پارت=6
پارت=6
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
که چشمام رو روی هم فشردم و.....
با سوزش روی گونم چشمام رو باز کردم...
اشکی از گوشه ی چشمم جاری شد...
خواستم برم تو اتاقم که با چهره ی متعجب و عصبیه تهیونگ مواجه شدم...
بی توجه به درد رو گونم رفتم دستش رو گرفتم و بردمش بالا تا شر به پا نکرده....
رفتیم بالا و نشوندمش رو تختم.
خودم رفتم و صورتم رو اب زدم و دوباره اومدم بیرون!
÷«درد داری»
+«نه خوبم»
با تعجب نگام کرد ادامه داد...
÷«دسته مامان خیلی سنگینه»
+«خب؟»
÷«خب؟!»
÷«دان بی!»
+«تهیونگ؟»
هوفی کشید و باعث شد لبخندی روی لبم بیاد...
+«اره یکمی درد داشت اما الان خوبه»
لبخند تلخی زد و...
÷«چرا همه چی رو پنهون میکنی؟»
+«سبک زندگیمه»
÷«این زندگی نیست...»
+«بیخیال»
÷«از حقیقت فرار نکن»
+«من فرار نمیکنم»
÷«پس چی؟»
+«من...من فقط دارم فاصلم رو حفظ میکنم!»
÷«هه بیخیال»
از رو تخت بلند شد و گونه ای که درد میکرد و بوسید رفت...
خندم گرفت...
بیخیال شدم...
بنظرم اگه بخندم بقیه اسیب میبینن!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
که چشمام رو روی هم فشردم و.....
با سوزش روی گونم چشمام رو باز کردم...
اشکی از گوشه ی چشمم جاری شد...
خواستم برم تو اتاقم که با چهره ی متعجب و عصبیه تهیونگ مواجه شدم...
بی توجه به درد رو گونم رفتم دستش رو گرفتم و بردمش بالا تا شر به پا نکرده....
رفتیم بالا و نشوندمش رو تختم.
خودم رفتم و صورتم رو اب زدم و دوباره اومدم بیرون!
÷«درد داری»
+«نه خوبم»
با تعجب نگام کرد ادامه داد...
÷«دسته مامان خیلی سنگینه»
+«خب؟»
÷«خب؟!»
÷«دان بی!»
+«تهیونگ؟»
هوفی کشید و باعث شد لبخندی روی لبم بیاد...
+«اره یکمی درد داشت اما الان خوبه»
لبخند تلخی زد و...
÷«چرا همه چی رو پنهون میکنی؟»
+«سبک زندگیمه»
÷«این زندگی نیست...»
+«بیخیال»
÷«از حقیقت فرار نکن»
+«من فرار نمیکنم»
÷«پس چی؟»
+«من...من فقط دارم فاصلم رو حفظ میکنم!»
÷«هه بیخیال»
از رو تخت بلند شد و گونه ای که درد میکرد و بوسید رفت...
خندم گرفت...
بیخیال شدم...
بنظرم اگه بخندم بقیه اسیب میبینن!
- ۳۱۷
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط