{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی سال‌ها یک نفر رو توی دنیای خودت پررنگ کردی،

وقتی سال‌ها یک نفر رو توی دنیای خودت پررنگ کردی،
وقتی هر گوشه از خاطراتت بوی اون رو میده،
وقتی دلت مثل یه پرنده‌ی سرگردان،
فقط به آشیونه‌ی اون پر میزنه.
اون وقته که دلزدگی،
نه از نبودن، که از «بودنِ ناکافی» سر میزنه.

این دلزدگی،
یه حس گنگ و پیچیده‌ است.
مثل اقیانوسی که ظاهرش آرومه،
اما زیرِ پوستش،
هزاران موجِ ناگفته،
دردِ دوست داشتنِ کسی رو فریاد می‌زنه
که دیگه اون آدمِ سابق نیست.

اشتباه از تو نیست که هنوز فکرش رهایَت نمی‌کنه؛
اشتباه اونجاست که اونچه که روزی «عشق» بود،
تبدیل شده به زخمی که هر روز عمیق‌تر می‌شه.
یه زخمی که حتی لمسش هم درد داره،
اما دست کشیدن ازش،
یعنی خودت رو از خاطراتت جدا کنی.

می‌گن تنهایی سخته...
اما تنهاییِ کسی که هنوز دوستش داری،
اما دیگه نمی‌تونه دلت رو گرم کنه،
از صد هزار تنهایی هم بدتره.
چون اینجا،
نه دلتنگیِ یه غریبه رو حس می‌کنی،
نه راحتیِ یه رفیقِ قدیمی رو.
اینجا،
توی یه «بینابینِ» احساسی گیر افتادی؛
جایی که عشق هنوز نفس می‌کشه،
اما دیگه کافی نیست.

چه سخته این دلزدگی...
وقتی از کسی دلزده‌ای که تمامِ «دلت» بود...
گاهی، قوی‌ترین مردان هم در سکوت شب، آغوشی امن می‌جویند. جایی که تمام نقاب‌ها کنار می‌روند و روح خسته، پناهی از جنس عشق پیدا می‌کند.
در این میان، حضورِ آرامش‌بخش، گویی آرام‌ترین موسیقی است برای قلب طوفانی. نوازشی که نه فقط اشک‌ها، که تمام ترس‌ها و بغض‌های فروخورده را می‌شوید
این همان پناهگاه دنجی است که گاهی، مردِ «گاهی مردها هم نیاز به گریه دارند»، در آن گم می‌شود و دوباره خود را پیدا می‌کند. همان کسی که در اوج شکنندگی، معنای واقعی استقامت را به نمایش می‌گذارد.
عشق، گاهی همین درک عمیقِ نیاز به رهایی است؛ در آغوش کسی که بی‌قید و شرط، او را آنگونه که هست، می‌بیند و می‌پذیرد.
گاهی آدم‌ها نمی‌گویند «برو» چون واقعاً رفتن را می‌خواهند…
می‌گویند چون خسته‌اند. خسته از نفهمیده شدن، از شنیده نشدن، از تکرار دردهایی که جدی گرفته نشده‌اند.
«برو» بعضی وقت‌ها ترجمه‌ی ناامیدی است، نه بی‌علاقگی.

در روابط عاطفی، وقتی یکی شکایت می‌کند و دیگری اشک می‌ریزد، هر دو در حال فریاد زدن‌اند؛ فقط زبانشان فرق می‌کند. یکی با خشم حرف می‌زند، یکی با اشک. اما ریشه‌ی هر دو معمولاً یک چیز است: ترس از دست دادن.

آغوشی که وسط دعوا شکل می‌گیرد، همیشه از ضعف نیست؛ گاهی آخرین تلاش دل برای نجات چیزی‌ست که عقل از آن خسته شده. اشک‌ها همیشه برای مظلومیت نیستند، برای دلبستگی‌اند… برای اینکه هنوز چیزی آن‌قدر ارزش دارد که بابتش بجنگی.

سکوت مرد بعد از آن آغوش، می‌تواند لحظه‌ی فرو ریختن دیوارهای دفاعی باشد. چون وقتی احساس واقعی لمس می‌شود، ذهن دیگر بهانه‌ای برای ادامه‌ی جنگ ندارد.

رابطه‌ها با یک «برو» تمام نمی‌شوند؛
با بی‌تفاوتی تمام می‌شوند.
و تا وقتی اشکی هست،
یعنی هنوز قلبی در حال تلاش است.
دیدگاه ها (۳)

گاهی زندگی مثل روزی بارانی می‌ماند که هیچ چیز جز سرپناه موقت...

Farshad: وقتی سال‌ها یک نفر رو توی دنیای خودت پررنگ کردی، و...

وقتی سال‌ها یک نفر رو توی دنیای خودت پررنگ کردی، وقتی هر گو...

زندگیِ من یک داستان تکراری بود ... همه می خواستند صدایشان را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط