رمان تهیونگ
× «خب... من...»
چند لحظه سکوت کرد.
نگاهش روی چمنها ثابت موند و بعد آه کوتاهی کشید.
× «بذارید برای یه روز دیگه... الان واقعاً حوصله ندارم بشینم و بدبختیهای زندگیمو تعریف کنم.»
لونا خواست چیزی بگه.
لونا: «ات، ولی...»
اما قبل از اینکه حرفش کامل بشه، نامجون با نگاه کوتاهی به لونا فهموند که فعلاً چیزی نگه.
بعد رو به ات کرد.
$ «ات، نظرت چیه بریم درسهای قبلی رو با هم مرور کنیم؟»
دختر کمی مکث کرد.
× «پس... تهیونگ چی؟»
نامجون نگاهش رو از دختر گرفت.
$ «نمیدونم... ولی فکر نکنم بخواد درس بخونه.»
ات سریع گفت:
× «نامجون برو ازش بپرس.»
نامجون لبخند تلخی زد.
$ «ات... ما قبلاً دربارش حرف زدیم.»
چند لحظه سکوت کرد.
$ «خودتم خوب میدونی رابطهی من با اون شکرآبه.»
ات نگاهش کرد.
× «این سری فقط به خاطر من... خواهش میکنم.»
نامجون نفس عمیقی کشید.
$ «فقط به خاطر تو...»
--------------------------------------------------------
نامجون با قدمهایی مردد به سمت گروه تهیونگ رفت.
تمام مدت سعی میکرد گذشته رو فراموش کنه.
روزی که اونها دوست بودند...
قبل از اینکه همه چیز خراب بشه.
اما توی این مدت، رفتارهای اون گروه بارها آزارش داده بود و آخرین چیزی که میخواست، برگشتن به همون جمع بود.
ولی این بار فرق داشت.
این بار فقدر بخاطر ات بود...
وقتی به جمع رسید، سعی کرد حالت جدی خودش رو حفظ کنه.
$ «هی، کیم تهیونگ.»
چند نگاه به سمتش برگشت.
$ «میخوام با ات درس کار کنم... تو هم بیا، شاید بتونیم درسهای عقب افتاده رو—»
حرفش کامل نشده بود که صدای خندهی چند نفر بلند شد.
تهیونگ با بیتفاوتی نگاهی بهش انداخت.
- «واقعاً فکر کردی بعد از این همه مدت میام بشینم با تو درس بخونم؟»
چند نفر از اطرافش خندیدند.
شوگا با تمسخر نگاهی به نامجون کرد و حرفی رو به زبون آورد:
- «برو همون جایی که بودی، نامجون.»
نامجون چیزی نگفت.
فقط فکش کمی منقبض شد.
اما قبل از اینکه جواب بده، صدای آشنایی بین جمع پیچید.
× «لیاقتت همینه.»
همه ساکت شدند.
ات با قدمهایی محکم جلو اومد.
نگاهش مستقیم روی تهیونگ بود.
× «همین اکیپ... همین آدمهایی که فقط بلدن بقیه رو مسخره کنن.»
بعد نگاهی به نامجون انداخت.
× «نامجون فقط به اصرار من اومد اینجا... وگرنه حتی حوصله دیدن قیافت رو هم نداشت.»
تهیونگ برای چند لحظه چیزی نگفت.
فقط با تعجب به دختر روبهروش خیره شد.
ات دست نامجون رو گرفت.
× «بیا بریم.»
بعد با لحن سردی اضافه کرد:
× «بذار به دختربازیهاش برسه.»
و نامجون رو از اون جمع دور کرد.
اما قبل از اینکه کاملاً بره، یک لحظه نگاهش به عقب افتاد...
و با پوزخند سرد تهیونگ روبهرو شد.
---------------------------------------------------------
ویو تهیونگ:
تهیونگ چند لحظه به مسیر رفتن اونها نگاه کرد.
بعد نگاهش رو به دوستهاش برگردوند.
همهشون ساکت شده بودند.
البته که همشون ات رو میشناختند.
حتی از ازدواجشان خبر داشتند...
آن شب در مراسم عروسی هم حضور داشتند.
پس دلیل تعجبشان چیز دیگری بود.
اینکه ات، بعد از مدتها، اینطور جلوی تهیونگ ایستاده بود.
تهیونگ لبخند کمرنگی زد.
- «کی اینقدر زبوندار شده؟»
چشمهاش برای لحظهای به سمتی که ات رفته بود موند.
- « یادت میدم که با کی داری کل کل میکنی ... دختر کوچولو من .»
🌷ادامه دارد...✨
فردا آموزش زبان کره ای پارت دوم حرف بی صدا آپلود میشه لایکا به ۳۰ تا برسع دو پارت طولانی دیگه آپلود میکنم 😘
این پارتم لایکش به ۲۵۰ حداقل برسع
دوستتون دارم زیاد مواظب خودتون باشید تنیکو بای بای 😍⭐👑
ویدیو هی هم که براتون آپلود کردم سبک رمان و چهره های کارکتر های رمان رو براتون آوردم 🌷😘
چند لحظه سکوت کرد.
نگاهش روی چمنها ثابت موند و بعد آه کوتاهی کشید.
× «بذارید برای یه روز دیگه... الان واقعاً حوصله ندارم بشینم و بدبختیهای زندگیمو تعریف کنم.»
لونا خواست چیزی بگه.
لونا: «ات، ولی...»
اما قبل از اینکه حرفش کامل بشه، نامجون با نگاه کوتاهی به لونا فهموند که فعلاً چیزی نگه.
بعد رو به ات کرد.
$ «ات، نظرت چیه بریم درسهای قبلی رو با هم مرور کنیم؟»
دختر کمی مکث کرد.
× «پس... تهیونگ چی؟»
نامجون نگاهش رو از دختر گرفت.
$ «نمیدونم... ولی فکر نکنم بخواد درس بخونه.»
ات سریع گفت:
× «نامجون برو ازش بپرس.»
نامجون لبخند تلخی زد.
$ «ات... ما قبلاً دربارش حرف زدیم.»
چند لحظه سکوت کرد.
$ «خودتم خوب میدونی رابطهی من با اون شکرآبه.»
ات نگاهش کرد.
× «این سری فقط به خاطر من... خواهش میکنم.»
نامجون نفس عمیقی کشید.
$ «فقط به خاطر تو...»
--------------------------------------------------------
نامجون با قدمهایی مردد به سمت گروه تهیونگ رفت.
تمام مدت سعی میکرد گذشته رو فراموش کنه.
روزی که اونها دوست بودند...
قبل از اینکه همه چیز خراب بشه.
اما توی این مدت، رفتارهای اون گروه بارها آزارش داده بود و آخرین چیزی که میخواست، برگشتن به همون جمع بود.
ولی این بار فرق داشت.
این بار فقدر بخاطر ات بود...
وقتی به جمع رسید، سعی کرد حالت جدی خودش رو حفظ کنه.
$ «هی، کیم تهیونگ.»
چند نگاه به سمتش برگشت.
$ «میخوام با ات درس کار کنم... تو هم بیا، شاید بتونیم درسهای عقب افتاده رو—»
حرفش کامل نشده بود که صدای خندهی چند نفر بلند شد.
تهیونگ با بیتفاوتی نگاهی بهش انداخت.
- «واقعاً فکر کردی بعد از این همه مدت میام بشینم با تو درس بخونم؟»
چند نفر از اطرافش خندیدند.
شوگا با تمسخر نگاهی به نامجون کرد و حرفی رو به زبون آورد:
- «برو همون جایی که بودی، نامجون.»
نامجون چیزی نگفت.
فقط فکش کمی منقبض شد.
اما قبل از اینکه جواب بده، صدای آشنایی بین جمع پیچید.
× «لیاقتت همینه.»
همه ساکت شدند.
ات با قدمهایی محکم جلو اومد.
نگاهش مستقیم روی تهیونگ بود.
× «همین اکیپ... همین آدمهایی که فقط بلدن بقیه رو مسخره کنن.»
بعد نگاهی به نامجون انداخت.
× «نامجون فقط به اصرار من اومد اینجا... وگرنه حتی حوصله دیدن قیافت رو هم نداشت.»
تهیونگ برای چند لحظه چیزی نگفت.
فقط با تعجب به دختر روبهروش خیره شد.
ات دست نامجون رو گرفت.
× «بیا بریم.»
بعد با لحن سردی اضافه کرد:
× «بذار به دختربازیهاش برسه.»
و نامجون رو از اون جمع دور کرد.
اما قبل از اینکه کاملاً بره، یک لحظه نگاهش به عقب افتاد...
و با پوزخند سرد تهیونگ روبهرو شد.
---------------------------------------------------------
ویو تهیونگ:
تهیونگ چند لحظه به مسیر رفتن اونها نگاه کرد.
بعد نگاهش رو به دوستهاش برگردوند.
همهشون ساکت شده بودند.
البته که همشون ات رو میشناختند.
حتی از ازدواجشان خبر داشتند...
آن شب در مراسم عروسی هم حضور داشتند.
پس دلیل تعجبشان چیز دیگری بود.
اینکه ات، بعد از مدتها، اینطور جلوی تهیونگ ایستاده بود.
تهیونگ لبخند کمرنگی زد.
- «کی اینقدر زبوندار شده؟»
چشمهاش برای لحظهای به سمتی که ات رفته بود موند.
- « یادت میدم که با کی داری کل کل میکنی ... دختر کوچولو من .»
🌷ادامه دارد...✨
فردا آموزش زبان کره ای پارت دوم حرف بی صدا آپلود میشه لایکا به ۳۰ تا برسع دو پارت طولانی دیگه آپلود میکنم 😘
این پارتم لایکش به ۲۵۰ حداقل برسع
دوستتون دارم زیاد مواظب خودتون باشید تنیکو بای بای 😍⭐👑
ویدیو هی هم که براتون آپلود کردم سبک رمان و چهره های کارکتر های رمان رو براتون آوردم 🌷😘
- ۶۸۲
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط