.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁸.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁸.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
نفسهاش تندتر و نامنظمتر شد.
قطرهی اشکی از گوشهی چشمش لغزید و روی گونهی رنگپریدهاش نشست.
دست لرزونش رو بالا آورد و به سختی به خودش اشاره کرد.
_ پا...پانیک...!
بالاخره کلمه رو بین نفسهای بریدهاش بیرون کشید.
تهیونگ با دیدن حال ناگهانی دختر لحظهای اخم کرد.
چند ثانیه نگاهش روی صورت آشفتهی میا موند، بعد بیحرف از جاش بلند شد.
سمت یکی از کشوها رفت، اون رو باز کرد و بعد از کمی گشتن، ورق قرص آرامبخشی بیرون کشید.
برگشت سمت دختر و کوتاه گفت:
_ باید اینو بخوری.
میا فوراً سرش رو به چپ و راست تکون داد.
در اون وضعیت حتی درست نمیتونست نفس بکشه، چه برسه به اینکه قرصی رو قورت بده.
قفسهی سینهاش با شدت بالا و پایین میشد و لرزش دستهاش بیشتر از قبل شده بود.
تهیونگ اخم ریزی کرد.
بعد برگشت سمت سینک، لیوانی برداشت و داخلش آب ریخت.
نگاهش روی قرص داخل دستش افتاد.
زیر لب با کلافگی زمزمه کرد:
_ باورم نمیشه دارم همچین غلطی میکنم...
در نهایت قرص رو داخل دهن خودش انداخت و لیوان آب رو برداشت.
چند قدم به سمت میا برگشت.
نوک انگشتش رو روی پوست دستِ دختر کشید.
سرد بود.
فکش منقبض شد.
آب رو داخل دهن خودش ریخت و داخلِ لپش نگه داشت و خم شد روی صندلی تا هم قد میا بشه.
با اکراه دستش رو جلو برد و چونهی دختر رو بین انگشتهاش گرفت.
چشمهای لرزون و اشکی میا مستقیم به چشماش دوخته شده بود.
تهیونگ لحظهای مکث کرد.
بعد با همون اخم ظریف و جذابی که بین ابروهاش افتاده بود، بیمعطلی لبهاش رو روی لبهای لرزون دختر گذاشت.
سعی کرد آب و قرص رو به دهنش منتقل کنه.
چشمهای میا از شوک گرد شد.
بدنش برای چند ثانیه کاملاً خشک شد.
اما به خاطر نفسهای نامنظمش نمیتونست قرص رو قورت بده.
اما تهیونگ عقب نکشید.
لبهاش رو محکمتر فشرد و وادارش کرد آب رو همراهِ قرص قورت بده.
چند لحظه بعد بالاخره قرص از گلوی دختر پایین رفت.
وقتی مطمئن شد خورده، آروم فاصله گرفت.
نگاهش روی صورت میا موند.
روی نفسهایی که کمکم آرومتر میشدن.
روی لرزش ضعیف شونههاش.
میا چشمهاش رو بست و سعی کرد نفس عمیقی بکشه.
قفسهی سینهاش هنوز بالا و پایین میشد.
اما حالِ ضربان قلبش رو نمیفهمید.
برای حملهی پانیک بود...
یا برای اون بوسهی لعنتی؟
تهیونگ با پشت دستش رطوبت باقیمونده روی لبهاش رو پاک کرد.
بعد بیاحساس به دختر خیره شد.
انگار چند ثانیهای چیزی رو توی صورتش جستجو میکرد.
اما در نهایت نگاهش رو کنار کشید.
کیف کمکهای اولیه رو از روی زمین برداشت و سر جاش گذاشت.
وقتی برگشت، نگاه خنثیاش دوباره روی میا نشست.
دختری که حالا با گیجی و کنجکاوی بهش خیره شده بود.
تهیونگ کوتاه گفت:
_ بهتره بری استراحت کنی.
مکث کوتاهی کرد:
_ فردا حرف میزنیم.
و قبل از اینکه فرصتی برای جواب دادن بهش بده، چرخید و با قدمهای بلند از آشپزخونه خارج شد.
میا فقط به درِ خروجی خیره موند.
هنوز نفسهاش کاملاً آروم نشده بود.
اما چیزی که ذهنش رو بیشتر از همه درگیر کرده بود...
اون مرد عجیب و غیرقابل فهمی بود که هر لحظه بیشتر از قبل گیجش میکرد.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۹۰ کامنت ۴۰
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
نفسهاش تندتر و نامنظمتر شد.
قطرهی اشکی از گوشهی چشمش لغزید و روی گونهی رنگپریدهاش نشست.
دست لرزونش رو بالا آورد و به سختی به خودش اشاره کرد.
_ پا...پانیک...!
بالاخره کلمه رو بین نفسهای بریدهاش بیرون کشید.
تهیونگ با دیدن حال ناگهانی دختر لحظهای اخم کرد.
چند ثانیه نگاهش روی صورت آشفتهی میا موند، بعد بیحرف از جاش بلند شد.
سمت یکی از کشوها رفت، اون رو باز کرد و بعد از کمی گشتن، ورق قرص آرامبخشی بیرون کشید.
برگشت سمت دختر و کوتاه گفت:
_ باید اینو بخوری.
میا فوراً سرش رو به چپ و راست تکون داد.
در اون وضعیت حتی درست نمیتونست نفس بکشه، چه برسه به اینکه قرصی رو قورت بده.
قفسهی سینهاش با شدت بالا و پایین میشد و لرزش دستهاش بیشتر از قبل شده بود.
تهیونگ اخم ریزی کرد.
بعد برگشت سمت سینک، لیوانی برداشت و داخلش آب ریخت.
نگاهش روی قرص داخل دستش افتاد.
زیر لب با کلافگی زمزمه کرد:
_ باورم نمیشه دارم همچین غلطی میکنم...
در نهایت قرص رو داخل دهن خودش انداخت و لیوان آب رو برداشت.
چند قدم به سمت میا برگشت.
نوک انگشتش رو روی پوست دستِ دختر کشید.
سرد بود.
فکش منقبض شد.
آب رو داخل دهن خودش ریخت و داخلِ لپش نگه داشت و خم شد روی صندلی تا هم قد میا بشه.
با اکراه دستش رو جلو برد و چونهی دختر رو بین انگشتهاش گرفت.
چشمهای لرزون و اشکی میا مستقیم به چشماش دوخته شده بود.
تهیونگ لحظهای مکث کرد.
بعد با همون اخم ظریف و جذابی که بین ابروهاش افتاده بود، بیمعطلی لبهاش رو روی لبهای لرزون دختر گذاشت.
سعی کرد آب و قرص رو به دهنش منتقل کنه.
چشمهای میا از شوک گرد شد.
بدنش برای چند ثانیه کاملاً خشک شد.
اما به خاطر نفسهای نامنظمش نمیتونست قرص رو قورت بده.
اما تهیونگ عقب نکشید.
لبهاش رو محکمتر فشرد و وادارش کرد آب رو همراهِ قرص قورت بده.
چند لحظه بعد بالاخره قرص از گلوی دختر پایین رفت.
وقتی مطمئن شد خورده، آروم فاصله گرفت.
نگاهش روی صورت میا موند.
روی نفسهایی که کمکم آرومتر میشدن.
روی لرزش ضعیف شونههاش.
میا چشمهاش رو بست و سعی کرد نفس عمیقی بکشه.
قفسهی سینهاش هنوز بالا و پایین میشد.
اما حالِ ضربان قلبش رو نمیفهمید.
برای حملهی پانیک بود...
یا برای اون بوسهی لعنتی؟
تهیونگ با پشت دستش رطوبت باقیمونده روی لبهاش رو پاک کرد.
بعد بیاحساس به دختر خیره شد.
انگار چند ثانیهای چیزی رو توی صورتش جستجو میکرد.
اما در نهایت نگاهش رو کنار کشید.
کیف کمکهای اولیه رو از روی زمین برداشت و سر جاش گذاشت.
وقتی برگشت، نگاه خنثیاش دوباره روی میا نشست.
دختری که حالا با گیجی و کنجکاوی بهش خیره شده بود.
تهیونگ کوتاه گفت:
_ بهتره بری استراحت کنی.
مکث کوتاهی کرد:
_ فردا حرف میزنیم.
و قبل از اینکه فرصتی برای جواب دادن بهش بده، چرخید و با قدمهای بلند از آشپزخونه خارج شد.
میا فقط به درِ خروجی خیره موند.
هنوز نفسهاش کاملاً آروم نشده بود.
اما چیزی که ذهنش رو بیشتر از همه درگیر کرده بود...
اون مرد عجیب و غیرقابل فهمی بود که هر لحظه بیشتر از قبل گیجش میکرد.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۹۰ کامنت ۴۰
- ۵۶۲
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط