من اورا اندکی میشناختم اما او هیچ نمی دانست از من

من اورا اندکی میشناختم اما او هیچ نمی دانست از من!
میدانستم که درد بزرگی دارد،
دردی که به اندازه‌ی صدایش زیبا بود،
دردی که به اندازه درس هایش سنگین بود،
دردی که شاید با بوسه‌ای ارام می شد،
دردی که شاید در اغوش یار حل می شد،
دردی که شاید ان قدرا هم سنگین نبود اما خیال ان درد تن ها وزن داشت!
درست است که از دردش اگاه نبودم اما می دانستم اگر کسی به دادش نرسد زیر اوار جان میدهد.
و من هرشب در خیالم به اغوش میکشیدمش تا با اشک ریختن ارام شود...
اما حیف که در خیالم بود؛
دیدگاه ها (۰)

زندگی من همینقدر سادست.وجود تو به اون جهت میده باعث میشه روز...

هیچ فکرشو نمی‌کردیم یه روز اینطوری بشه یه روز جدا بشیمیه روز...

میدونم!میدونم ک گاهی زندگی سخته ، خیلی سخت .سیاهیا امونتو می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط