{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Addiction to love

Addiction to love
پارت=2

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو جونگ کوک
صبح با صدای تلفن از خواب عزیزم دل کندم البته صبح که چه عرض کنم ظهر ساعت 12:58دقیقه بود گوشیمو نگا کردم دیدم بابامه جواب دادم
(مکالمه جونگ کوک و پدرش)
-:سلام بله
بابای کوک:سلام پسرم خوبی؟
-:خوبم ممنون کاری داشتی؟
بابای کوک:آره میخواستم بگم امروز ساعت شیش بیا اینجا کارت دارم(کوک خونه جدا داره و باباش گفت بره خونه باباش)
-:چیزی شده؟
بابای کوک:چیز خاصی نیست بیای میفهمی
-:خیلخب کاری نداری؟
بابای کوک :نه فعلا
-:فعلا
(پایان مکالمه)
پاشدم رفتمWCکارای لازمو کردم و یه دوش ۳۰مینی گرفتم و اومدم بیرون لباسامو پوشیدمو موهامو خشک کردم وگوشیمو برداشتم ورفتم پایین گشنم بود واسه همین ازش پرسیدم صبحونه که نه ناهار حاضره اونم آره ایی گفت و بعد از خوردن غذا زنگ زدم بچه ها که بیان خونم یه خورده گیم بزنیم تا ساعت شیش که برم خونه بابام زنگ زدم و همه باشه ایی گفتن و حدود یک ساعت بعد اومدن البته همه نه فقط تهیونگ و جیمین و چانگبین نشتیم و حرف زدیمو بازی کردیم و کلی کار دیگه که بچه ها رفتن و من حاضر شدم که برم و سوییچ ماشین آئودی آر‌اِس ۷تم رو برداشتم راه افتادم به ورودی رسیدم نگهبانا اومدن دروازه رو باز کردن و من با سرعت رفتم داخل و ماشین رو پارک کردم و رفتم داخل همه برام تعظیم کردن تا رفتم داخل هابیون پرید بغلم و منم بغلش کردم و بوسه ای به موهاش زدم و رفتم رو مبل نشستم که با مامان و بابامم سلام و احوال پرسی کردم که پدرم لب زد:جونگ کوک و هابیون ما فردا برای شراکت با خوانواده کیم شام دعوت شدیم خونشون و یه چیزی هست که باید بهتون بگم هابیون که با تعجب زل زده بود به بابا و من گفتم
-:چی شده بابا چی رو میخوای بگی؟
بابای کوک:من یه شرطی گذاشتم
-:چه شرطی
بابای کوک:تو باید با دخترش و هابیون با پسرش ازدواج کنه
یه لحظه خشکم زد به مامان نگا کردم که دستشو رو دهنش گذاشته بود و متعجب به ما نگاه میکرد بعد به هابیون که اشک تو چشماش حلقه زده بود
-:این یعنی چی بابا اون چطور همچین چیزی رو قبول کرد اصلا به ما فکر کردین به هابیون به من به تهیونگ یا اون دختر ها؟
بابای کوک: احتمالا الان دارن به تهیونگ میگن ولی به دخترش نه اون فردا میفهمه بعدشم این فقط روی کاغذه برای اتحاد بین ما همین فقط روی کاغذ تمام.
به هابیون نگاه کردم که دیدم چشماش سرخه من چنان مشکلی نداشتم چون روی کاغذ بود و تاجایی که میدونم دختر خوبیه ولی هابیون چی بهش نگاه کردم بعد بغلش کردم رفتیم تو اتاق رو تخت نشوندمش و خودم جلوش زانو زدم که گفتم
-:هابیون خواهر نازم به من نگاه کن
باچشمای خیس و سرخ نگام کرد که دامه دادم این ازدواج فقط روی کاغذه تهیونگم خودش خواهر داره مواضب تو هست نیاز نیست اینقد ناراحت باشی بعد از راضی کردنش و آروم کردنش خوابید من رفتم پایین که باباگفت قبول میکنیم و آره ای گفتم و رفتم تو اتاقم تا استراحت کنم که خدمتکار اومد گفت شام حاضره بلشه ای گفتم تا رفت رفتم شام خودم و رفتم و که به هابیون سر بزنم دیدم داره کاراشو انجام میده که بخوابه رفتم و بوسه ای به پیشونیش زدم و رفتم تو اتاقم و کارامو کردم و پریدم رو تخت و نمیدونم چی شد که خوابم برد
ادامه دارد...
اسلاید {2}استایل کوک برای خونه پدرش
دیدگاه ها (۴۲)

سیلاممم ✨ من امدم بگم نتونستم صبر کنم واسه همین امشب چنتا پا...

«𝓐𝓭𝓭𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷 𝓽𝓸 𝓵𝓸𝓿𝓮»"ویو دان بی"صبح با صدای آلارم گوشی از خوا...

Addiction to loveپارت=1(اتفاقات و داستان کاملا خیالی هست )ــ...

سلام من لیزا هستم و این اولین فیکمه با کمکhttps://wisgoon.co...

Part 2:

ادامه رمان مافیای من (پارت 3)گفت بره بیرون و بازم منو بوسیدب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط