رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۸۰ }🌷
فلشبک به ساعت ۲:۰۰ بعد از ظهر (به وقت کره)
با صدای زنگ پایان کلاس شیمی، سکوت سنگین کلاس شکست.
دانشجوها با خوشحالی از جاشون بلند میشدن
، صدای خنده و همهمه فضا رو پر کرد بود...
وقت ناهار بود... زنگ سلف.
تو همین شلوغی حرف های دانشجو ها، صدای دو پسر از پشت سرم به گوش رسید...:
— هی ایسو، بلند شو بریم... من خیلی گشنمه!
— وایسا پولو بردارم، الان میام...
سرم رو آروم پایین انداختم.
لبخند کمرنگی روی لبم بود، اما فقط برای پنهان کردن چیزی که توی دلم میگذشت...
پولی برای غذا نداشتم.
آه کوتاهی کشیدم و سرم رو روی نیمکت گذاشتم. چشمهام رو بستم، شاید اگه خودم رو مشغول کنم، گرسنگی رو فراموش کنم...
که صدای نامجون بلند شد..:
$« هی... بلند شو بریم سلف دانشگاه.»
چشمهام رو باز نکردم. سعی کردم عادی حرف بزنم.
׫ ها؟ نه... من گشنم نی...»
اما قبل از اینکه جملهم تموم بشه، صدای غار و غور شکمم بلند شد
بدجوری ضایع شدم...
با خجالت سرم رو پایین انداختم.
نامجون کمی خم شد و آروم، طوری که فقط خودم بشنوم، گفت:
$« بلند شو... خودم بهت پول میدم.»
لحظهای سکوت کردم.
دلم نمیخواست به خاطر من خرج کنه... نمیخواستم حس ترحم داشته باشه.
سرم رو بلند کردم، لبخند زدم و بهش نگاه کردم.
׫ طوری نیست... میرم خونه، یه چیزی میخورم.»
$« اما...»
نگاهی مظلومی بهش انداختم و حرفش رو قطع کردم.
׫ خواهش میکنم، نامجون...»
چند ثانیه نگاهم کرد... بعد لبخند ملایمی زد.
$«باشه... ولی قول نمیدم برات چیزی نیارم.»
لبخندی بهش زدم و آروم سرمو تکون دادم...
از کنارم رد شد.
نگاهم تا دم در دنبالش رفت...
خواستم دوباره سرم رو روی میز بذارم که چشمم به لونا افتاد؛ جلوی کلاس منتظر ایستاده بود.
لونا: هی ا...
حرفش کامل نشده بود که نامجون چیزی توی گوشش گفت.
لونا هم فقط سری تکون داد و بدون اینکه چیزی بگه، باهاش رفت.
چیزی نگفتم.
دوباره سرم رو روی نیمکت گذاشتم و چشمهام رو بستم.
خیلی گرسنه بودم...
اما سعی میکردم این یکی رو تحمل کنم.
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای خندهی دو دختر توی کلاس پیچید.
آروم سرم رو بالا آوردم و نگاهشون کردم.
داشتن با پوزخند بهم نگاه میکردن...
@: دخترهی بدبخت... حتی پول غذا هم نداره...
@² : آره، به جای این همه درس خوندن، یکم کاری میکرد بهتر نبود؟
چند نفر دیگه هم باهاشون خندیدن.
@² : فق...
قبل از اینکه حرفش رو کامل کنه، از جام بلند شدم.
آروم، قدم به قدم به سمتشون رفتم. نگاهم سرد و جدی بود.
خوب میشناختمشون...
نوچههای تهیونگ بودند...
نزدیکشون ایستادم و با صدایی آروم ولی محکم گفتم:
׫ببین دختر خوب... بعضیا جیبشون خالیه... بعضیا شعورشون.»
اون دوتا دختر از حرفم جا خوردن...
@²: تو...
لبخند کجی زدم.
׫من چی عزیزم؟ ها؟ من چی؟»
یه قدم جلوتر رفتم.
׫ دوست داری همینجا دندونهات خورد کنم؟!»
اون یکی دختر سریع گفت:
@:ولش کن... دیوونهس.
@² آره بریم...
با عجله از کلاس بیرون رفتن.
نفس عمیقی کشیدم. انگار یه فشار سنگین از روی سینهم برداشته شد.
برگشتم و روی نیمکتم نشستم.
نگاهم رو به پنجره دوختم.
حرفهای اطرافم دیگه به گوشم نمیرسید.
مهم نبود چی میگن...
با حرص نفس کشیدم و به منظرهی بیرون خیره شدم.
چند لحظه بعد، صدای جیغمانند دختری توی کلاس پیچید.
صداش آشنا بود...
همون دختری که خودش رو دوستدختر تهیونگ میدونست.
— ته ته... بلند شو! من گشنمه!
— میخوای از گشنگی بمیرم؟
با لوسبازی خودش رو به تهیونگ چسبوند.
— عزیزم... پاشو دیگه...
تهیونگ با کلافگی گفت:
— جونا، اعصابم رو خورد نکن. گفتم با بچهها برو، من کار دارم.
— من بدون تو نمیرم عشقم...
— گفتم گمشو!
صدای دادش توی کلاس پیچید.
دختره جا خورد و چند قدم عقب رفت.
— باشه... چرا داد میزنی...
بعد رو به بقیه گفت:
— بچهها بریم...
بیتفاوت نگاهم رو ازشون گرفتم و دوباره به بیرون خیره شدم.
صدای قدم های آهسته و پی پی کسی روی سرامیک های کلاس به گوشم می رسید...
که ناگهان صدای کسی خیلی نزدیک، توی گوشم پیچید..
-« نگاهی به داخل کیفت بنداز »
نفسش خیلی آروم به گوشم خورد...
بدنم یخ زد.
سریع سرم رو برگردوندم... اما رفته بود...
سعی کردم بیخیال بشم، اما حس کنجکاویم ولکن نبود.
کیفم رو برداشتم و روی پام گذاشتم.
زیپ اول رو باز کردم... چیزی نبود.
— پسرهی احمق منو سر کار گذاش...
حرفم نیمهکاره موند.
چشمم به زیپ دوم افتاد.
مکث کوتاهی کردم ...
آروم بازش کردم و داخلش رو نگاه کردم.
و چشمم به...
🌷 ادامه دارد... ✨
شرط ها:
این پارت به ۲۴۰ لایک برسه😘✨
بازنشر هم به ۱۰۰ تا برسونید 😍
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐✨
فلشبک به ساعت ۲:۰۰ بعد از ظهر (به وقت کره)
با صدای زنگ پایان کلاس شیمی، سکوت سنگین کلاس شکست.
دانشجوها با خوشحالی از جاشون بلند میشدن
، صدای خنده و همهمه فضا رو پر کرد بود...
وقت ناهار بود... زنگ سلف.
تو همین شلوغی حرف های دانشجو ها، صدای دو پسر از پشت سرم به گوش رسید...:
— هی ایسو، بلند شو بریم... من خیلی گشنمه!
— وایسا پولو بردارم، الان میام...
سرم رو آروم پایین انداختم.
لبخند کمرنگی روی لبم بود، اما فقط برای پنهان کردن چیزی که توی دلم میگذشت...
پولی برای غذا نداشتم.
آه کوتاهی کشیدم و سرم رو روی نیمکت گذاشتم. چشمهام رو بستم، شاید اگه خودم رو مشغول کنم، گرسنگی رو فراموش کنم...
که صدای نامجون بلند شد..:
$« هی... بلند شو بریم سلف دانشگاه.»
چشمهام رو باز نکردم. سعی کردم عادی حرف بزنم.
׫ ها؟ نه... من گشنم نی...»
اما قبل از اینکه جملهم تموم بشه، صدای غار و غور شکمم بلند شد
بدجوری ضایع شدم...
با خجالت سرم رو پایین انداختم.
نامجون کمی خم شد و آروم، طوری که فقط خودم بشنوم، گفت:
$« بلند شو... خودم بهت پول میدم.»
لحظهای سکوت کردم.
دلم نمیخواست به خاطر من خرج کنه... نمیخواستم حس ترحم داشته باشه.
سرم رو بلند کردم، لبخند زدم و بهش نگاه کردم.
׫ طوری نیست... میرم خونه، یه چیزی میخورم.»
$« اما...»
نگاهی مظلومی بهش انداختم و حرفش رو قطع کردم.
׫ خواهش میکنم، نامجون...»
چند ثانیه نگاهم کرد... بعد لبخند ملایمی زد.
$«باشه... ولی قول نمیدم برات چیزی نیارم.»
لبخندی بهش زدم و آروم سرمو تکون دادم...
از کنارم رد شد.
نگاهم تا دم در دنبالش رفت...
خواستم دوباره سرم رو روی میز بذارم که چشمم به لونا افتاد؛ جلوی کلاس منتظر ایستاده بود.
لونا: هی ا...
حرفش کامل نشده بود که نامجون چیزی توی گوشش گفت.
لونا هم فقط سری تکون داد و بدون اینکه چیزی بگه، باهاش رفت.
چیزی نگفتم.
دوباره سرم رو روی نیمکت گذاشتم و چشمهام رو بستم.
خیلی گرسنه بودم...
اما سعی میکردم این یکی رو تحمل کنم.
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای خندهی دو دختر توی کلاس پیچید.
آروم سرم رو بالا آوردم و نگاهشون کردم.
داشتن با پوزخند بهم نگاه میکردن...
@: دخترهی بدبخت... حتی پول غذا هم نداره...
@² : آره، به جای این همه درس خوندن، یکم کاری میکرد بهتر نبود؟
چند نفر دیگه هم باهاشون خندیدن.
@² : فق...
قبل از اینکه حرفش رو کامل کنه، از جام بلند شدم.
آروم، قدم به قدم به سمتشون رفتم. نگاهم سرد و جدی بود.
خوب میشناختمشون...
نوچههای تهیونگ بودند...
نزدیکشون ایستادم و با صدایی آروم ولی محکم گفتم:
׫ببین دختر خوب... بعضیا جیبشون خالیه... بعضیا شعورشون.»
اون دوتا دختر از حرفم جا خوردن...
@²: تو...
لبخند کجی زدم.
׫من چی عزیزم؟ ها؟ من چی؟»
یه قدم جلوتر رفتم.
׫ دوست داری همینجا دندونهات خورد کنم؟!»
اون یکی دختر سریع گفت:
@:ولش کن... دیوونهس.
@² آره بریم...
با عجله از کلاس بیرون رفتن.
نفس عمیقی کشیدم. انگار یه فشار سنگین از روی سینهم برداشته شد.
برگشتم و روی نیمکتم نشستم.
نگاهم رو به پنجره دوختم.
حرفهای اطرافم دیگه به گوشم نمیرسید.
مهم نبود چی میگن...
با حرص نفس کشیدم و به منظرهی بیرون خیره شدم.
چند لحظه بعد، صدای جیغمانند دختری توی کلاس پیچید.
صداش آشنا بود...
همون دختری که خودش رو دوستدختر تهیونگ میدونست.
— ته ته... بلند شو! من گشنمه!
— میخوای از گشنگی بمیرم؟
با لوسبازی خودش رو به تهیونگ چسبوند.
— عزیزم... پاشو دیگه...
تهیونگ با کلافگی گفت:
— جونا، اعصابم رو خورد نکن. گفتم با بچهها برو، من کار دارم.
— من بدون تو نمیرم عشقم...
— گفتم گمشو!
صدای دادش توی کلاس پیچید.
دختره جا خورد و چند قدم عقب رفت.
— باشه... چرا داد میزنی...
بعد رو به بقیه گفت:
— بچهها بریم...
بیتفاوت نگاهم رو ازشون گرفتم و دوباره به بیرون خیره شدم.
صدای قدم های آهسته و پی پی کسی روی سرامیک های کلاس به گوشم می رسید...
که ناگهان صدای کسی خیلی نزدیک، توی گوشم پیچید..
-« نگاهی به داخل کیفت بنداز »
نفسش خیلی آروم به گوشم خورد...
بدنم یخ زد.
سریع سرم رو برگردوندم... اما رفته بود...
سعی کردم بیخیال بشم، اما حس کنجکاویم ولکن نبود.
کیفم رو برداشتم و روی پام گذاشتم.
زیپ اول رو باز کردم... چیزی نبود.
— پسرهی احمق منو سر کار گذاش...
حرفم نیمهکاره موند.
چشمم به زیپ دوم افتاد.
مکث کوتاهی کردم ...
آروم بازش کردم و داخلش رو نگاه کردم.
و چشمم به...
🌷 ادامه دارد... ✨
شرط ها:
این پارت به ۲۴۰ لایک برسه😘✨
بازنشر هم به ۱۰۰ تا برسونید 😍
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐✨
- ۹.۱k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط