{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی مردی را می‌بینی که شانه‌هایش از دور شبیه کوه است،

گاهی مردی را می‌بینی که شانه‌هایش از دور شبیه کوه است،
اما اگر کمی نزدیک‌تر شوی، می‌فهمی زیر همان شانه‌ها
کودکی ایستاده که هیچ‌وقت فرصت بازی، خنده، یا بی‌خیالی نداشته.

او مرد شد، نه چون زمانش رسیده بود؛
بلکه چون زندگی از او خواست زودتر بزرگ شود.
کودکی‌اش را در جیب‌های خالی پدرش جا گذاشت،
در نگاه خسته‌ی مادرش،
در روزهایی که باید می‌دوید تا چیزی از هم نپاشد.

او هیچ‌وقت زمین نخورد که کسی دستش را بگیرد؛
یاد گرفت خودش بلند شود،
خودش زخم‌هایش را ببندد،
خودش بغضش را قورت بدهد.
هیچ‌کس نفهمید پشت آن لبخند آرام،
چقدر گریه‌ی نکرده مانده.

مردی که کودکی نکرده،
بلد نیست از کسی چیزی بخواهد؛
بلد نیست بگوید «می‌ترسم»، «خسته‌ام»، «دلم گرفته».
فقط سکوت می‌کند و ادامه می‌دهد،
چون سال‌هاست یاد گرفته
هیچ‌کس قرار نیست نجاتش بدهد.

او بزرگ شد،
اما هنوز گاهی در دل شب
به همان کودک جامانده در گذشته فکر می‌کند؛
کودکی که دلش تاب داشت، دوچرخه می‌خواست،
آغوش می‌خواست،
اما سهمش فقط مسئولیت بود.

و شاید غم‌انگیزترین بخش ماجرا همین باشد:
مردی که هیچ‌وقت کودکی نکرده،
حتی وقتی پیر می‌شود،
هنوز در دلش دنبال روزهایی می‌گردد
که هیچ‌وقت نداشت.
دیدگاه ها (۶)

آدم یک وقت هایی خودش را برای همیشه جا می گذارد!نیمکت های چوب...

معرفی نامه فصل دوم { ۴۰ لایک بخوره پارت اول رو میزارم}

سلام و احترام🌹گویش مثبت وظیفه مرد هست...دکتر سعید عزیزی .✍️ ...

گاهی شلوغی‌های دنیا آن‌قدر زیاد می‌شود که یادمان می‌رود یک ن...

گاهی دلم می‌خواهد کسی بدون اینکه چیزی بپرسم، بفهمد چقدر خسته...

یک‌وقت‌ها هم بعد از کلی کار و مشغله، به خودت می‌آیی و یادت م...

#حکایت_قدیمی روباه عاشق خری شده بود که هر روز کنار رودخانه آ...

Afterglow

پارت ۵۰ — بعد از اویونگی بعد از برگشتن به پایتخت، تقریباً هی...

مقدمهدر شهری که ثروت، قدرت می‌خرید و نام خانوادگی می‌توانست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط