☆𝓣𝓱𝓮 𝓛𝓸𝓼𝓽 𝓢𝓽𝓪𝓻☆
☆𝓣𝓱𝓮 𝓛𝓸𝓼𝓽 𝓢𝓽𝓪𝓻☆
"ستاره گمشده"
"PART 3"
گفت:میفهمی...
کیفمو گذاشتم رو میز پشت سرم و درحالی که زیپشو باز میکردم لب زدم:اوکی
دفترچه رو گذاشتم تو کیف.جودی نشست رو میز خودش،کنار پنجره، به بیرون حیاط نگاه میکرد:هرچقدر هم گریه کردیم،عصبانی شدیم،دعوا کردیم دلم تنگ میشه.
کمرمو به میز تکیه دادم:منم همینطور...
ساعت ۱۶:۳۰ بود که رسیدم خونه.کلیدو تو در چرخوندم و وارد شدم. کیفمو انداختم رو زمین و کفشامو دراوردم.سرم از گرسنگی گیج میرفت.یکم رو مبل نشستم. ۱۰ دقیقه گذشت که پاشدم و لباسامو عوض کردمو موهامو گوجه ای بستم..عجیب نبود که خونه ساکته، مامانم حتما دوباره رفته بار و خواهرم هم با دوستاش بیرونه، موندم اون که درس نمیخونه چجوری نمره میاره و مامان کاریش نداره...
یه نودل درست کردم و خوردم، ظرفامو شستم که ساعت ۱۸ شده بود. موهامو باز کردمو دوباره بستم، پشت میزم نشستم و کتابامو از تو کیفم دراوردم که دفترچه جودیُ دیدم.
خواستم بخونمش ولی بیخیال شدم تا اول درس بخونم...
ساعت ۲۳:۴۵ شده..تشنمه...
یه لیوان اب خوردم و خواستم برگردم تو اتاقم که صدای در اومد..وایستادم ببینم کیه، خواهرم بود"یه کت مشکی چرم،یه تاپ مشکی،یه شلوارک کوتاه و تنگ مشکی و بوت های پاشنه بلند مشکی"پوشیده بود.[ای زهرمار مشکی🗿]موهاش باز بود و رژش پخش شده بود چشماش خمار بود و می لنگید، معلوم بود مسته، همونجوری که کفشاشو در میاورد گفت:اگه به مامان بگی میکشمت. خندید و با کلی به در و دیوار کوبیده شدن رفت تو اتاقش...
_______
خب من به گشادی غلبه کردم و برگشتم تا ادامشو بنویسم
میدونم تا اینجاش مسخره بوده و احتمالا تا یکی دو پارت دیگه هم همینجوریه ولی بعد از اون برگاتون میریزه🌝
فکر کنم انقد طولانی مینویسم به دو فصل نرسه:]
"ستاره گمشده"
"PART 3"
گفت:میفهمی...
کیفمو گذاشتم رو میز پشت سرم و درحالی که زیپشو باز میکردم لب زدم:اوکی
دفترچه رو گذاشتم تو کیف.جودی نشست رو میز خودش،کنار پنجره، به بیرون حیاط نگاه میکرد:هرچقدر هم گریه کردیم،عصبانی شدیم،دعوا کردیم دلم تنگ میشه.
کمرمو به میز تکیه دادم:منم همینطور...
ساعت ۱۶:۳۰ بود که رسیدم خونه.کلیدو تو در چرخوندم و وارد شدم. کیفمو انداختم رو زمین و کفشامو دراوردم.سرم از گرسنگی گیج میرفت.یکم رو مبل نشستم. ۱۰ دقیقه گذشت که پاشدم و لباسامو عوض کردمو موهامو گوجه ای بستم..عجیب نبود که خونه ساکته، مامانم حتما دوباره رفته بار و خواهرم هم با دوستاش بیرونه، موندم اون که درس نمیخونه چجوری نمره میاره و مامان کاریش نداره...
یه نودل درست کردم و خوردم، ظرفامو شستم که ساعت ۱۸ شده بود. موهامو باز کردمو دوباره بستم، پشت میزم نشستم و کتابامو از تو کیفم دراوردم که دفترچه جودیُ دیدم.
خواستم بخونمش ولی بیخیال شدم تا اول درس بخونم...
ساعت ۲۳:۴۵ شده..تشنمه...
یه لیوان اب خوردم و خواستم برگردم تو اتاقم که صدای در اومد..وایستادم ببینم کیه، خواهرم بود"یه کت مشکی چرم،یه تاپ مشکی،یه شلوارک کوتاه و تنگ مشکی و بوت های پاشنه بلند مشکی"پوشیده بود.[ای زهرمار مشکی🗿]موهاش باز بود و رژش پخش شده بود چشماش خمار بود و می لنگید، معلوم بود مسته، همونجوری که کفشاشو در میاورد گفت:اگه به مامان بگی میکشمت. خندید و با کلی به در و دیوار کوبیده شدن رفت تو اتاقش...
_______
خب من به گشادی غلبه کردم و برگشتم تا ادامشو بنویسم
میدونم تا اینجاش مسخره بوده و احتمالا تا یکی دو پارت دیگه هم همینجوریه ولی بعد از اون برگاتون میریزه🌝
فکر کنم انقد طولانی مینویسم به دو فصل نرسه:]
- ۸۷۴
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط