رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۷۸ }🌷
$ «پاشو... باهام بیا.»
دختر با تردید سرش رو بالا آورد.
چند لحظه به نامجون نگاه کرد، بعد ناخودآگاه چشمهاش سمت تهیونگ رفت...
اما سریع نگاهش رو دزدید و از جاش بلند شد.
× «نامجون... حوصله ندارم. کیه حالا؟»
نامجون فقط لبخند کوچیکی زد و بدون اینکه چیزی بگه، با سر به سمت در اشاره کرد.
$ «بیا... خودت میفهمی.»
ات با اخم ریزی دنبالش راه افتاد.
از کلاس که بیرون رفتن، مثل همیشه راهروی دانشگاه پر از سر و صدا و رفتوآمد بود.
اما نامجون برخلاف همیشه، مستقیم به سمت انتهای راهرو رفت.
× «هی نامجون... منو کجا میبری؟»
ولی جوابی نشنید.
نامجون ناگهان ایستاد.
$ «اونجاست.»
ات نگاهش رو به سمتی که نامجون اشاره کرده بود چرخوند...
و همون لحظه نفسش توی سینه حبس شد.
چشمهاش روی یک صورت آشنا ثابت موند.
× «لونا...؟»
چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛
بعد بدون توجه به نگاههای اطراف، با قدمهای سریع به سمتش رفت و محکم بغلش کرد.
لونا اول خشکش زد، اما بعد دستهاش رو دور دختر حلقه کرد.
چند لحظه بعد خودش رو از آغوشش جدا کرد و با چشمهایی پر از بغض به صورتش خیره شد.
«کجا بودی تو؟...»
صدایش لرزید.
«میدونی چند هفته منتظرت بودم؟ چند بار خواستم پیدات کنم؟ »
ات لبخند کوچیکی زد و دستش رو روی شانهی لونا گذاشت.
× «هی... دختر، بغض نکن.»
«قول میدم همه چیز رو براتون تعریف کنم.»
بعد نگاه کوتاهی به نامجون انداخت.
× «البته... فکر کنم نامجون بیشتر از همه بتونه منو درک کنه.»
---------------------------------------------------------
نیم ساعت بعد...
سه نفر روی چمنهای محوطهی دانشگاه نشسته بودند.
باد آرامی میوزید و صدای دانشجوها از دور شنیده میشد.
ات به آسمون خیره شده بود.
× «اوف... خسته شدم.»
نیم ساعته اینجاییم و هیچکدوممون چیزی نگفتیم...
نامجون سرش رو کمی چرخوند و به دختر نگاه کرد.
$ «خب... حالا که وقت داریم، تعریف کن.»
«چرا این همه مدت نبودی؟»
ات نفس عمیقی کشید.
چند لحظه سکوت کرد...
× «خب... من...»
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
$ «پاشو... باهام بیا.»
دختر با تردید سرش رو بالا آورد.
چند لحظه به نامجون نگاه کرد، بعد ناخودآگاه چشمهاش سمت تهیونگ رفت...
اما سریع نگاهش رو دزدید و از جاش بلند شد.
× «نامجون... حوصله ندارم. کیه حالا؟»
نامجون فقط لبخند کوچیکی زد و بدون اینکه چیزی بگه، با سر به سمت در اشاره کرد.
$ «بیا... خودت میفهمی.»
ات با اخم ریزی دنبالش راه افتاد.
از کلاس که بیرون رفتن، مثل همیشه راهروی دانشگاه پر از سر و صدا و رفتوآمد بود.
اما نامجون برخلاف همیشه، مستقیم به سمت انتهای راهرو رفت.
× «هی نامجون... منو کجا میبری؟»
ولی جوابی نشنید.
نامجون ناگهان ایستاد.
$ «اونجاست.»
ات نگاهش رو به سمتی که نامجون اشاره کرده بود چرخوند...
و همون لحظه نفسش توی سینه حبس شد.
چشمهاش روی یک صورت آشنا ثابت موند.
× «لونا...؟»
چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛
بعد بدون توجه به نگاههای اطراف، با قدمهای سریع به سمتش رفت و محکم بغلش کرد.
لونا اول خشکش زد، اما بعد دستهاش رو دور دختر حلقه کرد.
چند لحظه بعد خودش رو از آغوشش جدا کرد و با چشمهایی پر از بغض به صورتش خیره شد.
«کجا بودی تو؟...»
صدایش لرزید.
«میدونی چند هفته منتظرت بودم؟ چند بار خواستم پیدات کنم؟ »
ات لبخند کوچیکی زد و دستش رو روی شانهی لونا گذاشت.
× «هی... دختر، بغض نکن.»
«قول میدم همه چیز رو براتون تعریف کنم.»
بعد نگاه کوتاهی به نامجون انداخت.
× «البته... فکر کنم نامجون بیشتر از همه بتونه منو درک کنه.»
---------------------------------------------------------
نیم ساعت بعد...
سه نفر روی چمنهای محوطهی دانشگاه نشسته بودند.
باد آرامی میوزید و صدای دانشجوها از دور شنیده میشد.
ات به آسمون خیره شده بود.
× «اوف... خسته شدم.»
نیم ساعته اینجاییم و هیچکدوممون چیزی نگفتیم...
نامجون سرش رو کمی چرخوند و به دختر نگاه کرد.
$ «خب... حالا که وقت داریم، تعریف کن.»
«چرا این همه مدت نبودی؟»
ات نفس عمیقی کشید.
چند لحظه سکوت کرد...
× «خب... من...»
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
- ۹۲۳
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط