باران می بارد
باران می بارد
اسیدی است
گویی پری ها دگر طاقتِ تماشای غمِ انسان ها را ندارند
دگر کودک نیستم اما
صدای رعد و برق بیشتر از آن روز ها تنم را به لرزه می اندازد
بارانِ اسیدی میخواهد رگ هایم را بخشکاند
از مقاومتم گله دارد
نمیداند کسی در قلبم ریشه کرده
و با هر ضربان در رگ هایم جاری می شود
میگوید قطره های خون چه ارزشی دارد
نمیداند هر قطره اش متعلق به توست
نمیداند حتی اگر اکسیژن را از هوا بگیرد
من کسی را در رگ هایم جاری دارم که تنها لازمه ی حیاتم است
میگوید دختر جان ، قلبت دگر نمیتواند
دارد تمام می شود ، رهایش کن
خود را رها کن
هر چه که در جهان هست را رها کن
نمیداند من حتی خودم را رها کرده ام
همه چیز را رها کرده ام ، همه چیز را به جز تو
و تو را تا ابد و یک روز رها نخواهم کرد ...
خاطرات بانوی آشفته
اسیدی است
گویی پری ها دگر طاقتِ تماشای غمِ انسان ها را ندارند
دگر کودک نیستم اما
صدای رعد و برق بیشتر از آن روز ها تنم را به لرزه می اندازد
بارانِ اسیدی میخواهد رگ هایم را بخشکاند
از مقاومتم گله دارد
نمیداند کسی در قلبم ریشه کرده
و با هر ضربان در رگ هایم جاری می شود
میگوید قطره های خون چه ارزشی دارد
نمیداند هر قطره اش متعلق به توست
نمیداند حتی اگر اکسیژن را از هوا بگیرد
من کسی را در رگ هایم جاری دارم که تنها لازمه ی حیاتم است
میگوید دختر جان ، قلبت دگر نمیتواند
دارد تمام می شود ، رهایش کن
خود را رها کن
هر چه که در جهان هست را رها کن
نمیداند من حتی خودم را رها کرده ام
همه چیز را رها کرده ام ، همه چیز را به جز تو
و تو را تا ابد و یک روز رها نخواهم کرد ...
خاطرات بانوی آشفته
- ۱.۳k
- ۲۵ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط