آدم دل بسته به معشوقی که ندارد و نیست رقاصی افلیج و بی

آدمِ دل بسته به معشوقی که ندارد و نیست ، رقاصی افلیج و بی سر و پا اما هنوز سرخوش است .
آدمِ دل داده به کسی که ندارد و نخواهد داشت ، پرنده به دام افتاده است ، به اختیار . تن داده به زجر ، به رنج ، به عطش ، به آتش . زخم می نوشد و درد می رقصد . از دور که نگاهش کنی ، حیران می مانی که میان این دریاچه مذاب ، سرخوشی این دیوانه از چیست ؟ چرا نمی فهمد دارد آب می شود ، تمام می شود ؟ از دور که نگاهش کنی ، پریشان می شوی از انبوه دردها که بر جانش آوار است و انگار که نمی فهمد .
نزدیکش که شوی ، کنارش که بایستی ، خودش که باشی ، راز و رمز سرخوشی عاشقان بی یار را در می‌یابی . که روئین تن شده به خیال ، به نوازش سایه ، به بوسه های رخ نداده . که منزه است از روزمرگی عاقلان ، دیوانه ای است سرخوش که در جهانی خیالی سرگرم زیستن است ، دیاری دور و خلوت با خورشیدهای فراوان و ماه های بیشمار و غروبهای بارانی زیبا و درختهای سر به آسمان کشیده و آغوش و لبالب نوشیدن یار .
عاشقِ بی یار شدن ، شکل دلربایی از زوال خودخواسته است ، هنر بیهوده‌ی زیبا زیستن رنج ها . مثل دویدن در کوره راهی که دو بیابان همسان را به هم وصل می کند ، تنهایی و تنهایی .....
همین.
دیدگاه ها (۹)

گمانم یک جای سخت قصه علاقه، وقت اجبار به ایفای نقش تلخ و درد...

مردجان ، سعی نکن زن را بشناسی ، خودش هم خود را خوب نمیشناسد ...

تاريخ رو برنده ها مينويسن درست، ولي كي گفته قشنگ باختن هنر ن...

" دیالوگ به یادماندنی مهدی سلطانی در فیلم شهرزاد"؛تو بگو عرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط