{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تا یه ساعت دیگه هستم پس از الان خدافظ

حالا منیادم نیست چند سالم بود ولی زیر ۱۰ سالم میشد فکنم خونه مامان بزرگم بودیم تو شمال که منو دختر خالم و داداشم و دختر داییم خونه تنها بودیم و همه برون بودن و داشتیم بازی میکردیم که برق رفت ریدیم تو خودمون رفتیم در رو باز بزاریم که دیدیم رو ایوون یه یارو که کامل سفید بود و صورت نداشت و پاهاش یکم از زمین فاصله داشت وایساده و بدو بدو برگشتیم تو خونه یکم بعد میخواستیم ببینیم رفته یا نه ولی هیچکدوم حاضر نشدیم بریم که من بلند شدم رفتم یواشکی نگاه کردم تا دیدمش بعد یهو قیب شدراستی تو حیاط مامان بزرگم سنگ قبر یه شهید هست
دیدگاه ها (۸)

بگیدد

داستان ترسناککک

فرزندان مامان توجی 🎀 دوستان روز عید رفته بودیم خونه مامان بز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط