{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خورشید هنوز به میان آسمان نرسیده بود که با صدای زنگ تلفن،

خورشید هنوز به میان آسمان نرسیده بود که با صدای زنگ تلفن، قلبم بر روی سینه ام آوار شد...
مادربزرگ بود...
تا بیاید کلامی حرف بزند و صدایش بشنوم هزار فکر و خیال در سرم بافتم
صدای قربان صدقه هایش اما مثل همیشه آب روی آتش بود
نفس راحتی کشیدم و گفتم ای به قربان سرت بی هوا بند دلم پاره کردی این وقت صبح!
گفت آخر مَش عباس آمده، گوجه خوبی آورده، چند شیشه رب میخواهی...؟!
هی......
مادربزرگ.....تنها بازمانده کودکی پرخاطره من....
گاهی دلم میخواهد یواشکی مادربزرگ را بگذارم پشت شیشه ویترین کمد قدیمی اتاق و قفلش را محکم ببندم تا کسی دست نزند
آخر میدانی....مادربزرگ همین یک دانه است.....
دیدگاه ها (۰)

رمان لونا و ویلیام قسمت ۱۲

دلم یک استکان چایی میخواهد، از آن چایی هایی که مادربزرگ دم غ...

امروز چهلمِ مادربزرگم بود؛از بهشت زهرا که برگشتیم پدربزرگم ک...

امروز چهلم مادربزرگم بود؛از بهشت زهرا که برگشتیم پدربزرگم کن...

دلم هوس یه خونه قدیمی رو داره؛خونه هایی با شیشه های رنگی و ا...

کدام فاطمه ؟! کدام زهرا ؟!نویسنده: مونا ابراهیم نظریسیسمونی ...

خانمَم همیشه میگفت دوستت دارم،منم گذرا میگفتم منم همینطور عز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط