{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[ 🧪 𝑾𝒉𝒂𝒕 𝑰𝒇...? 🧪 ]

[ 🧪 𝑾𝒉𝒂𝒕 𝑰𝒇...? 🧪 ]
• • • 𝒘𝒂𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈: 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕𝒔 𝒂𝒉𝒆𝒂𝒅 • • •

«خاطرات فراموش شدنی»


پارت ۵: تقارن وحشتناک لبخندها

کای به من زل زد. آن لبخند کج، حالا دیگر برایم گرم نبود؛ مثل تیغی بود که زیر گلویم گذاشته شده باشد. نگاهش کردم و پرسیدم: «کای، هیچ‌وقت حس نکردی که بعضی جملات را قبلاً گفته‌ای؟ نه به این معنی که یادت رفته باشد، بلکه به این معنی که… انگار قبلاً برای همین آدم‌ها، همین نمایش را بازی کرده‌ای؟»

خندید. خنده‌ای که این‌بار به جای خرده‌شیشه، بوی کهنگی همان کافه‌ی پیرمرد را می‌داد. «آکیرا، تو باز هم آن قهوه‌ی سیاه را خوردی، نه؟ آن پیرمرد عوضی هنوز هم سر جایش نشسته و قصه‌های تکراری می‌بافد.»
خشکم زد. «تو… تو می‌دانی او کیست؟»

کای شانه‌ای بالا انداخت و به سمت ریل‌های قطار رفت، جایی که باد تونل، موهای نامرتبش را به بازی می‌گرفت. «من خیلی چیزها می‌دانم. من کمدین
شکست‌خورده‌ای هستم که هیچ‌کس نمی‌خنداند، چون آدم‌ها از حقیقت مسخره‌ی خودشان می‌ترسند. اما تو؟ تو کارمند بایگانی هستی. وظیفه‌ی تو دسته‌بندی غبار است. چرا سعی می‌کنی باد را حبس کنی؟»

او به سمت من برگشت. صدایش ناگهان جدی شد، بی‌آنکه اثری از آن کمدین دلقک‌صفت در آن باشد. «کلید را بده به من.»
دستم را ناخودآگاه روی جیبم فشردم. «چرا؟»
«چون تو هنوز آمادگی دیدن آنچه پشت در است را نداری. اگر الان در را باز کنی، متوجه می‌شوی که هیچ «آکیرا»یی در کار نبوده. فقط یک بایگانی متروکه بوده و یک مشت خاطره‌ی سرگردان که به دنبال صاحبشان می‌گردند.»

در یک لحظه، تمام خشم فروخورده‌ی این سال‌های کار در زیرزمین، مثل آتشفشانی در درونم فوران کرد. «نه! من آکیرا هستم! من درد دارم، من ترس دارم، من حتی می‌توانم طعم تلخ قهوه را حس کنم!»
به سمتش هجوم بردم تا یقه‌اش را بگیرم، اما او به عقب خیز برداشت و با یک حرکت سریع، به سمت لبه‌ی سکو عقب‌نشینی کرد. در همان لحظه، صدای سوت قطاری که در حال نزدیک شدن بود، در فضای بسته و خفقان‌آور ایستگاه پیچید. نور چراغ‌های قطار، مثل چشمان غول‌آسای یک هیولای آهنی، دیوارها را روشن کرد.

کای در میان هیاهوی قطار، فریاد زد: «اگر می‌خواهی بدانی کی هستی، به بایگانی برگرد! اما این بار، وسایل را جستجو نکن. خودت را در بین آن‌ها پیدا کن!»
قطار با سرعت سرسام‌آوری از مقابلم گذشت. باد شدیدش مرا به عقب پرتاب کرد. وقتی چشم‌هایم را باز کردم و غبار ناشی از حرکت قطار نشست، کای نبود. روی سکوی خالی، فقط یک چیز مانده بود: همان کلاه شاپویی که در پارت اول پیدا کرده بودم.

حالا کلاه روی زمین افتاده بود و از زیر آن، یک ورق کاغذ مچاله بیرون زده بود. دستم را لرزان جلو بردم. روی کاغذ نوشته شده بود: «خوش آمدی به چرخه‌ی آخر. حالا نوبت توست که ناپدید شوی.»
در میان سکوت وحشتناک بعد از عبور قطار، صدای تیک‌تاک ساعت دیواری بایگانی، مثل شمارش معکوس یک بمب، در گوشم می‌پیچید.


اد استوری¿
واقعا ناراحت شدم هیچ ذوق و شوقی نمی‌بینم که برای پارت بعدی داشته باشید
اما خب کنچانا
اینجا فقط برای سرگرمیه


𝒯𝒽𝑒 𝓊𝓃𝒾𝓋𝑒𝓇𝓈𝑒 𝒾𝓈 𝒶 𝑔𝒶𝓂𝑒, 𝒶𝓃𝒹 𝐼'𝓂 𝒿𝓊𝓈𝓉 𝒶𝓅𝓅𝓇𝑒𝒸𝒾𝒶𝓉𝒾𝓃𝑔 𝓉𝒽𝑒 𝑔𝓁𝒾𝓉𝒸𝒽𝑒𝓈.
🤪🤯✨
دیدگاه ها (۴)

[ 🧪 𝑾𝒉𝒂𝒕 𝑰𝒇...? 🧪 ] • • • 𝒘𝒂𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈: 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕𝒔 𝒂𝒉𝒆...

[ 🧪 𝑾𝒉𝒂𝒕 𝑰𝒇...? 🧪 ] • • • 𝒘𝒂𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈: 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕𝒔 𝒂𝒉𝒆...

[ 🧪 𝑾𝒉𝒂𝒕 𝑰𝒇...? 🧪 ] • • • 𝒘𝒂𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈: 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕𝒔 𝒂𝒉𝒆...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط