زندگی من یک داستان تکراری بود همه می خواستند صدایشان
زندگیِ من یک داستان تکراری بود ... همه می خواستند صدایشان را بشنوم ... خستگی هایشان را بفهمم و مشکلاتشان را درک کنم ... من رفیق دردهای دیگران بودم ... اولین کسی که در مشکلات و ناراحتی ها سراغش را می گرفتند ... چون می دانستند من مراعاتشان را می کنم ... مراعات زخمی که از گذشته داشتند ... گذشته ای که من در آن نبودم ...
می دانستند در روزهای سخت آن ها را تنها نمی گذارم ...می دانستند آرامش آن ها اولویت زندگی من است حتی به قیمت نادیده گرفتن خودم...من خریدار غم و مشکلات و دلِ گرفته شان بودم ...
اما هیچوقت در زندگی کسی خریدار خستگی هایم نشد ... کسی حرفم را نفهمید و مشکلاتم را درک نکرد ...کسی مراعات حال من را نکرد...
من همیشه در روز های سخت تنها بودم ...
« زندگیِ من یک داستان تکراری بود ...»
وقتی سالها یک نفر رو توی دنیای خودت پررنگ کردی،
وقتی هر گوشه از خاطراتت بوی اون رو میده،
وقتی دلت مثل یه پرندهی سرگردان،
فقط به آشیونهی اون پر میزنه.
اون وقته که دلزدگی،
نه از نبودن، که از «بودنِ ناکافی» سر میزنه.
این دلزدگی،
یه حس گنگ و پیچیده است.
مثل اقیانوسی که ظاهرش آرومه،
اما زیرِ پوستش،
هزاران موجِ ناگفته،
دردِ دوست داشتنِ کسی رو فریاد میزنه
که دیگه اون آدمِ سابق نیست.
اشتباه از تو نیست که هنوز فکرش رهایَت نمیکنه؛
اشتباه اونجاست که اونچه که روزی «عشق» بود،
تبدیل شده به زخمی که هر روز عمیقتر میشه.
یه زخمی که حتی لمسش هم درد داره،
اما دست کشیدن ازش،
یعنی خودت رو از خاطراتت جدا کنی.
میگن تنهایی سخته...
اما تنهاییِ کسی که هنوز دوستش داری،
اما دیگه نمیتونه دلت رو گرم کنه،
از صد هزار تنهایی هم بدتره.
چون اینجا،
نه دلتنگیِ یه غریبه رو حس میکنی،
نه راحتیِ یه رفیقِ قدیمی رو.
اینجا،
توی یه «بینابینِ» احساسی گیر افتادی؛
جایی که عشق هنوز نفس میکشه،
اما دیگه کافی نیست.
چه سخته این دلزدگی...
وقتی از کسی دلزدهای که تمامِ «دلت» بود...
می دانستند در روزهای سخت آن ها را تنها نمی گذارم ...می دانستند آرامش آن ها اولویت زندگی من است حتی به قیمت نادیده گرفتن خودم...من خریدار غم و مشکلات و دلِ گرفته شان بودم ...
اما هیچوقت در زندگی کسی خریدار خستگی هایم نشد ... کسی حرفم را نفهمید و مشکلاتم را درک نکرد ...کسی مراعات حال من را نکرد...
من همیشه در روز های سخت تنها بودم ...
« زندگیِ من یک داستان تکراری بود ...»
وقتی سالها یک نفر رو توی دنیای خودت پررنگ کردی،
وقتی هر گوشه از خاطراتت بوی اون رو میده،
وقتی دلت مثل یه پرندهی سرگردان،
فقط به آشیونهی اون پر میزنه.
اون وقته که دلزدگی،
نه از نبودن، که از «بودنِ ناکافی» سر میزنه.
این دلزدگی،
یه حس گنگ و پیچیده است.
مثل اقیانوسی که ظاهرش آرومه،
اما زیرِ پوستش،
هزاران موجِ ناگفته،
دردِ دوست داشتنِ کسی رو فریاد میزنه
که دیگه اون آدمِ سابق نیست.
اشتباه از تو نیست که هنوز فکرش رهایَت نمیکنه؛
اشتباه اونجاست که اونچه که روزی «عشق» بود،
تبدیل شده به زخمی که هر روز عمیقتر میشه.
یه زخمی که حتی لمسش هم درد داره،
اما دست کشیدن ازش،
یعنی خودت رو از خاطراتت جدا کنی.
میگن تنهایی سخته...
اما تنهاییِ کسی که هنوز دوستش داری،
اما دیگه نمیتونه دلت رو گرم کنه،
از صد هزار تنهایی هم بدتره.
چون اینجا،
نه دلتنگیِ یه غریبه رو حس میکنی،
نه راحتیِ یه رفیقِ قدیمی رو.
اینجا،
توی یه «بینابینِ» احساسی گیر افتادی؛
جایی که عشق هنوز نفس میکشه،
اما دیگه کافی نیست.
چه سخته این دلزدگی...
وقتی از کسی دلزدهای که تمامِ «دلت» بود...
- ۶.۸k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط