بعضی شبها زندگی آنقدر سنگین میشود که نفس کشیدن هم شبیه
بعضی شبها زندگی آنقدر سنگین میشود که نفس کشیدن هم شبیه جنگیدن است.
آدم در تاریکیِ روزهایش گم میشود و نمیداند راه کدام طرف است.
اما حقیقت عجیبی هست؛
دلِ انسان حتی وقتی شکسته، هنوز میتپد.
و همین تپیدنِ آرام یعنی
در دلِ عمیقترین تاریکیها هم
زندگی هنوز تسلیم نشده است.
گاهی آدم نه از ضعیف بودن، بلکه از بیش از حد قوی بودن خسته میشود. از اینکه همیشه باید خودش را جمع کند، خودش را آرام کند، و خودش زخمهایش را ببندد. از اینکه هیچوقت نوبتِ او نیست که تکیه کند. یک جایی در دلش میبُرد؛ نه از زندگی، بلکه از نقش همیشگیِ «قوی بودن». همانجایی که آرزو میکند کاش یک بار هم کسی بگوید: «تو دیگر لازم نیست قوی باشی.»
بعضی غمها فقط نمیگذرند؛
از تو عبور میکنند و چیزی را برای همیشه با خود میبرند.
بعد از آن، زندگی «ادامه» دارد،
اما دیگر عادی نیست؛ فقط شبیه عادی بودن است.
سختترین بخش ماجرا همان لحظهایست
که باید دوباره برگردی به روزمرگیها؛
بخندی، کار کنی، حرف بزنی،
در حالی که درونت هنوز در همان اتفاق گیر کرده است.
آدم بعد از بعضی دردها درمان نمیشود،
فقط یاد میگیرد با جای خالیشان زندگی کند.
بازگشت به زندگی عادی
بیشتر شبیه راه رفتن با زخمیست که دیده نمیشود؛
قدم برمیداری، اما هر قدم
یادآور این است که دیگر مثل قبل نیستی.
آدم در تاریکیِ روزهایش گم میشود و نمیداند راه کدام طرف است.
اما حقیقت عجیبی هست؛
دلِ انسان حتی وقتی شکسته، هنوز میتپد.
و همین تپیدنِ آرام یعنی
در دلِ عمیقترین تاریکیها هم
زندگی هنوز تسلیم نشده است.
گاهی آدم نه از ضعیف بودن، بلکه از بیش از حد قوی بودن خسته میشود. از اینکه همیشه باید خودش را جمع کند، خودش را آرام کند، و خودش زخمهایش را ببندد. از اینکه هیچوقت نوبتِ او نیست که تکیه کند. یک جایی در دلش میبُرد؛ نه از زندگی، بلکه از نقش همیشگیِ «قوی بودن». همانجایی که آرزو میکند کاش یک بار هم کسی بگوید: «تو دیگر لازم نیست قوی باشی.»
بعضی غمها فقط نمیگذرند؛
از تو عبور میکنند و چیزی را برای همیشه با خود میبرند.
بعد از آن، زندگی «ادامه» دارد،
اما دیگر عادی نیست؛ فقط شبیه عادی بودن است.
سختترین بخش ماجرا همان لحظهایست
که باید دوباره برگردی به روزمرگیها؛
بخندی، کار کنی، حرف بزنی،
در حالی که درونت هنوز در همان اتفاق گیر کرده است.
آدم بعد از بعضی دردها درمان نمیشود،
فقط یاد میگیرد با جای خالیشان زندگی کند.
بازگشت به زندگی عادی
بیشتر شبیه راه رفتن با زخمیست که دیده نمیشود؛
قدم برمیداری، اما هر قدم
یادآور این است که دیگر مثل قبل نیستی.
- ۸.۵k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط