☆𝓣𝓱𝓮 𝓛𝓸𝓼𝓽 𝓢𝓽𝓪𝓻☆
☆𝓣𝓱𝓮 𝓛𝓸𝓼𝓽 𝓢𝓽𝓪𝓻☆
"ستاره گمشده"
"PART 4"
رفت تو اتاقش...
منم رفتم تو اتاقم و حدود نیم ساعت بعد صدای در اومد، حتما مامانم بود.
چشمام میسوخت، موهامو باز کردم و چشمامو مالیدم، خواستم چراغ مطالعه رو خاموش کنم که نگاهم به دفترچه افتاد.
بازش کردم، همه ی عکسامون بود، اشک تو چشمام جمع شده بود و لبخند میزدم تا اینکه رسیدم به صفحه اخر:
[میکا، ما همه ی این لحظاتو باهم گذروندیم و میتونم به جرعت بگم این لحظات بهترین خاطرات زندگیم بودن. تو درکم کردی، بهم گوش دادی، قضاوتم نکردی، تو دور زخمام ستاره کشیدی، امیدوارم منم همینکارو برات کرده باشم. خودتو اذیت نکن و برای خودت زندگی کن نه خونوادت...من سرطان خون دارم، برای درمان باید برم امریکا و تا پایان تحصیلم اونجا بمونم. از اشنایی باهات خوشحال شدم، خیلی زیاد. من موفقیتتو نمیخوام، من شادیتو میخوام، شاد زندگی کن...
•مین جودی]
دفتر از دستم افتاد، نه بخاطر اینکه دیگه نمیبینمش، بخاطر اینکه اون مریضه، اگه...نه نه..اشکام بی صدا ریخت که با انداختن خودم رو تخت به هق هق تبدیل شد...
[یک ماه بعد]
خیلی نگران بودم...تو اتاق یه مسیرو میرفتم و برمیگشتم که پیامش اومد...من، ق..قبول شدم.. واقعا قبول شدممممم
رو تخت میپریدم و هر چند ثانیه گوشیمو نگاه میکردم تا مطمئن بشم.
رفتم یه شکلات برداشتم و خوردم که مامانم اومد،خرید ها رو از دستش گرفتم و گذاشتم سرجاش که با تعجب نگاهم کرد، چه عجب یه حسی تو صورت خانم دیدیم
+مامان قبول شدم(لبخند)
انگار خوشحال بود ولی نشون نداد:خب..خب وظیفت بود.
از کنارم رد و به سمت اشپزخونه رفت..منم فقط رفتم تو اتاقم...
"ستاره گمشده"
"PART 4"
رفت تو اتاقش...
منم رفتم تو اتاقم و حدود نیم ساعت بعد صدای در اومد، حتما مامانم بود.
چشمام میسوخت، موهامو باز کردم و چشمامو مالیدم، خواستم چراغ مطالعه رو خاموش کنم که نگاهم به دفترچه افتاد.
بازش کردم، همه ی عکسامون بود، اشک تو چشمام جمع شده بود و لبخند میزدم تا اینکه رسیدم به صفحه اخر:
[میکا، ما همه ی این لحظاتو باهم گذروندیم و میتونم به جرعت بگم این لحظات بهترین خاطرات زندگیم بودن. تو درکم کردی، بهم گوش دادی، قضاوتم نکردی، تو دور زخمام ستاره کشیدی، امیدوارم منم همینکارو برات کرده باشم. خودتو اذیت نکن و برای خودت زندگی کن نه خونوادت...من سرطان خون دارم، برای درمان باید برم امریکا و تا پایان تحصیلم اونجا بمونم. از اشنایی باهات خوشحال شدم، خیلی زیاد. من موفقیتتو نمیخوام، من شادیتو میخوام، شاد زندگی کن...
•مین جودی]
دفتر از دستم افتاد، نه بخاطر اینکه دیگه نمیبینمش، بخاطر اینکه اون مریضه، اگه...نه نه..اشکام بی صدا ریخت که با انداختن خودم رو تخت به هق هق تبدیل شد...
[یک ماه بعد]
خیلی نگران بودم...تو اتاق یه مسیرو میرفتم و برمیگشتم که پیامش اومد...من، ق..قبول شدم.. واقعا قبول شدممممم
رو تخت میپریدم و هر چند ثانیه گوشیمو نگاه میکردم تا مطمئن بشم.
رفتم یه شکلات برداشتم و خوردم که مامانم اومد،خرید ها رو از دستش گرفتم و گذاشتم سرجاش که با تعجب نگاهم کرد، چه عجب یه حسی تو صورت خانم دیدیم
+مامان قبول شدم(لبخند)
انگار خوشحال بود ولی نشون نداد:خب..خب وظیفت بود.
از کنارم رد و به سمت اشپزخونه رفت..منم فقط رفتم تو اتاقم...
- ۹۸۰
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط