{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت دوم

ــــــــ قــســمــتـــ دومــ ــــــــ
دو سـاعـتــ بـعـد ـ ویـو یـونـگـیــ ـ :
تو پارک بودیم و در حال بازی بودیم.خانم پارک ـ مادر جیمین ـ روی یکی از نیمکت ها نشسته بود و ما را تماشا میکرد.پشت یک درخت قایم شده بودم و دنبال جیمین میگشتم.قرار شد دزد و پلیس بازی کنیم.اون دزد و من پلیس باشم.یهو چشمم به جیمین خورد که پشت یک درخت قایم شده بود و دنبال من میگشت.پوزخند ریزی زدم‌.یواشکی بدون اینکه جیمین بفهمه از پشت درخت در اومدم و به سمتش رفت...از پشت سرش در اومدم و کمرش را گرفتم.اول جیمین شکه شد و دهنش باز شد تا چیزی بگوید.سریع کمرش را کمی فشار میدهم و به دیوار میچسبانم ولی نه جوری که دردش بگیرد در این حال محکم و دستم را روی دهنش میگذارم.نفس نفس میزد ولی وقتی فهمید من بوده ام نفس عمیقی کشید و دستش را روی دستم میگذارد و دستم را پایین میاورد:«تو کجا بودی؟چرا من ندیدمت اقای پلیس؟»
پوزخند ریزی میزنم و نزدیک میشم:«ما اینیم دیگه!همینقدر یواش در این حال حرفه ای!»جیمین زیر لب خندید و و تو چشمانم نگاه کرد و من هم...در ان چشمان طوسی...مثل همیشه غرق شدم.جیمین دستش را روی شانه ام می‌گذارد.یک دستبند که دستبند پلیس بود ولی پلاستیکی که برای بازی بود را از داخل جیبم در میاورم و دستانش را میبندم:«اقای جیمین شما به جرم دزدی باز داشت شدید»
جیمین به دستانش نگاهی انداخت.یک طرف دستبند به دست او و یک طرف دیگرش در دست من قفل شده بود.پوزخند ریزی زدم.نزدیک جیمین میشوم و بوسه ای به لبش میزنم.ریز ولی با احساس.جیمین به خاطر یهویی شدنش کمی شکه شد ولی بعد ان لبخند ریزی زد. من هم یک لبخند زدم و پیشونی اش را میبوسم‌.لپ های جیمین کمی قرمز شد.
یهو صدای یکی از ان دور امد.صدای خانم پارک،مادر جیمین بود:«بچه ها بیاین اینجا»دست جیمین را میگیرم و از پشت درخت بیرون میاییم و به سمت خانم پارک میرویم.
خانم پارک وقتی ما را دید لبخندی زد و از روی نیمکت بلند شد:«بچه ها بهتره بریم.هوا هم داره تاریک میشه.جیمین تو هم تکلیف داری باید بریم خونه!»جیمین میخواست اعتراض کنه ولی خانم پارک انگشت اشاره اش رو بالا اورد:«جیمین!نه،بزار برای یه روز دیگه عزیزم»جیمین سرش را با تردید تکان داد:«هی باشه»و نفسش را بیرون داد.دست جیمین رو میگیرم و با هم به سمت بیرون پارک میریم و با هم قدم به قدم به سمت خانه بر میگردیم و بعد از هم جدا میشویم ولی هنوز ان شور شوق کنار هم بودن،از بدنمان بیرون نرفته بود...
***
وقتی به خانه رسیدم ساعت ۶ بود.پدرم این دفعه زود تر امده بود خانه و به خاطر همین کمی ذوق زده شدم.رفتم سمت پدرم و سلام کردم ولی هیچ اهمیتی نداد بلکه از چشمایش معلوم بود عصبی است برای همین به خاطر اینکه اتفاق بدی نیفته و دعوا نشه مثل دفعات قبل،ارام ارام از او دور شدم.به سمت اشپز خانه جایی که مادرم بود رفتم و گفتم:«مامان،چرا بابا...انقدر اعصبانیه؟»
مادرم که انگار کمی خسته بود سعی کرد لبخند بزنه ولی این لبخند به چشمانش نمیرسید.

ادامه در کامنتا...
دیدگاه ها (۲)

ادیت خودمه چطر شده؟#me

ــــــــ قــســمــتـــ اولــ ــــــــ۱۴سـالــ پـیـشــ ـ ویـو...

بانوی من Part:12درخواستی ـ چی؟ لباست رو چک میکنم همینطور آرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط