پارت

پارت1
ویوات
ساعت8شب بود اجوما تو اتاقم بودم سرم تو گوشیم بود که اومد در اتاق زد
ج:خانوم غذا حاضره
ات:اوکی
از اتاق اومدم بیرون همزمان تهیونگ هم اومد بیرون رفتیم سر میز شام نشستیم
داشتیم می خوردیم که پدرم گفت

پ: فردا قرار ازدواج کنی خودتو براش آماده کن
ات: چی داری میگی یعنی چی تو خودت میدونی
من نامزد دارم
پ: همین که گفتم
ات: حالا کیه ها
پ: جئون جونکوک
ت گ: چی داری میگی میدونی که پدر اون چه مادر رو کشت
ات: صبر کن «به تهیونگ گفت»
ات:باهاش ازدواج می کنم
ت گ : چرا چرت وپرت میگی چطور می تونی انقدر سنگ دل باشی
دستش و گرفتم و رفتیم داخل حیات
ات: اگه من با جونکوک ازدواج کنم میتونیم ازش استفاده کنیم تا از پدرش انتقام بگیریم در حالی که اون فکر میکنه من یه دختر ضعیفم که به اجبار پدرم و بخاطر منفعت خانواده باهاش ازدواج کردم
ت گ: اینو میدونم ولی بازم ...
ات: بهم اعتماد کن
ت گ : باشه ولی هر اتفاقی افتاد باید بهم بگی هر ۲روز یکبار میام بهت سر میزنم حتی شده برات مراقب می‌زارم اگه بفهمم از گل نازک تر بهت گفته یا محدودت کرد با خاک یکسان
(  ویو یک هفته بعد روز عروسی)
تو اتاق انتظار بودم همه بهم تبریک می گفتند
بعد جونکوک اومد  گفت
جونکوک :
دیدگاه ها (۰)

پارت 2                                              بعد جونک...

وایبی که ات میده

پارت معرفی سن :27 شغل: مافیا درجه:3 قدرتمند ترین مافیای آسیا...

چه برادر های خوبی

ازواج اجباری پارت۱

فیک مافیای سیاه من part 4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط