{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مجنونpart

مجنونpart ¹:

ویو ا.ت:
کلافه از خواب بیدار شدم،سرم وحشتناک درد میکرد انگار یک نفر با چکش به سرم ضربه میزند از تخت بلند شدم که چشمام سیاهی رفت!عادی بود همه ی روزهای من همین شکلی شروع میشد
از پاتختی قرصمو برداشتم و خوردم و به طبقه پایین رفتم برنامه امروزم خیلی شلوغه از الان تا ظهر باید با دخترا دنس پرکتیس داشته باشم،بعدش باید یه سر به شرکت بزنم،اخر شبم باید برم دفتر قرار دارم
هوفی از سر کلافگی کشیدم و یه قهوه درست کردم اشتها به چیزی نداشتم رفتم به اتاق لباس ها امروز حوصله هیچ چیزی رو نداشتم یه دکلته شرابی با یه شلوار بگ نوک مدادی پوشیدم و روش کت خزمو انداختم کتونی های شرابی جردنمم پام کردم و کیفمو اماده کردم و سوار ماشین شدم
-------------------
به سمت کمپانی حرکت کردم بعد 15 دقیقه رسیدم و پیاده شدم و وارد کمپانی شدم فقط دلم میخواست با نارا رو به رو نشم که این بار از صفحه ی روزگار محوش میکنم داشتم وارد اتاق میشدم که بهم رسید
«نارا ایدلی که با ا.ت تو یه کمپانی کار میکنه و قبل از ا.ت، اون یکی از بهترین دنسر و وکالیستها«البته بعد از لیسا و رزی» بود بود اما ا.ت جاشو گرفت و همه ی رکورد هارو به نام خودش ثبت کرد»

نارا:سلام عزیزم
ا.ت:برو کتار حوصلتو ندارم
نارا:توی مراسم ماما بهت نوشن میدم که کی برندس البته همه چی همین الانشم مشخصه!تو بازنده‌ای(پوزخند مسخره ای زد)
ا.ت:باش نارا گورتو از چشام گم کن تا نزدم لهت نکردم!
نارا:چه غلطی میخوای بکنی ها؟
(تا اومدم جوابشو بدم منیجرش اومد و تعظیم کوتاهی کرد و نارا رو برد)
هوفی از سر کلافگی کشیدم و وارد اتاق شدم دخترا داشتن تمرین میکردن با دیدنشون لبخند روی لبم اومد اونا مثل خواهرام بودن!«یه خانواده» با ذوق سلام کردم
ا.ت:سلام نفسامممم
دخترا:سلام ا.ت!
دیدگاه ها (۵)

:part²مجنونجنی:دختر،چرا انقدر دیر اومدی نگرانت شدیم!ا.ت:چقدر...

مجنونpart³:سوار ماشین شدیم بدنم داشت از استرس می‌لرزید فقط ت...

ازدواج اجباری «پارت ۲۴»

ازدواج اجباری «پارت ۲۶»

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط