{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پارت یازدهم | حقیقت پنهان

🖤 پارت یازدهم | حقیقت پنهان

لانا به جونگکوک خیره شده بود.

— از اول می‌دونستی؟

جونگکوک سکوت کرد.

— جواب بده!

بالاخره گفت:

— آره.

لانا چند قدم عقب رفت.

— پس تمام این مدت منو بازی دادی؟

— نه.

— پس چرا نگفتی؟!

جونگکوک نزدیک شد.

— چون اگه می‌فهمیدی، خودت رو به خطر می‌انداختی.

لانا با عصبانیت گفت:

— من همین الانم توی خطرم!

مردی که روبه‌رویشان ایستاده بود، خندید.

— چه صحنه‌ی قشنگی...

جونگکوک اسلحه‌اش را بالا آورد.

— ساکت شو.

مرد دست‌هایش را بالا برد.

— من فقط پیام‌رسانم.

بعد یک پاکت روی زمین انداخت.

— این برای لاناست.

مرد از در پشتی فرار کرد.

لانا سریع پاکت را برداشت.

داخلش یک عکس بود.

دختری شبیه خودش، روبه‌روی دوربین ایستاده بود.

پشت عکس نوشته شده بود:

«لانا، اگه اینو می‌بینی یعنی بالاخره حقیقت رو فهمیدی.»

دست‌های لانا لرزید.

پایین عکس نوشته شده بود:

«به جونگکوک اعتماد کن... اما به خانواده‌ات نه.»

لانا با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.

— چرا باید به تو اعتماد کنم؟

جونگکوک آرام جواب داد:

— چون پنج ساله دارم از خواهرت محافظت می‌کنم.

— پس کجاست؟

جونگکوک به عکس نگاه کرد.

— نزدیک‌تر از چیزی که فکر می‌کنی.

لانا چیزی نگفت.

ناگهان گوشی جونگکوک زنگ خورد.

تهیونگ بود.

— رئیس، سریع برگردین.

— چی شده؟

صدای تهیونگ لرزید.

— عمارت مورد حمله قرار گرفته.

جونگکوک اخم کرد.

— لانا...

صدای انفجار از پشت تلفن آمد.

تماس قطع شد.

لانا با ترس گفت:

— سارا اونجاست...

جونگکوک فوراً دستش را گرفت.

— باید برگردیم.

---

چهل دقیقه بعد، جلوی عمارت رسیدند.

درها شکسته بود.

چراغ‌ها خاموش بودند.

هیچ‌کس حرف نمی‌زد.

لانا آرام وارد شد.

— سارا؟

صدایی از طبقه بالا آمد.

— لانا...

لانا با عجله از پله‌ها بالا رفت.

سارا گوشه‌ی راهرو نشسته بود و دستش زخمی بود.

لانا خودش را به او رساند.

— خدایا! چی شده؟!

سارا با ترس به جونگکوک نگاه کرد.

— اومدن دنبال تو...

— کیا؟

سارا با صدای لرزان گفت:

— دنیل.

بعد چیزی را از جیبش بیرون آورد.

یک کلید کوچک.

— اینو یکی ازشون انداخت.

لانا کلید را گرفت.

روی آن یک حرف حک شده بود:

L

جونگکوک با دیدن کلید خشک شد.

— این...

لانا پرسید:

— می‌شناسیش؟

جونگکوک آرام گفت:

— این کلید اتاقیه که خواهرت پنج سال پیش توش نگهداری می‌شد.

لانا به کلید خیره شد.

و همان لحظه گوشی‌اش لرزید.

یک پیام جدید:

«اگه می‌خوای خواهرت رو ببینی، فردا ساعت ۸ شب، تنها بیا.»

لانا صفحه را خاموش کرد.

جونگکوک پرسید:

— کی پیام داد؟

لانا به چشم‌هایش نگاه کرد.

این بار تصمیمش را گرفته بود.

— هیچ‌کس.

اما در دلش می‌دانست...

فردا شب قرار بود با خواهر گمشده‌اش روبه‌رو شود.

ادامه دارد... 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

🖤 قفس سیاهپارت دوازدهم | ملاقاتلانا تمام شب خوابش نبرد.پیام ...

🖤 پارت دهم | رد خونلانا با عجله پشت سر جونگکوک از عمارت بیرو...

🖤 پارت نهم | آخرین دیدارلانا چند ثانیه حتی پلک هم نزد.— تو.....

🖤 پارت ششم | انبار متروکهلانا پشت در اتاق ایستاده بود و نفسش...

🖤 پارت چهارم | عکسجونگکوک چند قدم جلو اومد.— گوشی رو بده من....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط