نهنگپنجاهدوهرتز
#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز
#پارت_سیزدهم
متنِ پیام*
سلام،
فردا قراره بیام.گفتم بهتون خبر بدم
با هر کلمه ای که مینوشتم اشکام میریخت رو صفحه ی گوشی.
لعنت بهت کیمتهیونگ..لعنت بهت.
____
صبح شد؛
جونگکوک با یه کوله رویِ پشتش منتظر بود.منتظر بود تا مردی که زندگیشو تبدیل به جهنم کرده بود بیاد و اونو ببره.
یورا و مامان رو به زور آروم کردم.واسشون سخت بود که بچشون بشه بازیچه ی دستِ رئیسش.
اشک از چشمام درومد و رویِ گونه هام لیز خورد.
به کفشام زل زده بودم و بی صدا گریه میکردم و تویِ فکر فرو رفتم..
تا اینکه با صدایِ ماشینِ تهیونگ از فکر بیرون اومدم و با استینِ لباسم اشکامو پاککردم.
حالم از قیافه ش بهم میخورد.دلم میخواست انقد بزنمش که صدا سگبده.ولی لعنتی..اون خیلی عضله ای و قوی بود.
پیش همدیگه مثِ فیل و فنجون بودیم.
حتی فکر کردن به اینکه من بزنمش خنده دار بود.
ویو تهیونگ*
با دیدن اشکاش که داشت میریخت قلبم مچاله شد..دلیل اون اشکا من بودم؟دلم میخواست تمامِ زندگیمو به پاش بریزم تا خرجِ مشکلاتش کنه و تا آخر عمر فقط بخنده..
اما اگه اینکارو میکردم دیگه حتی برایِ یک روز ام نداشتمش.
میرفت و پشتِ سرشمنگاه نمیکرد.
اونوقت من میموندم و یه قلبِ عاشق؛که معشوقه ام با پا پسش زده..
از ماشین پیاده شدم و سرمو پایین انداختم...مشخص بود از دستم ناراحته و منم روم نمیشد نگاش کنم.
آروم و با صدایِ کم شروع کردم به حرف زدن..
تهیونگ:عامم..میخوای سوار بش_
خواستم ادامه ی حرفمو بزنم که خودش راه افتاد و درو باز کرد و سوار شد.
دلم میخواست خودم درو براش باز کنم و با یه بوسه رویِ چشماش ببرمش هرجا که دوس داره..ولی نمیشد.نباید انقد زود این حرکتارو میزدم.
سوار شدم و بدون هیچ حرفی حرکت کردم،سعی داشتم سکوتِ خفه کننده ای که تویِ ماشین ایجاد شده بود رو با پیشنهادم بشکنم..
تهیونگ:جونگکوک...دوس داری یه نوشیدنی برات بگیرم؟
ویو جونگکوک *
همونطور که داشتم از پنجره بیرونو نگاه میکردم،بعد از چند لحظه مکث شروع کردم به حرف زدن..
جونگکوک: تو اسمِ منو از کجا میدونی؟کی بهت گفته؟
تهیونگ:تو....خب تو کارمندِ شرکتِ منی..معلومه که اسمتو میدونم.
راست میگفت،ایندفعه بیخودی بهش گیر دادم.
دیگه هیچی نگفتم و فقط بیرونو نگاه میکردم.
یادِ پیشنهادش افتادم..بریمنوشیدنی بخوریم؟ولی منگرسنه بودم..از دیشب تاحالا اشتهام رو از دست داده بودم و نیاز داشتم یه چیزِ درست و حسابی بخورم.
خدا خدا میکردم یه بار دیگه این پیشنهاد رو بهم بده تا قبول کنم.ولی با چه رویی؟
ویو تهیونگ*
حدود نیم ساعت هیچی نگفتیم..
صدایِ قار و قور شکمش باعث شد بفهمم نیاز به غذا داره،نه نوشیدنی.
تهیونگ: خب..مثلِ اینکه گرسنه ای؛نظرت چیه بریم غذا بخریم؟هوم؟*ذوق
ویو جونگکوک*
واقعا نمیتونستم پیشنهادشو رد کنم.درچند که از قار وقوری که کرده بودم خجالت میکشیدم ولی اهمیت ندادم.
سرمو به نشانه ی تایید تکون دادم.
ویو تهیونگ *
بعد از اینکه سرشو تکون داد با خوشحالی به سمتِ گرون ترین و شیکترین رستورانِ سئول راه افتادم.
میخواستم بهترین غذا هارو براش بگیرم،گرون تریناشو..
ویو جونگکوک*
اونجا رو میشناختم..شوخی میکنی؟فروشگاه هایِ اینجا خیلی شیک بودن..از بوتیک بگیر تا رستوران و کافه...فقط جایِ افرادِ پولدار بود.
البته که تهیونگ پول پارو میکرد.
خیلی تعریفِ غذا هایِ اینجا رو شنیده بودم.
چشمام گنده شدن.داشتم به اون ساختمونه بزرگِ روبه رومون نگاه میکردم.
ویو تهیونگ*
با دیدن قیافه ی متعجبش خنده مگرفت؛دلممیخواست بهش بگم عشقم..قراره از این به بعد ببرمت بهترین جاهایِ دنیا..تو فقط دوسم داشته باش،بهترین زندگی رو برات میسازم..
ولی نمیشد..حیف که نمیشد.
تهیونگ:میخوای بریم تو غذا بخوریم یا بریم خونه اونجا بخوریم؟
ویو جونگکوک*
با اسمِ "خونه" تنم لرزید..واقعا قرار بود تا چند ساعتِ آینده برم به اون جهنم؟
ولی بیخیالش شدم.دوباره اون رستورانِ فاکینگ با کلاس یادم اومد؛
روم نمیشد با این لباسایِ کهنه و مزخرف برم یه همچین جایِ با کلاسی..
جونگکوک:خونه.
ویو تهیونگ*
عاشقِ این بودم که سعی داشت بهم نگاه نکنه..حتی نادیده گرفتناشم برام جذاب بود.
تهیونگ:باشه..چیزِ خاصی مدِ نظرت هست که برم بگیرم؟*لبخند
ویو جونگکوک*
اون عوضی داشت تو چشام زل میزد و من نمیخواستم به اوننگاه کنم.
پس بدون اینکه نگاش کنم جوابشو دادم.
جونگکوک:نه..هرچی گرفتی بگیر؛فرق نداره.*سرد
ویو تهیونگ*
دلممیخواست اون لبایِ آویزونشو بگیرم انقد ببو/سم که کبود بشن..اما مطمئنم حتی اگه اجازه شم داشتم دلمنمیومد هیچ جا از بدنشو کبود کنم و بهش آسیب برسونم.
تهیونگ:باشه...
ادامه دارد..
#پارت_سیزدهم
متنِ پیام*
سلام،
فردا قراره بیام.گفتم بهتون خبر بدم
با هر کلمه ای که مینوشتم اشکام میریخت رو صفحه ی گوشی.
لعنت بهت کیمتهیونگ..لعنت بهت.
____
صبح شد؛
جونگکوک با یه کوله رویِ پشتش منتظر بود.منتظر بود تا مردی که زندگیشو تبدیل به جهنم کرده بود بیاد و اونو ببره.
یورا و مامان رو به زور آروم کردم.واسشون سخت بود که بچشون بشه بازیچه ی دستِ رئیسش.
اشک از چشمام درومد و رویِ گونه هام لیز خورد.
به کفشام زل زده بودم و بی صدا گریه میکردم و تویِ فکر فرو رفتم..
تا اینکه با صدایِ ماشینِ تهیونگ از فکر بیرون اومدم و با استینِ لباسم اشکامو پاککردم.
حالم از قیافه ش بهم میخورد.دلم میخواست انقد بزنمش که صدا سگبده.ولی لعنتی..اون خیلی عضله ای و قوی بود.
پیش همدیگه مثِ فیل و فنجون بودیم.
حتی فکر کردن به اینکه من بزنمش خنده دار بود.
ویو تهیونگ*
با دیدن اشکاش که داشت میریخت قلبم مچاله شد..دلیل اون اشکا من بودم؟دلم میخواست تمامِ زندگیمو به پاش بریزم تا خرجِ مشکلاتش کنه و تا آخر عمر فقط بخنده..
اما اگه اینکارو میکردم دیگه حتی برایِ یک روز ام نداشتمش.
میرفت و پشتِ سرشمنگاه نمیکرد.
اونوقت من میموندم و یه قلبِ عاشق؛که معشوقه ام با پا پسش زده..
از ماشین پیاده شدم و سرمو پایین انداختم...مشخص بود از دستم ناراحته و منم روم نمیشد نگاش کنم.
آروم و با صدایِ کم شروع کردم به حرف زدن..
تهیونگ:عامم..میخوای سوار بش_
خواستم ادامه ی حرفمو بزنم که خودش راه افتاد و درو باز کرد و سوار شد.
دلم میخواست خودم درو براش باز کنم و با یه بوسه رویِ چشماش ببرمش هرجا که دوس داره..ولی نمیشد.نباید انقد زود این حرکتارو میزدم.
سوار شدم و بدون هیچ حرفی حرکت کردم،سعی داشتم سکوتِ خفه کننده ای که تویِ ماشین ایجاد شده بود رو با پیشنهادم بشکنم..
تهیونگ:جونگکوک...دوس داری یه نوشیدنی برات بگیرم؟
ویو جونگکوک *
همونطور که داشتم از پنجره بیرونو نگاه میکردم،بعد از چند لحظه مکث شروع کردم به حرف زدن..
جونگکوک: تو اسمِ منو از کجا میدونی؟کی بهت گفته؟
تهیونگ:تو....خب تو کارمندِ شرکتِ منی..معلومه که اسمتو میدونم.
راست میگفت،ایندفعه بیخودی بهش گیر دادم.
دیگه هیچی نگفتم و فقط بیرونو نگاه میکردم.
یادِ پیشنهادش افتادم..بریمنوشیدنی بخوریم؟ولی منگرسنه بودم..از دیشب تاحالا اشتهام رو از دست داده بودم و نیاز داشتم یه چیزِ درست و حسابی بخورم.
خدا خدا میکردم یه بار دیگه این پیشنهاد رو بهم بده تا قبول کنم.ولی با چه رویی؟
ویو تهیونگ*
حدود نیم ساعت هیچی نگفتیم..
صدایِ قار و قور شکمش باعث شد بفهمم نیاز به غذا داره،نه نوشیدنی.
تهیونگ: خب..مثلِ اینکه گرسنه ای؛نظرت چیه بریم غذا بخریم؟هوم؟*ذوق
ویو جونگکوک*
واقعا نمیتونستم پیشنهادشو رد کنم.درچند که از قار وقوری که کرده بودم خجالت میکشیدم ولی اهمیت ندادم.
سرمو به نشانه ی تایید تکون دادم.
ویو تهیونگ *
بعد از اینکه سرشو تکون داد با خوشحالی به سمتِ گرون ترین و شیکترین رستورانِ سئول راه افتادم.
میخواستم بهترین غذا هارو براش بگیرم،گرون تریناشو..
ویو جونگکوک*
اونجا رو میشناختم..شوخی میکنی؟فروشگاه هایِ اینجا خیلی شیک بودن..از بوتیک بگیر تا رستوران و کافه...فقط جایِ افرادِ پولدار بود.
البته که تهیونگ پول پارو میکرد.
خیلی تعریفِ غذا هایِ اینجا رو شنیده بودم.
چشمام گنده شدن.داشتم به اون ساختمونه بزرگِ روبه رومون نگاه میکردم.
ویو تهیونگ*
با دیدن قیافه ی متعجبش خنده مگرفت؛دلممیخواست بهش بگم عشقم..قراره از این به بعد ببرمت بهترین جاهایِ دنیا..تو فقط دوسم داشته باش،بهترین زندگی رو برات میسازم..
ولی نمیشد..حیف که نمیشد.
تهیونگ:میخوای بریم تو غذا بخوریم یا بریم خونه اونجا بخوریم؟
ویو جونگکوک*
با اسمِ "خونه" تنم لرزید..واقعا قرار بود تا چند ساعتِ آینده برم به اون جهنم؟
ولی بیخیالش شدم.دوباره اون رستورانِ فاکینگ با کلاس یادم اومد؛
روم نمیشد با این لباسایِ کهنه و مزخرف برم یه همچین جایِ با کلاسی..
جونگکوک:خونه.
ویو تهیونگ*
عاشقِ این بودم که سعی داشت بهم نگاه نکنه..حتی نادیده گرفتناشم برام جذاب بود.
تهیونگ:باشه..چیزِ خاصی مدِ نظرت هست که برم بگیرم؟*لبخند
ویو جونگکوک*
اون عوضی داشت تو چشام زل میزد و من نمیخواستم به اوننگاه کنم.
پس بدون اینکه نگاش کنم جوابشو دادم.
جونگکوک:نه..هرچی گرفتی بگیر؛فرق نداره.*سرد
ویو تهیونگ*
دلممیخواست اون لبایِ آویزونشو بگیرم انقد ببو/سم که کبود بشن..اما مطمئنم حتی اگه اجازه شم داشتم دلمنمیومد هیچ جا از بدنشو کبود کنم و بهش آسیب برسونم.
تهیونگ:باشه...
ادامه دارد..
- ۵۳۹
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط