{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اوخدا .....

اوخدا .....
دلم تنگ شده ...
نمیدونم چرا ولی انکار افتادم توی اون حالتی و بازه ای که خاطرات گذشته داره برام مرور میشه و خاطرات هم چیزای خوب داره و هم بد ....
هر کدوم از چیزای خوب هم انگار یه پارچه ای پر از تیغ روی اون رو پوشونده و اون پرده گذر زمان و دلتنگیه .. مرور هر کدوم از اونها مثل مالیدن اون پارچه به بدن و خوابیدن باهاش مثل یه پتوعه ... دردش داره زیاد میشه دیگه ..
دیدگاه ها (۵)

مثل این باغ گل زیبایی ... قرار گزاشتن با خودم که نگاهت نکنم ...

خیلی دوستای بی معرفتی هستید ...مخصوصا تو ...چی بگم ..

ما قبلا خیلی بهم نزدیک بودیم ولی اونا عوض میشن انتخابشون...س...

باشه ؟؟؟شبتون بخیر .. خوب بخوابید ‌‌‌.. کسی نباید بدون شب بخ...

َ:ما خیلی پوست کلفتیممسئولای ما خیلی پوست کلفتنک با قاتل رهب...

وقتی هنگام مطالعه بی حوصله میشیم چیکار کنیم؟! ☄برای شروع دوب...

خواز اونجایی که ساسوناروعه تموم شد ولی من هنوز ایده هام ته ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط