P
P.2
_
همیشه توی اون مسافر خونه وقت میگذروند.
دست معشوقه اش رو توی خیالاتش میگرفت و میکشید تا همین اتاق.
ولی وقتی میرفت توی اتاق و درو میبست، اون غیب میشد.
- حتا توی خیالاتمم از اینکه ازم میترسه غیب میشه.
سردردی گرفت و چند ثانیه چشم هاشو بست.
محکم چشم هاشو بهم فشرد.
تا اینکه چشم هاشو باز کرد و دید دختری کنارش نشسته که پشتش بهشه.
چه موهای لخت و بلند مشکیه زیبایی.
- برگرد بهم نگاه کن، دلم واسه چشم های نازت تنگ شده.
_
ادامه دارد... .
_
همیشه توی اون مسافر خونه وقت میگذروند.
دست معشوقه اش رو توی خیالاتش میگرفت و میکشید تا همین اتاق.
ولی وقتی میرفت توی اتاق و درو میبست، اون غیب میشد.
- حتا توی خیالاتمم از اینکه ازم میترسه غیب میشه.
سردردی گرفت و چند ثانیه چشم هاشو بست.
محکم چشم هاشو بهم فشرد.
تا اینکه چشم هاشو باز کرد و دید دختری کنارش نشسته که پشتش بهشه.
چه موهای لخت و بلند مشکیه زیبایی.
- برگرد بهم نگاه کن، دلم واسه چشم های نازت تنگ شده.
_
ادامه دارد... .
- ۱.۴k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط