«𝓐𝓭𝓭𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷 𝓽𝓸 𝓵𝓸𝓿𝓮»
«𝓐𝓭𝓭𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷 𝓽𝓸 𝓵𝓸𝓿𝓮»
پارت=11
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
٫٫ویو دان بی٫٫
همه سر میز شام بودیم و شام میخوردیم منم هابیون هم بهم تیکه مینداختیم و میخندیدیم تو دبیرستانم همینجوری بودیم میرا هم سال بالایی مون بود یادش بخیر همینجوری داشتم با خودم فکر میکردم که
بابای دان بی«دان بی..»
+«بله بابا..»
بابای دان بی«دخترم من سر این کاری که میخوام بکنم کلی فکر کردم و تصمیمم رو گرفتم شاید فکر کنی فقط به فکر خودمم ولی نه واقعا دوست دارم تو تک دخترمی برای آینده
و امنیت خودتت من و آقای جئون یه تصمیمی گرفتیم...»
+«بابا چی شد زود بگو دیگه ...»
بابای دان بی« اوضاع کارای باند خوب پیش نمیره رتبمون داره میاد پایین و برای این که کارا درست بشه باید توبا جونگ کوک وهابیون باتهیونگ ازدواج کنید نیدونم الان از دستم ناراحت و عصبی میشی ولی من بخاطر صلاح خودتون این کارو میکنم شایدم بهم علاقه مند شدین...»
+«بابا تو الان جدی ای؟...»
بابای دان بی سرش رو انداخت پایین دان بی با چشم های مانند اقیانوس زیبا وبی پایان بود که الان توش حلقه ای اشک بود رفت پیش باباش زانو زد و دستشو گذاشت رو پای باباش باباش دستشو گرفت و دان بی گفت:
+«بابا نمیشه انجامش ندیم نمیشه یه کار دیگه کرد بابا لطفاً..»
بابای دان بی«ببخشید دخترم قول میدم درست میشه...»
مامان دان بی«چرا جوری رفتار میکنی انگار میخوان بکشنت از خداتم باشه دختره اضافی..»(دلم میخواد اینوبکشم)
+«تو تو کارای من دخالت نکن خانم مثلا مادر من میرم تو اتاقم...»(با بعض ولی محکم)
ادامه دارد...💎
این پارا هدیه ست برای اینکه بعضی ها واقعا بهم انرژی میدن و واقعا حمایت میکنن بعدشم من شاید شرط بدم ولی نمیتونم بمونم تا برسه چون خودمم میدونم خماری بد دردیه 💆🏻♀️
امیدوارم خوشتون بیاد
پارت=11
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
٫٫ویو دان بی٫٫
همه سر میز شام بودیم و شام میخوردیم منم هابیون هم بهم تیکه مینداختیم و میخندیدیم تو دبیرستانم همینجوری بودیم میرا هم سال بالایی مون بود یادش بخیر همینجوری داشتم با خودم فکر میکردم که
بابای دان بی«دان بی..»
+«بله بابا..»
بابای دان بی«دخترم من سر این کاری که میخوام بکنم کلی فکر کردم و تصمیمم رو گرفتم شاید فکر کنی فقط به فکر خودمم ولی نه واقعا دوست دارم تو تک دخترمی برای آینده
و امنیت خودتت من و آقای جئون یه تصمیمی گرفتیم...»
+«بابا چی شد زود بگو دیگه ...»
بابای دان بی« اوضاع کارای باند خوب پیش نمیره رتبمون داره میاد پایین و برای این که کارا درست بشه باید توبا جونگ کوک وهابیون باتهیونگ ازدواج کنید نیدونم الان از دستم ناراحت و عصبی میشی ولی من بخاطر صلاح خودتون این کارو میکنم شایدم بهم علاقه مند شدین...»
+«بابا تو الان جدی ای؟...»
بابای دان بی سرش رو انداخت پایین دان بی با چشم های مانند اقیانوس زیبا وبی پایان بود که الان توش حلقه ای اشک بود رفت پیش باباش زانو زد و دستشو گذاشت رو پای باباش باباش دستشو گرفت و دان بی گفت:
+«بابا نمیشه انجامش ندیم نمیشه یه کار دیگه کرد بابا لطفاً..»
بابای دان بی«ببخشید دخترم قول میدم درست میشه...»
مامان دان بی«چرا جوری رفتار میکنی انگار میخوان بکشنت از خداتم باشه دختره اضافی..»(دلم میخواد اینوبکشم)
+«تو تو کارای من دخالت نکن خانم مثلا مادر من میرم تو اتاقم...»(با بعض ولی محکم)
ادامه دارد...💎
این پارا هدیه ست برای اینکه بعضی ها واقعا بهم انرژی میدن و واقعا حمایت میکنن بعدشم من شاید شرط بدم ولی نمیتونم بمونم تا برسه چون خودمم میدونم خماری بد دردیه 💆🏻♀️
امیدوارم خوشتون بیاد
- ۱۸۵
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط