فیک:بابای سخت گیر من " part 6
فیک:بابای سخت گیر من " part 6
[صبح روز بعد...]
[سوآ آروم از خواب بیدار شد و بعد آماده شدن، کیفشو برداشت و از اتاق بیرون اومد.]
[خونه ساکت بود. وقتی وارد آشپزخونه شد، کوک پشت میز نشسته بود و قهوه میخورد.]
[سوآ سریع نگاهشو ازش گرفت.]
*ص..صبح بخیر.
+صبح بخیر. صبحونتو بخور دیرت میشه.
[سوآ آروم روی صندلی نشست و شروع کرد خوردن صبحونه. سکوت سنگینی بینشون بود و فقط صدای قاشق و بشقاب شنیده میشد.]
+ریاضی امروزو بلدی؟
[سوآ با تعجب سرشو بلند کرد.]
*فکر کنم...
+«فکر کنم» یعنی نه. امشب دوباره تمرین میکنی.
*باشه...
[چند دقیقه بعد سوآ کیفشو برداشت.]
*من رفتم.
+راننده بیرونه.
*آره...
[سوآ آروم از خونه بیرون رفت و سوار ماشین شد.]
[مدرسه...]
[سوآ وارد کلاس شد و بیصدا سمت نیمکت آخر رفت. بقیه بچهها دور هم حرف میزدن و میخندیدن اما کسی توجهی بهش نکرد.]
ادامه دارد.......
امیدوارم از این پارت لذت برده باشید.
[صبح روز بعد...]
[سوآ آروم از خواب بیدار شد و بعد آماده شدن، کیفشو برداشت و از اتاق بیرون اومد.]
[خونه ساکت بود. وقتی وارد آشپزخونه شد، کوک پشت میز نشسته بود و قهوه میخورد.]
[سوآ سریع نگاهشو ازش گرفت.]
*ص..صبح بخیر.
+صبح بخیر. صبحونتو بخور دیرت میشه.
[سوآ آروم روی صندلی نشست و شروع کرد خوردن صبحونه. سکوت سنگینی بینشون بود و فقط صدای قاشق و بشقاب شنیده میشد.]
+ریاضی امروزو بلدی؟
[سوآ با تعجب سرشو بلند کرد.]
*فکر کنم...
+«فکر کنم» یعنی نه. امشب دوباره تمرین میکنی.
*باشه...
[چند دقیقه بعد سوآ کیفشو برداشت.]
*من رفتم.
+راننده بیرونه.
*آره...
[سوآ آروم از خونه بیرون رفت و سوار ماشین شد.]
[مدرسه...]
[سوآ وارد کلاس شد و بیصدا سمت نیمکت آخر رفت. بقیه بچهها دور هم حرف میزدن و میخندیدن اما کسی توجهی بهش نکرد.]
ادامه دارد.......
امیدوارم از این پارت لذت برده باشید.
- ۵۹۲
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط