MIDNIGHT BET
PART:2
°°°°°°°°°
تهیونگ با قدمهای آهسته کنار جونگکوک راه افتاد. هنوز اخم ملایم و کنجکاوانه روی صورتش بود. مشتهاش هنوز کمی منقبض بود، انگار لمس دست میکا زیر پوستش گیر کرده بود. نفسش آرام اما سنگین بود. تهیونگ نیمنگاهی بهش انداخت. «تو معمولاً نمیذاری کسی حتی بهت نزدیک بشه.»
جونگکوک فکش رو سفت کرد. «نزدیک نشد. فقط احمقانه جسور بود.»
تهیونگ لبخند کوچیکی زد. «ولی کاری کرد بایستی.»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد. صداهای دور کلاب کمرنگ میشد. «اگه فردا نیاد، بهتره.»
تهیونگ شانه بالا انداخت. «اگه بیاد چی؟»
جونگکوک اینبار مکث نکرد. «اون مشکلشه.»
و هر دو در تاریکی راهرو گم شدند.
ـــــــــــ_____________________________
صدای بیوقفهی جمعیت از پشت دیوارهای ضخیم کلاب میاومد؛ انگار تپش یه قلب غولپیکر بود که هیچوقت نمیایستاد. در اتاق تمرین باز بود و نور لرزان مهتابی آبیـسفید روی زمین سیمانی افتاده بود. بوی تیز عرق و آهن پخش بود.
جونگکوک وسط تشک ایستاده بود، تیشرت مشکیِ خیس از عرق به بدنش چسبیده، موها هنوز از دوش بعدِ مبارزه نیمهخیس. تهیونگ کنار دیوار تکیه داده بود، بازوهایش را روی سینهاش قفل کرده و زیر لب لبخند داشت. سورا روی نیمکت نشسته بود و بطری آبش را بین انگشتها میچرخوند.
میکا در برابر جونگکوک ایستاده بود. موهای بلند و آشفتهاش افتاده بود توی صورتش. جونگکوک گفت: «دستاتو بالا بگیر.»
میکا با تردید دستانش را بالا برد. «اینجوری؟»
او چپچپ نگاهش کرد. «نه… این مبارزهست، نه یوگا.»
میکا دندون قروچه کرد. شونههایش را بالا کشید.
جونگکوک نزدیکتر شد. «وقتی من نزدیک میشم، نترس. فقط دفاع کن.»
مشتش با سرعت اومد سمتش و درست قبل از اینکه بخوره به گونهی میکا، همونجا متوقف شد. فقط چند سانتیمتر فاصله. میکا نفسش برید، یه قدم عقب پرید. جونگکوک خونسرد گفت: «اینطوری میخوای مبارزه یاد بگیری؟»
تهیونگ با خندهی کوتاهی گفت: «آرومتر باش باهاش.»
جونگکوک شانه بالا انداخت: «خودش گفت میخواد یاد بگیره. من دارم یاد میدم.»
دوباره مشتش را بالا آورد. و دوباره قبل از برخورد متوقف شد. هر بار میکا پس میرفت، چشماشو میبست. سومینبار، جونگکوک خندید. خندهای خشک. «تو حتی قبل از اینکه ضربه بخوره میترسی. چطور قراره دووم بیاری؟»
میکا لب گزید. گونههاش سرخ شد. جونگکوک با لحن سرد ادامه داد: «فکر کردی چون بچههای کلاب باهات حرف زدن، مبارز شدی؟»
میکا اینبار عقب نرفت. نفسش سنگین شد. «دست از مسخره کردن بردار.»
«من دارم واقعیت میگم.»
میکا مشتهاشو پایین آورد. چشماش براق بود، نه از ترس؛ از حرص. «تو فکر میکنی هر کی ضعیفه باید لال شه، نه؟ چون خودت قویای، خیال میکنی بقیه هیچی نیستن! ولی قضیه اینه که تو فقط بلدی بترسونی! این یعنی قوی؟ یا فقط بلد بودی اول مشت بزنی تا کسی جرأت جوابدادن پیدا نکنه؟»
سورا از شدت شوک خندید، تهیونگ هم لبخندش رو پنهون نکرد. جونگکوک خشک ایستاده بود. نگاهش روی چهرهی میکا موند. چند ثانیه فقط سکوت. هیچ اتفاقی نیفتاد؛ فقط صدای دور مبارزه، صدای جمعیت، نفسهای کوتاه میکا. در نگاه جونگکوک چیزی بود بین تعجب و تأمل. انگار داشت برای اولین بار دقیق نگاهش میکرد… بدون تمسخر. تهیونگ پچپچ کرد: «گمونم یکی بلاخره دکمهشو پیدا کرد.»
°°°°°°°°°
تهیونگ با قدمهای آهسته کنار جونگکوک راه افتاد. هنوز اخم ملایم و کنجکاوانه روی صورتش بود. مشتهاش هنوز کمی منقبض بود، انگار لمس دست میکا زیر پوستش گیر کرده بود. نفسش آرام اما سنگین بود. تهیونگ نیمنگاهی بهش انداخت. «تو معمولاً نمیذاری کسی حتی بهت نزدیک بشه.»
جونگکوک فکش رو سفت کرد. «نزدیک نشد. فقط احمقانه جسور بود.»
تهیونگ لبخند کوچیکی زد. «ولی کاری کرد بایستی.»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد. صداهای دور کلاب کمرنگ میشد. «اگه فردا نیاد، بهتره.»
تهیونگ شانه بالا انداخت. «اگه بیاد چی؟»
جونگکوک اینبار مکث نکرد. «اون مشکلشه.»
و هر دو در تاریکی راهرو گم شدند.
ـــــــــــ_____________________________
صدای بیوقفهی جمعیت از پشت دیوارهای ضخیم کلاب میاومد؛ انگار تپش یه قلب غولپیکر بود که هیچوقت نمیایستاد. در اتاق تمرین باز بود و نور لرزان مهتابی آبیـسفید روی زمین سیمانی افتاده بود. بوی تیز عرق و آهن پخش بود.
جونگکوک وسط تشک ایستاده بود، تیشرت مشکیِ خیس از عرق به بدنش چسبیده، موها هنوز از دوش بعدِ مبارزه نیمهخیس. تهیونگ کنار دیوار تکیه داده بود، بازوهایش را روی سینهاش قفل کرده و زیر لب لبخند داشت. سورا روی نیمکت نشسته بود و بطری آبش را بین انگشتها میچرخوند.
میکا در برابر جونگکوک ایستاده بود. موهای بلند و آشفتهاش افتاده بود توی صورتش. جونگکوک گفت: «دستاتو بالا بگیر.»
میکا با تردید دستانش را بالا برد. «اینجوری؟»
او چپچپ نگاهش کرد. «نه… این مبارزهست، نه یوگا.»
میکا دندون قروچه کرد. شونههایش را بالا کشید.
جونگکوک نزدیکتر شد. «وقتی من نزدیک میشم، نترس. فقط دفاع کن.»
مشتش با سرعت اومد سمتش و درست قبل از اینکه بخوره به گونهی میکا، همونجا متوقف شد. فقط چند سانتیمتر فاصله. میکا نفسش برید، یه قدم عقب پرید. جونگکوک خونسرد گفت: «اینطوری میخوای مبارزه یاد بگیری؟»
تهیونگ با خندهی کوتاهی گفت: «آرومتر باش باهاش.»
جونگکوک شانه بالا انداخت: «خودش گفت میخواد یاد بگیره. من دارم یاد میدم.»
دوباره مشتش را بالا آورد. و دوباره قبل از برخورد متوقف شد. هر بار میکا پس میرفت، چشماشو میبست. سومینبار، جونگکوک خندید. خندهای خشک. «تو حتی قبل از اینکه ضربه بخوره میترسی. چطور قراره دووم بیاری؟»
میکا لب گزید. گونههاش سرخ شد. جونگکوک با لحن سرد ادامه داد: «فکر کردی چون بچههای کلاب باهات حرف زدن، مبارز شدی؟»
میکا اینبار عقب نرفت. نفسش سنگین شد. «دست از مسخره کردن بردار.»
«من دارم واقعیت میگم.»
میکا مشتهاشو پایین آورد. چشماش براق بود، نه از ترس؛ از حرص. «تو فکر میکنی هر کی ضعیفه باید لال شه، نه؟ چون خودت قویای، خیال میکنی بقیه هیچی نیستن! ولی قضیه اینه که تو فقط بلدی بترسونی! این یعنی قوی؟ یا فقط بلد بودی اول مشت بزنی تا کسی جرأت جوابدادن پیدا نکنه؟»
سورا از شدت شوک خندید، تهیونگ هم لبخندش رو پنهون نکرد. جونگکوک خشک ایستاده بود. نگاهش روی چهرهی میکا موند. چند ثانیه فقط سکوت. هیچ اتفاقی نیفتاد؛ فقط صدای دور مبارزه، صدای جمعیت، نفسهای کوتاه میکا. در نگاه جونگکوک چیزی بود بین تعجب و تأمل. انگار داشت برای اولین بار دقیق نگاهش میکرد… بدون تمسخر. تهیونگ پچپچ کرد: «گمونم یکی بلاخره دکمهشو پیدا کرد.»
- ۵.۴k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط