{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم به حالتون سوخت.

دلم به حالتون سوخت.
زندگی ام نابود شد
بخش سوم:پاداش سخت کوشی
امیلی تصمیم گرفت که بجنگد و پیروز شود.
پس برادرش را صدا زد
امیلی:من یه تصمیمی گرفتم.
دنیل از حرف زدن خواهرش تعجب کرد
امیلی:فقط بدون که به هیچ کس نباید بگویی.
دنیل:باشه حتما...
امیلی:می خواهم هر روز باهم به باغ پشت قصر برویم و تمرین کنیم...
دنیل:واقعا خوشحالم اینو میشنوم باشه حتما.
امیلی:از کی شروع کنیم.
دنیل:از امروز چطوره؟
امیلی:عالیهههههه.
اونا اماده شدن و یواشکی به باغ رفتن به دشت لاله و درخت بلوط رسیدن.
امیلی:خب از راه رفتن شروع میکنیم.
دنیل:خوبه. دستت رو بده من.
امیلی دست دنیل رو گرفت و سعی کرد بلند شه و فقط تونست ده ثانیه روی پاهاش وایسه.
وقتی چند بار تمرین کردن امیلی شمشیرش رو برداشت.
امیلی:شمشیرت رو بردار.
دنیل:چرا؟
امیلی:مگه نمیبینی میخوام بهت شمشیر بازی یاد بدم.
دنیل:واقعا!!!(دنیل همیشه دوست داشته شمشیر بازی و جنگیدن رو یاد بگیره ولی پدرش اجازه نمیداد)
بعد از اینکه امیلی چند تا تکنیک به دنیل یاد داد اونا زوباره به قصر برگشتن......


تموم شد دیگه برو خونتون.
شرط
کامنت:۳
لایک:۵
بای بای
دیدگاه ها (۰)

به نظرتون پیجم رو شخصی کنم؟؟

کی میاد هاننننننن

تنها ارزوم این بود که یه روز بینمش که همون ارزومم به باد رفت

spanish girl:7

⚔دزد مافیا⚔ 🪐P2🪐دیدم نامجون هم با من رسید +سلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط