{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان فقط دوست:پارت پنجم

اون شب ملورین هم پیش ماهک خوابید تا تنها نباشه فردا صبح ملورین زودتر بیدار شد تا سری به مامان بزرگ بزنه
بعد از چند دیقه به خونه رسید کلیدو انداخت و درو باز کرد همه جارو گشت دید مامان بزرگ نیست رفت داخل اتاقش برگشت دید مامان بزرگ سر جای قبلیش خوابیده و اون کاغذی که برا مامان بزرگ گذاشته بود تکون نخورده
ملورین نگران مامان بزرگ میشه و سریع وارد اتاق میشه و میره سمت مامان بزرگ تا تکونش بده:مامان بزرگ مامان بزرگ مامان بزرگ میشنوی؟(اولین باری بود که ملورین اشک میریخت)مامان بزرگ دستشو میزاره جلو دماغ مامان بزرگ تا ببینه زنده است یا نه ولی میبینه مامان بزرگ نفس نمیکشه
با اینکه راه برگشتی نیست شروع میکنه به تنفس دادن به مامان بزرگ
بدون اینکه وقتو تلف کنه زنگ میزنه به آمبولانس
آمبولانس که میرسه اول چند تا تست روی بدن مامان بزرگ انجام میدن و ملورین همونطور جای قبلی خشکش زده
پزشک:میدونم باورش سخته براتون خودتو کنترل کن عزیزم مامان بزرگت دیگه رفته
ملورین بلند میشه یقه پزشکو میگیره و داد میزنه :دارین دروغ میگین همتون دروغ میگین راه برگشتی هست مگه نه؟
همکارش دست ملورینو میکشه کنار و صاف تو چشمای ملورین نگاه میکنه داد میزنه:راه برگشتی نداره اون خیلی وقته مرده
ملورین با داد و صدای لرزون اشکایی که ریخته انگشت اشارشو به سمت در نشونه مگیره:همتون گم شیددددددددد
پزشکا به چند دقیقه دلداری دادن ملورین میرن
ملورین بعد از رفتن اونا نتونست مقاومت کنه و زانو هاش زمین رو لمس کرد فقط میتونست داد بزنه:نه نه نه
ملورین میره بالا سر مامان بزرگ و سرشو میزاره رو سینه مامان بزرگ:من بهت نگفتم مامان بزرگ ولی همیشه تو باعث میشدی خود کشی نکنم باعث شدی خودمو پیدا کنم مامان بزرگ تو دلیل زنده بودنم شدی
ملورین بعد از اینکه آرومتر میهش بلند میشه و زنگ میزنه تا بیان جنازه مادر بزرگو ببرن بعد از رفتن مامان بزرگ گوشی ملورین زنگ میزنه
گوشیو برمیداره
ملورین با صدای گرفته و چشمای نیمه باز :بله بفرمایید
پزشک:کجایی دختر بلندشو بیا دوستتو ببر مرخس شده
ملورین بین خوشحالی و غمش گیر کرده بود نه میتونست به کسی بگه دلداریش بده نه میتونست تو خودش نگه داره اون بعد از رفتن مامان بزرگ دیگه تنها شده بود
ملورین سعی میکنه حالش بهتر بشه تا ماهک نگران نشه ولی هرجی آدم قویی باشی بازم این درد تورو از پا در میاره
ملورین به سمت بیمارستان حرکت میکنه دم در بیمارستان ماهک منتظرشه
ملورین وایمیسته تا ماهک سوار بشع
ماهک میره سمت ماشین و سوار میشه
ماهک:سلام
ملورین با شدای گرفته :سلام بهتری؟
ماهک:آره چرا صدات گرفته
ملورین همینطور که جلو اشکاشو گرفته بود:برسیم خونه برات توضیح میدم
ماهک:باشه

اونا به خونه میرسن
ملورین:بفرما داخل
ماهک:مامان بزرگ ما اومدیم
ملورین بعد از شنیدن این حرف ماهک نتونست جلو اشکاشو بگیره
ماهک:مامان بزرگ
ملورین اشکاش جاری شد و گریه اش شدید تر شد
ماهک برگشت تا ببینه صدا از کجاست ماهک برگشت و ملورین بلافاصله بقلش کرد
ماهک:چیشده ملورین؟
ملورین با صدای بغزی:مامان بزرگ
درسته ماهک فقط چند روز با مامان بزرگ وقت گذرونده بودولی اونم نتونست جلو اشکاشو بگیره و محکم تر ملورینو در آغوش گرفت و زد به شونه هاش اشکال نداره گریه کن
ادامه داره...
دیدگاه ها (۰)

خواستم بدونین و همین خوشحال میشم رمانمو بخونین و بازنشر کنید

رمان فقط دوست:پارت چهارم

رمان فقط دوست:پارت سوم

رمان فقط دوست:پارت دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط