستی به موهاش کشید و زیر لب گفت :
_دختر یکی از خان هاست
فقط دختر خان ؟
شیانا اول نگاهی به من و بعد به آرشاوین کرد و گفت :
بله چطور؟
آرشاوین سری تکون داد و گفت :
_هیچی ...بفرما خوش اومدی
شیانا خان روی مبل نشست میدونستم الان چقدر عصبی هست ؛
آرشاوین رو کرد به من و گفت :
چرا و ایستادی؟ بیا بشین

@rOmAn_lOvEiI
⭑┄┉┉┉┉┉•⭑•┉┉┉┉┉‌⭑
دیدگاه ها (۰)

کاشکی میشودم 😂🥀

آق̶آی̶ #ق̶آض̶ی̶ ب̶ر̶ا̶ی̶ #د̶ا̶ش̶ت̶ن̶ش̶ ه̶ر̶ #ح̶ک̶م̶ی̶ ر̶و̶ ق̶ب̶و̶ل̶ #م̶ی̶ک̶ن̶م̶🙂💔✨

#فاقد.هرگونه.آرزو⚜🤤🌟 #دل.نبند.که.تهش.تلخیه....❌⚔ #ب.ت.نمرسه.بد.مارح.بخی.🌟 #اونایی.ک.خاستن.الان.نیستن.🇺🇸⚔️ #تویی.ک.هنوز.ننت.رل.میزنه.🎌🉐 #bio🖤⚜

😂😂آدم ممکنه شادیشو به خیلیا بگه ولی غم ، نه! غمِ آدم محرم می‌خواد 😊که من ندارم🚶‍♂

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط