{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کاش یروزی تو داستان زندگیم همچین متنیو بنویسن

کاش یروزی تو داستان زندگیم همچین متنیو بنویسن:

".... ولی فرداشو جوری زندگی میکرد انگار روز اخر زندگیشه... کل دوستاشو بقل میکرد..... تو همه کار ها کمک میکرد.... اهنگ میزاشت و میرقصید.... بلند بلند قهقهه میزد.... از خونه بیرون میرفت و به آدما لبخند میزد.... روی نیمکت پارک مینشست.... بستنی میخورد... ماشین ها رو میشمرد.... تموم پولش رو برای خرت و پرت های بی ارزش خرج میکرد و خوشحال بود.... جوریکه حتی یادش نمیومد دیشبش چقدر کتک خورده....:)))) 🥀❤️‍🩹
دیدگاه ها (۱)

قلبم جوری درد میکنه انگار ارث باباشو خوردم😑💔

خستم:)) از چشمانی گریان..... از صبح تکراری....... از دلتنگی ...

کوچیک که بودم کلی آرزو داشتم که حتی نمیشد بشمارمشون اما الان...

بگم سلامتیه چی.....؟ به سلامتی روزگار که پیرم کرد...!؟ سلامت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط