{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Which one

Which one
part 1

ویو نیلا تو هواپیما
بعد از اون اتفاق کوفتی این اولین باریه که میخوام برم سر خاک پدر و مادرم
و تازشم این اولین باریه که پدربزرگم رو ببینم بعد از ۱۲ سال معلوم نیست برای چی انقدر دست و پا میزنه که منو بکشونه کره واقعا نمیدونم دلیلش چی میتونه باشه
هوفف بی خیال
تو افکارم غرق بودم که با صدای فرود هواپیما به خودم اومد
پایین شدم که دوتا مرد هیکلی اومدن سمتم اولش ترسیدم
ب. ببخشید ما از طرف پدربزرگتونیم
ن. آها اوکی
بعد چمدون هامو آوردن و در ماشین رو برام باز کردن
تو راه که میرفتیم خیلی به بیرون نگاه می‌کردم و برام جالب بود
مردم . مغازه ها. خیابون
داشتم همینطور به بیرون نگاه می‌کردم که ماشین جلو یه امارت خیلی بزرگ ایستاد
حدس میزدم که امارت بابابزرگ باشه در ماشین رو برام باز کرد و پایین شدم چمدون هام هم همون آورد در امارت باز شد
رفتم تو حیاط قشنگ و بزرگی داشت خیلی سرسبز بود
جلو در سالن وایستاده بودم و در زدم و در رو باز کردم
یه خانمی که تقریبا می‌خورد خدمتکار اونجا باشه در رو باز کرد
اجوما. به به خیلی خوش اومدید
ن. ممنون فقط شما
اجوما . من اجوما هستم میتونی با من راحت باشی
یه لبخند گرمی زدم و وارد شدم
خیلی بزرگ بود و زیبا بود انقدری که میشد توش گم شی و دیگه پیدا نشی
(بچه ها من یه چیزی یادم رفته بود العان هر چهار تا پسر پدربزرگه مردن و دوتا از عروس هاشم همینطور فقط مامان تهیونگ و مامان نامجون زندس)
غرق زیبایی عمارت شده بودم که
پ. به به ببین کی اینجاس
ن. پدربزگگگگگگگگ
پ. نوه گلم
بعد دویم و بغلش کردم
پ. اوه چقدر بزرگ شدی یه خانمی شدی برا خودت ها
ن. مرسییییی
پ. تو منو یاد دوهی ( زن دومش) میندازی
ن. خیلی دلم برات تنگ شده بود
پ. من بیشتر
بعد از بغلش جدا شدم و دستاش رو دور صورتم قاب کرد و گفت
پ. از آخرین باری که دیدمت خیلی فرق کردی
ن. ولی شما میشه گفت فقط موهاتون سفید تر شده
بعد جفتمون خندیدیم دستم رو گرفتم و بردم به یه کتابخونه بزرگی که پر از کتاب بود
رفتیم جلو تر یه جایی از کتابخونه یه میز بود که روش پر از قاب عکس های قدیمی بود پدربزرگ تموم اون عکس هارو بهم نشون میداد و خاطره های جالبی هم پشتش بودن داشت داستان آشنایی خودش با مامان دوهی تعریف می‌کرد که
سو. عزیزم
برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم
یک خانم بود که سریع اومد سمت من یه نگاهی به من کرد و با دستش من رو هل داد عقب و رفت پیش بابابزرگ
سو. عزیزم اینجا چیکار میکنی
پ. آه عزیزم العان وقتش نیست دخترم تازه از راه رسیده
دوباره یه نگاهی به سر تا پای من کرد و گفت
سو. این اون نوه ای بود که براش بال بال میزدی

خیلی شدید بهم برخورد ولی چیزی نگفتم به‌خاطر پدربزرگ بعد پدربزرگ لحنش جدی شد و گفت
پ. حق توهین بهش رو نداری فهمیدی
سو. باشه حالا چرا عصبی میشی
بعد از پدر بزرگ جدا شد از کنار من رد شد و جوری که فقط خودم بشنوم گفت
سو. دارم برات


کلیلیلیلیلیلیلیلیلیلی
حمایت کنید خوشگلا
دیدگاه ها (۷)

بچه ها من دارم یدونه فیک دیگه هم از تهکوک مینویسم با همکاری ...

#which-onewhich oneکدوم یکی فیک شخصیت ها. نیلا. جونگ کوک. جی...

I need you're body part 12ویو نیلا نوشته بود نامجون یه نگاه ...

love Between the Tides⁷⁴تهیونگ: اومدمدوهی: سلام داییتهیونگ: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط