{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۶۹: شب اول
در اتاق بسته شد.
صدای قدم‌های یه‌جین کم‌کم در راهرو محو شد.
و دوباره سکوت قصر برگشت.
سوآ چند ثانیه همانجا کنار در ایستاده بود.
انگار هنوز داشت حرف‌های یه‌جین را توی ذهنش مرور می‌کرد.
بعد آهسته نفس کشید.
و برگشت سمت تخت.
روی لبه‌ی تخت نشست.
اتاق خیلی ساکت بود.
خیلی بیشتر از چیزی که بهش عادت داشت.
نه صدای تلویزیون خونه‌شان…
نه صدای جی‌هوپ که با یکی بحث می‌کرد…
نه خنده‌های جیمین…
نه غرغرهای یونگی…
هیچ‌چیز.
سوآ آهسته سرش را پایین انداخت.
و ناخودآگاه اسمش را زیر لب گفت.
— جونگ‌کوک…
گلویش کمی گرفت.
تصویرش جلوی چشمش آمد.
وقتی صبح دستش را گرفته بود…
وقتی موقع خداحافظی سعی کرده بود لبخند بزند…
وقتی گفته بود:
«منتظرت می‌مونم.»
سوآ نفس عمیقی کشید.
اما اشک‌ها سریع‌تر از چیزی که فکر می‌کرد بالا آمدند.
یک قطره آرام روی گونه‌اش سر خورد.
بعد یکی دیگر.
سوآ دستش را روی صورتش کشید.
— نه…
با صدای خیلی آرام گفت.
اما اشک‌ها برای چند لحظه بیشتر ادامه پیدا کردند.
سرش را خم کرد و صورتش را بین دست‌هایش گرفت.
— فقط یک ماه…
چند ثانیه گذشت.
بعد آرام نفسش را بیرون داد.
دستش را بالا آورد و اشک‌هایش را پاک کرد.
— سوآ…
زیر لب اسم خودش را گفت.
— جمعش کن.
چند لحظه به زمین خیره ماند.
بعد سرش را بالا آورد.
چشم‌هایش هنوز کمی قرمز بود.
اما نگاهش محکم‌تر شده بود.
— من خودم اینو قبول کردم.
آرام گفت.
— پس باید از پسش بربیام.
دستش را مشت کرد.
— من باید قوی بمونم.
چند ثانیه به سقف خیره شد.
بعد زیر لب ادامه داد:
— برای خودم…
مکث کرد.
— برای جونگ‌کوک.
آرام از روی تخت بلند شد.
رفت سمت پنجره.
پرده را کمی کنار زد.
حیاط بزرگ قصر زیر نور کم چراغ‌ها دیده می‌شد.
نگهبان‌ها در فاصله‌های مشخص ایستاده بودند.
دیوارهای بلند قصر…
و دنیایی که حالا برای یک ماه زندانش شده بود.
سوآ به تاریکی بیرون نگاه کرد.
— تو هم الان بیداری؟
آرام زیر لب گفت.
انگار داشت با جونگ‌کوک حرف می‌زد.
بعد لبخند خیلی کوچکی زد.
— مطمئنم بیداری.
چند لحظه دیگر همانجا ایستاد.
بعد پرده را بست.
برگشت سمت تخت.
روی آن دراز کشید.
پتو را تا روی شانه‌هایش بالا کشید.
چشم‌هایش آرام بسته شد.
اما قبل از اینکه خوابش ببرد…
خیلی آرام زمزمه کرد:
_ فقط یک ماه…بعدش برمی‌گردم پیشت.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۶)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۸: ملاقات نصفه‌شبقصر شب‌ها عجیب ساکت می‌ش...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۷: خبری که همه رو ساکت کرددر خونه سوآ باز...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۱: آرام‌ترین دزد دنیاچند دقیقه از خاموش ش...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۰۳: منصرف کردن ولیعهدشب آرام آرام روی شهر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط