A shower of yellow flowers
A shower of yellow flowers🌼✨
Boy names : جونگ کوک ، جیهوپ
Girl names: ، بونگ سوک،بک هانا
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
P1
بک هانا:تو دل تابستون ، بارون شدیدی میبارید . ابرها هم داشتن به خاطر سرنوشت شوم من گریه میکردن ، من معلم بچه های ابتدایی بودم ، «اخراج شدم»
بدون چتر، زیر اون بارون شدید داشتم برمیگشتم ، احساس میکردم کسی تو دنیا از من بدبخت تر نیست.
کسی تو خیابون نبود
حواسم به هیچی نبود ؛یهو با یک پسر که خون شدیدی از دماغش رفته بود و معلوم بود که حالش از من بدتره برخورد کردم
افتاد زمین
بک هانا: او، حالتون خوبه ، ببخشید صدام رو میشنوید؟
پسر جوابی نداد
دستم رو گذاشتم رو گونه پسر ، صورتش رو به سمت خودم برگردوندم
-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•
جونگ کوک:من برای به دست آوردن اون حتی تو روی مادرم ایستادم، ولی دنیا اون همه هم با من خوب نبود. ترکم کرد؛کسی که به خاطرش با دنیای خودم جنگیدم،ترکم کرد.
توی خیابونی که بهش اعتراف کردم ، اینکار رو کرد.
احساس میکردم مغزم داره ازبین میره.
نمیتونم نفس بکشم ، چشمام سیاهی میره.
با برخورد هر قطره از بارون بیشتر قلبم از بین میره،چیزی دوروبرم نمیبینم.
همینطوری تو افکار خودم غرق شده بودم که برخورد یه چیز سنگین به خودم رو حس کردم.
پاهام دیگه جون وایستادن نداشت ، میدونستم قراره بارون بباره پس لباس گرم تنم بود ولی کل وجودم یخ زده بود.
کم کم پلک هام داشتن بسته میشدن که یه دست روی صورتم قرار گرفت و صورتم رو به سمت خودش برگردوند.
تاری چشمام از بین رفت.
دوتا چشم براق که با نگرانی بهم دوخته شده رو میبینم .
بک هانا:حالتون خوبه؟
کوک:درد میکنه
بک هانا:ولی اینجا بیمارستانی نیست، دودقیقه دووم بیارید
کوک:دختر بلند شد و یه تاکسی گرفت، اومد سمتم و کمکم کرد که بلند بشم
رفتیم سمت تاکسی و سوارش شدیم ، رفتیم سمت بیمارستان نام وون
دکتر:بیماری شما جسمی نیست ، روان روحیه ، شما باید برید پیش یک روانشناس
کوک:بی تفاوت از جام بلند شدم و رفتم ، دختر هم بلند شد از دکتر تشکر کرد پشت سر من اومد.
برگشتم و نگاهش کردم،ترسید . زیرپیرهن تنش بود کتم رو درآوردم و انداختم رو شونه هاشو و رفتم.
الان دوماهه از اون روز میگذره
روزها هرچقدر میگذرن عجیب تر میشن
قیافه اون هنوز تو ذهنمه
یه جورایی دلم میخواد دوباره ببینمش ، به این میگن دلتنگی؟
Boy names : جونگ کوک ، جیهوپ
Girl names: ، بونگ سوک،بک هانا
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
P1
بک هانا:تو دل تابستون ، بارون شدیدی میبارید . ابرها هم داشتن به خاطر سرنوشت شوم من گریه میکردن ، من معلم بچه های ابتدایی بودم ، «اخراج شدم»
بدون چتر، زیر اون بارون شدید داشتم برمیگشتم ، احساس میکردم کسی تو دنیا از من بدبخت تر نیست.
کسی تو خیابون نبود
حواسم به هیچی نبود ؛یهو با یک پسر که خون شدیدی از دماغش رفته بود و معلوم بود که حالش از من بدتره برخورد کردم
افتاد زمین
بک هانا: او، حالتون خوبه ، ببخشید صدام رو میشنوید؟
پسر جوابی نداد
دستم رو گذاشتم رو گونه پسر ، صورتش رو به سمت خودم برگردوندم
-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•
جونگ کوک:من برای به دست آوردن اون حتی تو روی مادرم ایستادم، ولی دنیا اون همه هم با من خوب نبود. ترکم کرد؛کسی که به خاطرش با دنیای خودم جنگیدم،ترکم کرد.
توی خیابونی که بهش اعتراف کردم ، اینکار رو کرد.
احساس میکردم مغزم داره ازبین میره.
نمیتونم نفس بکشم ، چشمام سیاهی میره.
با برخورد هر قطره از بارون بیشتر قلبم از بین میره،چیزی دوروبرم نمیبینم.
همینطوری تو افکار خودم غرق شده بودم که برخورد یه چیز سنگین به خودم رو حس کردم.
پاهام دیگه جون وایستادن نداشت ، میدونستم قراره بارون بباره پس لباس گرم تنم بود ولی کل وجودم یخ زده بود.
کم کم پلک هام داشتن بسته میشدن که یه دست روی صورتم قرار گرفت و صورتم رو به سمت خودش برگردوند.
تاری چشمام از بین رفت.
دوتا چشم براق که با نگرانی بهم دوخته شده رو میبینم .
بک هانا:حالتون خوبه؟
کوک:درد میکنه
بک هانا:ولی اینجا بیمارستانی نیست، دودقیقه دووم بیارید
کوک:دختر بلند شد و یه تاکسی گرفت، اومد سمتم و کمکم کرد که بلند بشم
رفتیم سمت تاکسی و سوارش شدیم ، رفتیم سمت بیمارستان نام وون
دکتر:بیماری شما جسمی نیست ، روان روحیه ، شما باید برید پیش یک روانشناس
کوک:بی تفاوت از جام بلند شدم و رفتم ، دختر هم بلند شد از دکتر تشکر کرد پشت سر من اومد.
برگشتم و نگاهش کردم،ترسید . زیرپیرهن تنش بود کتم رو درآوردم و انداختم رو شونه هاشو و رفتم.
الان دوماهه از اون روز میگذره
روزها هرچقدر میگذرن عجیب تر میشن
قیافه اون هنوز تو ذهنمه
یه جورایی دلم میخواد دوباره ببینمش ، به این میگن دلتنگی؟
- ۳.۳k
- ۲۷ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط