Forbidden Whispers (نجواهای ممنوعه)
Forbidden Whispers (نجواهای ممنوعه)
Part:5
(کوک)
ا.ت:گفتم بارم الانم دارم میرم برقصم مزاحم نشو اقای جئون
کوک:ا.ت غلط اضافی نکن بشین همونجا تا من بیام از جات تکون نمیخوری فهمیدی
ا.ت:کارای من به تو مربوط نیست
با این حرفش یاد دیشب افتادم من دیشب با یه کی بهثم شد کارمون حتا به دعوا کشید که از شانسم پلیس اومد و مارو گرفت
عصابم خورد بود وقتیم اومدم خونه ا.ت هی سئوال میپرسید منم که عصابم خط خطی هرچی تونستم گفتم و رفتم اتاقم
پس الان داره انتقام میگیره مثلا دختره ابله
کوک:ا.ت نرو رو مخم
ا.ت:برم چی میشه
کوک:برات خیلی بد میشه
ا.ت:هه مثلا چیکار میکنی
کوک:ا.ت بس کن
ا.ت:بس نمیکنم
کوک:باشه پس امشب باید کارتون همونجا بسازم
ا.ت:نه بابا نکشیمون
کوک:نمیکشمت ولی یه کاری میکنم تا پای مرگ بری *عصبی
ا.ت:هه که اینطور ببینیم چیکار میکنی اقای خشن
قطع کرد
کوک:ا.ت ا.ت فقط فرار کن من اونجا نبینمت
از خونه زدم بیرون سوار ماشین شدم با سرعت میروندم زود رسیدم و رفتم داخل همه جارو نگاه کردم نبود خواستم بهش زنگ بزنم که چشمم خورد به وسط که داشتن میرقسیدن ا.ت اونجا بود با دیدنش خون جلو چشمامو گرفت یه لباس باز پوشیده بود داشت بایه پسره میرقصید و خودشو بهش چسبونده بود عصابم بد خورد شد رفتم سمتش و محکم کشیدم کنار
ا.ت:هوی چته
کوک:اینجا چه غلطی میکنی هان *عصبی
ا.ت:به توچه بعدشم دستم درد گرفت ولم کن
کوک:این که چیزی نیست درد بدتری در انتظارته
کشیدمش سمت یکی از اتاقای بار و درو قفل کردم
ا.ت:چرا درو قفل کردی
کوک:خفه شو ..این چیه پوشیدی هان بهم حق بده تو تنت پارش کنم
ا.ت:نه نمیدم بخوایم نمیتونی
کوک:پس میبینی میتونم یا نه فقط لباسو خودتم باهاش پاره میکنم
رفتم سمتش و انداختمش رو تخت روش خیمه زدمو لباشو شکار کردم وحشیانه میبوسیدمش و گازهای ریز میگرفتم به سینم مشت میزد که ولش کنم ولی اهمیت ندادم به کارم ادامه دادم
...............
(ا.ت)
با درد زیر دلم بیدار شدم که اتفاقای دیشب یادم افتاد باید بگم کوک واقعا به حرفش عمل کرد برگشتم اون سمت تخت که کوک خواب بود نه به دیشبش که اونهمه وحشیو هات بود نه به الانش که مثل یه خرگوش گوگولیه ای خدااا داشتم بهش نگاه میکردم که
کوک:به چی نگاه میکنی به جذابیتم ؟
ا.ت: نه به کیوت بودنت
چشماشو باز کرد و نگاهم کرد
کوک:الان داری بهم میگی کیوت
ا.ت:اره
کوک:دیشب یادت رفته ؟میخوای یاد آوری کنم
ا.ت:نه نمیخواد ولی خیلی بدی دلم درد میکنه
کوک:حقته
ا.ت:یاا
کوک:چیه اصلا اون چه لباسی بود پوشیده بودی چرا داشتی خودتو به پسره میچسبوندی حتی با فکر کردن بهش عصابم خورد میشه
ا.ت:الان حسودیت شده
کوک:نه
ا.ت:باشه تو راست میگی ......واییی
کوک:چیشد
ا.ت:کوککک
کوک:بله
ا.ت:اون لباس یونا بود
کوک:اوه ..خب باشه میخواست بهت نمیداد
ا.ت:یاا من خودم خواستم الان من بهش چی بگم اصلا رفتنی چی بپوشم
کوک:حالا یه کاریش میکنی
ا.ت:بهم گفته بودا
کوک:چیو
"نجواهایی که نباید شنیده شوند، عمیقتر میمانند."
ادامه دارد.......
Part:5
(کوک)
ا.ت:گفتم بارم الانم دارم میرم برقصم مزاحم نشو اقای جئون
کوک:ا.ت غلط اضافی نکن بشین همونجا تا من بیام از جات تکون نمیخوری فهمیدی
ا.ت:کارای من به تو مربوط نیست
با این حرفش یاد دیشب افتادم من دیشب با یه کی بهثم شد کارمون حتا به دعوا کشید که از شانسم پلیس اومد و مارو گرفت
عصابم خورد بود وقتیم اومدم خونه ا.ت هی سئوال میپرسید منم که عصابم خط خطی هرچی تونستم گفتم و رفتم اتاقم
پس الان داره انتقام میگیره مثلا دختره ابله
کوک:ا.ت نرو رو مخم
ا.ت:برم چی میشه
کوک:برات خیلی بد میشه
ا.ت:هه مثلا چیکار میکنی
کوک:ا.ت بس کن
ا.ت:بس نمیکنم
کوک:باشه پس امشب باید کارتون همونجا بسازم
ا.ت:نه بابا نکشیمون
کوک:نمیکشمت ولی یه کاری میکنم تا پای مرگ بری *عصبی
ا.ت:هه که اینطور ببینیم چیکار میکنی اقای خشن
قطع کرد
کوک:ا.ت ا.ت فقط فرار کن من اونجا نبینمت
از خونه زدم بیرون سوار ماشین شدم با سرعت میروندم زود رسیدم و رفتم داخل همه جارو نگاه کردم نبود خواستم بهش زنگ بزنم که چشمم خورد به وسط که داشتن میرقسیدن ا.ت اونجا بود با دیدنش خون جلو چشمامو گرفت یه لباس باز پوشیده بود داشت بایه پسره میرقصید و خودشو بهش چسبونده بود عصابم بد خورد شد رفتم سمتش و محکم کشیدم کنار
ا.ت:هوی چته
کوک:اینجا چه غلطی میکنی هان *عصبی
ا.ت:به توچه بعدشم دستم درد گرفت ولم کن
کوک:این که چیزی نیست درد بدتری در انتظارته
کشیدمش سمت یکی از اتاقای بار و درو قفل کردم
ا.ت:چرا درو قفل کردی
کوک:خفه شو ..این چیه پوشیدی هان بهم حق بده تو تنت پارش کنم
ا.ت:نه نمیدم بخوایم نمیتونی
کوک:پس میبینی میتونم یا نه فقط لباسو خودتم باهاش پاره میکنم
رفتم سمتش و انداختمش رو تخت روش خیمه زدمو لباشو شکار کردم وحشیانه میبوسیدمش و گازهای ریز میگرفتم به سینم مشت میزد که ولش کنم ولی اهمیت ندادم به کارم ادامه دادم
...............
(ا.ت)
با درد زیر دلم بیدار شدم که اتفاقای دیشب یادم افتاد باید بگم کوک واقعا به حرفش عمل کرد برگشتم اون سمت تخت که کوک خواب بود نه به دیشبش که اونهمه وحشیو هات بود نه به الانش که مثل یه خرگوش گوگولیه ای خدااا داشتم بهش نگاه میکردم که
کوک:به چی نگاه میکنی به جذابیتم ؟
ا.ت: نه به کیوت بودنت
چشماشو باز کرد و نگاهم کرد
کوک:الان داری بهم میگی کیوت
ا.ت:اره
کوک:دیشب یادت رفته ؟میخوای یاد آوری کنم
ا.ت:نه نمیخواد ولی خیلی بدی دلم درد میکنه
کوک:حقته
ا.ت:یاا
کوک:چیه اصلا اون چه لباسی بود پوشیده بودی چرا داشتی خودتو به پسره میچسبوندی حتی با فکر کردن بهش عصابم خورد میشه
ا.ت:الان حسودیت شده
کوک:نه
ا.ت:باشه تو راست میگی ......واییی
کوک:چیشد
ا.ت:کوککک
کوک:بله
ا.ت:اون لباس یونا بود
کوک:اوه ..خب باشه میخواست بهت نمیداد
ا.ت:یاا من خودم خواستم الان من بهش چی بگم اصلا رفتنی چی بپوشم
کوک:حالا یه کاریش میکنی
ا.ت:بهم گفته بودا
کوک:چیو
"نجواهایی که نباید شنیده شوند، عمیقتر میمانند."
ادامه دارد.......
- ۷۷۸
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط