یه یاد آوری کوچیک
ʟᴏᴠᴇ ɴᴇᴠᴇʀ ᴅɪᴇꜱ_ᴘᴀʀᴛ⁴
(یه یاد آوری کوچیک :
علامت ا.ت:+
علامت لانا:£)
تو راه برج ایفل بودیم که...
یهو راننده ترمز کرد ...
+چرا وایسادین؟
€معذرت میخوام خانم به خاطر جمعیت از اینجا جلو تر نمیتونیم بریم ...
+خیلی خب
هزینشو پرداخت کردمو بقیه ی راهو با لانا پیاده رفتیم که وسطاش دیگه جمعیت انقد زیاد بود که نتونستیم دیگه جلو بریم...
(پایان ا.ت ویو)
(جونگکوک ویو:)
داشتیم با ون میرفتم طرف برج ایفل که راننده گفت: =متاسفانه بقیه ی راهو باید خودتون برید دوتا بادیگاردم-
-لازم نیست...
=ولی آقای جئون-
-گفتم که لازم نیست نکنه میخوای تو کار من دخالت کنی؟
=ن..نه معذرت میخوام...
-خیلی خب من بقیشو خودم میرم شماها دیگه برین...
=چشم
(پایان جونگکوک ویو)
همینطوری که وایساده بودیم هی آدم رد میشد از کنارمون یهو دیدم یه مردی که خیلی آشنا بود رد شد از کنارم....
تاوقتی که باهاش چشم تو چشم شدم اون ...
اون جئون بوددد!
وای ....وای .. خدای من باورم نمیشه ...
اینقد غرق نگاه کردن اون چشماش شده بودم که با صدای لانا به خودم اومدم...
£ا.تتت!! ...ا.ت!....خوبی؟!
+آ...آره آره خوبم🤭
£هییی! چرا گونه هات سرخ شدنن؟؟!!
+ها؟؟.... گونه هام ..آ...آها برا هواس واقعا گرمه....
هوفففف!!🙄
£باشه!...ولی فکر نکن باور کردم😒
توذهنش:(جئون از کنارم رد شده بود ...
معلومه خب هرکس دیگه ایم جای من بود گونه هاش سرخ میشد خببب!!)
وقت رفتن پیش جونگکوک شد ... بعد اینکه ۳ ساعت منتظر موندیم نوبتمون شد...
وقتی منو دید اول خندید و گفت:
-سلام خابالو😄
+با چشم وابرو بهش اشاره کردم که لانا با منه...
بعد گفت:
-سلام!
£سلام
+خب جونگکوک هیونگ میتونم باهات یه سلفی بگیرم؟!
که یهو یه ون مشکی اومد که نامجون و یونگی توش بودن به طرز غیر قابل باوری کل جمعیت به سمتشون حجوم اوردنو میزی که جونگکوک پشتش نشسته بود ناگهان جلوش خالی شد...
همه رفته بودن حتی لانا ...
فقط من مونده بودم که با چشمای گرد شده به ون زل زده بودم....
که جونگکوک گفت:
-حرفتو پس میگیری یا برم؟!
+ها؟؟
-هنوزم من هیونگتم ؟!
+نیستی؟!
-نه!
+مستر جئون میشه باهات یه سلفی بگیرم؟!!
-مستر... مستر جئون....خوبه ...قبول!
+خدارو شکر پس بلاخره بله رو دادی؟!
خندیدو گوشیمو ازم گرفت تا عکس بگیره ....
عکسو که گرفت ازش تشکر کردمو دوییدم سمت جمعیت تا لانا رو پیدا کنم که بریم خونه...
+لانااا....لانااااا!!
£چیه؟؟
+تو اینجایی؟
£آره...کجا باید میبودم؟؟
£ا.ت؟
£باتوعم کجا باید میبودمم؟!
+ها؟...هیچی هیچی!
£خوبی تو؟؟
+آ...آره...آره
تو راه خونه بودیم...
با هزار بدبختی لانا رو راضی کردم که پیاده بریم چون هوای بهار واقعا خوبه!!
£دوست داره مگه نه؟!
سریع گفتم:
+نههه!!...معلومه که نههه!! اون کجا من کجااا؟! جئون جونگکوک عاشق من بشه؟!! چیمیگی لانااا؟؟!!
£من اسم کسی رو نبردماا!!....ولی ظاهرا که دو طرفست!!...من فکر کردم فقط اون عاشق شده... نگو....
+😅
£ذهر مارررر!! من الان باید بفهمم؟!
+خب میگم برات قهر نکن دیگههه!!
£میشنوم...
(تعریف کردن کل ماجرا)
£باورم نمیشه...
+منم همینطور
£دیدی آخرم پاساژی که من بهت معرفی کردم تورو به معشوقت رسوند؟!!
+خب حالاا...
£میگم ا.ت!
+جونم؟
£حالا چجوری دوباره میخوای ببینیش؟!
+پیدام میکنه!
£اووووو... نه بابا !!
+البته امیدوارم...😅
+گفتم باهاش سلفیم گرفتم؟؟
-ببینم!
رفتم عکسو به لانا نشون بدم که...
.
.
شرطا برای پارت بعد:
۱ follow
9 Like
https://wisgoon.com/taeha-4
#cute #cute #namjoon #namjoon #پارک_جیمین #پارک_جیمین #پینترست #پینترست
#jungkook #jungkook
(یه یاد آوری کوچیک :
علامت ا.ت:+
علامت لانا:£)
تو راه برج ایفل بودیم که...
یهو راننده ترمز کرد ...
+چرا وایسادین؟
€معذرت میخوام خانم به خاطر جمعیت از اینجا جلو تر نمیتونیم بریم ...
+خیلی خب
هزینشو پرداخت کردمو بقیه ی راهو با لانا پیاده رفتیم که وسطاش دیگه جمعیت انقد زیاد بود که نتونستیم دیگه جلو بریم...
(پایان ا.ت ویو)
(جونگکوک ویو:)
داشتیم با ون میرفتم طرف برج ایفل که راننده گفت: =متاسفانه بقیه ی راهو باید خودتون برید دوتا بادیگاردم-
-لازم نیست...
=ولی آقای جئون-
-گفتم که لازم نیست نکنه میخوای تو کار من دخالت کنی؟
=ن..نه معذرت میخوام...
-خیلی خب من بقیشو خودم میرم شماها دیگه برین...
=چشم
(پایان جونگکوک ویو)
همینطوری که وایساده بودیم هی آدم رد میشد از کنارمون یهو دیدم یه مردی که خیلی آشنا بود رد شد از کنارم....
تاوقتی که باهاش چشم تو چشم شدم اون ...
اون جئون بوددد!
وای ....وای .. خدای من باورم نمیشه ...
اینقد غرق نگاه کردن اون چشماش شده بودم که با صدای لانا به خودم اومدم...
£ا.تتت!! ...ا.ت!....خوبی؟!
+آ...آره آره خوبم🤭
£هییی! چرا گونه هات سرخ شدنن؟؟!!
+ها؟؟.... گونه هام ..آ...آها برا هواس واقعا گرمه....
هوفففف!!🙄
£باشه!...ولی فکر نکن باور کردم😒
توذهنش:(جئون از کنارم رد شده بود ...
معلومه خب هرکس دیگه ایم جای من بود گونه هاش سرخ میشد خببب!!)
وقت رفتن پیش جونگکوک شد ... بعد اینکه ۳ ساعت منتظر موندیم نوبتمون شد...
وقتی منو دید اول خندید و گفت:
-سلام خابالو😄
+با چشم وابرو بهش اشاره کردم که لانا با منه...
بعد گفت:
-سلام!
£سلام
+خب جونگکوک هیونگ میتونم باهات یه سلفی بگیرم؟!
که یهو یه ون مشکی اومد که نامجون و یونگی توش بودن به طرز غیر قابل باوری کل جمعیت به سمتشون حجوم اوردنو میزی که جونگکوک پشتش نشسته بود ناگهان جلوش خالی شد...
همه رفته بودن حتی لانا ...
فقط من مونده بودم که با چشمای گرد شده به ون زل زده بودم....
که جونگکوک گفت:
-حرفتو پس میگیری یا برم؟!
+ها؟؟
-هنوزم من هیونگتم ؟!
+نیستی؟!
-نه!
+مستر جئون میشه باهات یه سلفی بگیرم؟!!
-مستر... مستر جئون....خوبه ...قبول!
+خدارو شکر پس بلاخره بله رو دادی؟!
خندیدو گوشیمو ازم گرفت تا عکس بگیره ....
عکسو که گرفت ازش تشکر کردمو دوییدم سمت جمعیت تا لانا رو پیدا کنم که بریم خونه...
+لانااا....لانااااا!!
£چیه؟؟
+تو اینجایی؟
£آره...کجا باید میبودم؟؟
£ا.ت؟
£باتوعم کجا باید میبودمم؟!
+ها؟...هیچی هیچی!
£خوبی تو؟؟
+آ...آره...آره
تو راه خونه بودیم...
با هزار بدبختی لانا رو راضی کردم که پیاده بریم چون هوای بهار واقعا خوبه!!
£دوست داره مگه نه؟!
سریع گفتم:
+نههه!!...معلومه که نههه!! اون کجا من کجااا؟! جئون جونگکوک عاشق من بشه؟!! چیمیگی لانااا؟؟!!
£من اسم کسی رو نبردماا!!....ولی ظاهرا که دو طرفست!!...من فکر کردم فقط اون عاشق شده... نگو....
+😅
£ذهر مارررر!! من الان باید بفهمم؟!
+خب میگم برات قهر نکن دیگههه!!
£میشنوم...
(تعریف کردن کل ماجرا)
£باورم نمیشه...
+منم همینطور
£دیدی آخرم پاساژی که من بهت معرفی کردم تورو به معشوقت رسوند؟!!
+خب حالاا...
£میگم ا.ت!
+جونم؟
£حالا چجوری دوباره میخوای ببینیش؟!
+پیدام میکنه!
£اووووو... نه بابا !!
+البته امیدوارم...😅
+گفتم باهاش سلفیم گرفتم؟؟
-ببینم!
رفتم عکسو به لانا نشون بدم که...
.
.
شرطا برای پارت بعد:
۱ follow
9 Like
https://wisgoon.com/taeha-4
#cute #cute #namjoon #namjoon #پارک_جیمین #پارک_جیمین #پینترست #پینترست
#jungkook #jungkook
- ۱۴۳
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط