My boyfriend
My boyfriend
P:17
وقتی بالاخره مهمونی یه کم آروم شد، تو و جیمین به یه بهونه از سالن فاصله گرفتید.
همه هنوز درگیر همون صحنه بودن، ولی دیگه کسی چیزی نمیگفت. تو هم نمیخواستی دوباره نگاهها رویت برگرده.
جیمین درِ راهرو رو آروم پشت سرت بست و هر دو چند لحظه فقط ساکت موندین.
راهرو نیمهتاریک بود، فقط نور کمرنگی از سالن میاومد.
تو دستهات رو به هم گره کرده بودی و هنوز از شدت عصبانیت و شرمندگی، نفسهات کمی نامنظم بود.
جیمین اول بهت نگاه کرد، بعد با همون آرامش همیشگیاش گفت:
— «حالت بهتره؟»
تو شونههات رو بالا انداختی و با یه لبخند کمرنگ جواب دادی:
— «نمیدونم. هنوز از دست سابرینا عصبیام.»
جیمین آهسته خندید، اما خندهاش کوتاه و نرم بود.
— «حق داری. راستش منم وقتی پیام دادی، فهمیدم قراره یه چیزی بشه.»
تو ابرو بالا انداختی:
— «پیامت واقعاً اونقدر بد بود؟»
— «نه، بد نبود.»
کمی مکث کرد و ادامه داد:
— «فقط خیلی… نزدیک شده بود. بیش از حد.»
با شنیدن این جمله، یه لحظه گرمای عجیبی توی صورتت نشست.
نگاهت رو دزدیدی و زیر لب گفتی:
— «متأسفم که مجبور شدی تحملش کنی.»
جیمین بلافاصله گفت:
— «لازم نیست معذرت بخوای. تو که کاری نکردی.»
بعد یه قدم نزدیکتر شد، طوری که دیگه فاصلهتون خیلی کم شد.
صدای سالن از دور میاومد، اما انگار برای تو همهچیز آرامتر شده بود.
جیمین با لحن جدیتر گفت:
— «راستش… وقتی شنیدم تو اونجوری گفتی که من دوستدخترتم…»
تو چشمهات رو بالا آوردی و نگاهش کردی.
او هم مستقیم بهت خیره شد.
یه سکوت کوتاه بینتون افتاد.
— «من غافلگیر شدم.»
لبخند کوچیکی زد.
— «ولی… ناراحت نشدم.»
تو قلبت یه ضربهی محکم خورد.
حس کردی هوا یکدفعه گرمتر شده.
— «واقعا؟»
صدات آرومتر از قبل بود.
جیمین سرش رو تکون داد:
— «آره. چون میدونستم اون لحظه از روی عصبانیت گفتی. ولی…»
نگاهش رو برای یه ثانیه ازت برداشت و دوباره برگشت به چشمهات.
— «شاید هم یه بخش کوچیکش، چیزی بود که واقعاً میخواستی بگی.»
تو نفسات گیر کرد.
برای لحظهای نتونستی جواب بدی.
سکوت بینتون اینبار از جنس تنش نبود؛ از جنس چیزی بود که هنوز اسمش رو نمیدونستی.
تو خیلی آهسته گفتی:
— «من فقط نمیخواستم سابرینا فکر کنه میتونه هر کاری دلش خواست بکنه.»
جیمین لبخندش اینبار پررنگتر شد.
— «میدونم.»
بعد با صدایی آرومتر ادامه داد:
— «ولی راستش، از اینکه ازم دفاع کردی خوشم اومد.»
تو بهش نگاه کردی.
اینبار چشم ازش برنداشتی.
— «چون واقعاً برام مهمی.»
همین جمله رو گفتی و بعد سریع حس کردی ممکنه زیادی صادقانه بوده باشه.
برای همین نگاهت رو پایین انداختی.
جیمین اما ساکت نموند.
خیلی آرام گفت:
— «تو هم برای من مهمی، جیسو.»
اونقدر ساده و بیتکلف گفت که انگار بزرگترین چیز دنیا رو به طبیعیترین شکل ممکن گفته.
تو دوباره بهش نگاه کردی.
نه خبری از شوخی بود، نه از طفره رفتن. فقط خودش بود، روبهروی تو، در همون راهروی خلوت.
جیمین ادامه داد:
— «برای همین دلم نمیخواست امشب بیشتر از این بهت فشار بیاد.»
تو لبخند زدی، اینبار واقعیتر.
— «ولی شد که.»
— «آره…»
آهسته خندید.
— «ولی الان حداقل کنارمی.»
این جمله بینتون موند.
انگار هیچکدوم نمیخواستین اولی باشه که این سکوت رو میشکنه.
بعد جیمین دستش رو بالا آورد و خیلی آرام، انگار منتظر اجازه باشه، یه تار مو رو از روی صورتت کنار زد.
حرکتش اونقدر نرم و محتاط بود که دلت لرزید.
— «اگه خواستی، میتونیم یه کم دیگه هم اینجا بمونیم. یا برگردیم وقتی اوضاع آرومتر شد.»
تو چند ثانیه فقط نگاهش کردی.
بعد خیلی آهسته گفتی:
— «فقط… یه کم دیگه اینجا بمون.»
و جیمین هم سرش رو تکون داد.
— «باشه.»
و همونجا، توی اون راهروی ساکت، کنار کسی که بالاخره دیگه لازم نبود چیزی رو پنهان کنی، برای اولین بار بعد از اون دعوا، واقعاً نفس کشیدی.
الان پارت بعد رو میزارم
P:17
وقتی بالاخره مهمونی یه کم آروم شد، تو و جیمین به یه بهونه از سالن فاصله گرفتید.
همه هنوز درگیر همون صحنه بودن، ولی دیگه کسی چیزی نمیگفت. تو هم نمیخواستی دوباره نگاهها رویت برگرده.
جیمین درِ راهرو رو آروم پشت سرت بست و هر دو چند لحظه فقط ساکت موندین.
راهرو نیمهتاریک بود، فقط نور کمرنگی از سالن میاومد.
تو دستهات رو به هم گره کرده بودی و هنوز از شدت عصبانیت و شرمندگی، نفسهات کمی نامنظم بود.
جیمین اول بهت نگاه کرد، بعد با همون آرامش همیشگیاش گفت:
— «حالت بهتره؟»
تو شونههات رو بالا انداختی و با یه لبخند کمرنگ جواب دادی:
— «نمیدونم. هنوز از دست سابرینا عصبیام.»
جیمین آهسته خندید، اما خندهاش کوتاه و نرم بود.
— «حق داری. راستش منم وقتی پیام دادی، فهمیدم قراره یه چیزی بشه.»
تو ابرو بالا انداختی:
— «پیامت واقعاً اونقدر بد بود؟»
— «نه، بد نبود.»
کمی مکث کرد و ادامه داد:
— «فقط خیلی… نزدیک شده بود. بیش از حد.»
با شنیدن این جمله، یه لحظه گرمای عجیبی توی صورتت نشست.
نگاهت رو دزدیدی و زیر لب گفتی:
— «متأسفم که مجبور شدی تحملش کنی.»
جیمین بلافاصله گفت:
— «لازم نیست معذرت بخوای. تو که کاری نکردی.»
بعد یه قدم نزدیکتر شد، طوری که دیگه فاصلهتون خیلی کم شد.
صدای سالن از دور میاومد، اما انگار برای تو همهچیز آرامتر شده بود.
جیمین با لحن جدیتر گفت:
— «راستش… وقتی شنیدم تو اونجوری گفتی که من دوستدخترتم…»
تو چشمهات رو بالا آوردی و نگاهش کردی.
او هم مستقیم بهت خیره شد.
یه سکوت کوتاه بینتون افتاد.
— «من غافلگیر شدم.»
لبخند کوچیکی زد.
— «ولی… ناراحت نشدم.»
تو قلبت یه ضربهی محکم خورد.
حس کردی هوا یکدفعه گرمتر شده.
— «واقعا؟»
صدات آرومتر از قبل بود.
جیمین سرش رو تکون داد:
— «آره. چون میدونستم اون لحظه از روی عصبانیت گفتی. ولی…»
نگاهش رو برای یه ثانیه ازت برداشت و دوباره برگشت به چشمهات.
— «شاید هم یه بخش کوچیکش، چیزی بود که واقعاً میخواستی بگی.»
تو نفسات گیر کرد.
برای لحظهای نتونستی جواب بدی.
سکوت بینتون اینبار از جنس تنش نبود؛ از جنس چیزی بود که هنوز اسمش رو نمیدونستی.
تو خیلی آهسته گفتی:
— «من فقط نمیخواستم سابرینا فکر کنه میتونه هر کاری دلش خواست بکنه.»
جیمین لبخندش اینبار پررنگتر شد.
— «میدونم.»
بعد با صدایی آرومتر ادامه داد:
— «ولی راستش، از اینکه ازم دفاع کردی خوشم اومد.»
تو بهش نگاه کردی.
اینبار چشم ازش برنداشتی.
— «چون واقعاً برام مهمی.»
همین جمله رو گفتی و بعد سریع حس کردی ممکنه زیادی صادقانه بوده باشه.
برای همین نگاهت رو پایین انداختی.
جیمین اما ساکت نموند.
خیلی آرام گفت:
— «تو هم برای من مهمی، جیسو.»
اونقدر ساده و بیتکلف گفت که انگار بزرگترین چیز دنیا رو به طبیعیترین شکل ممکن گفته.
تو دوباره بهش نگاه کردی.
نه خبری از شوخی بود، نه از طفره رفتن. فقط خودش بود، روبهروی تو، در همون راهروی خلوت.
جیمین ادامه داد:
— «برای همین دلم نمیخواست امشب بیشتر از این بهت فشار بیاد.»
تو لبخند زدی، اینبار واقعیتر.
— «ولی شد که.»
— «آره…»
آهسته خندید.
— «ولی الان حداقل کنارمی.»
این جمله بینتون موند.
انگار هیچکدوم نمیخواستین اولی باشه که این سکوت رو میشکنه.
بعد جیمین دستش رو بالا آورد و خیلی آرام، انگار منتظر اجازه باشه، یه تار مو رو از روی صورتت کنار زد.
حرکتش اونقدر نرم و محتاط بود که دلت لرزید.
— «اگه خواستی، میتونیم یه کم دیگه هم اینجا بمونیم. یا برگردیم وقتی اوضاع آرومتر شد.»
تو چند ثانیه فقط نگاهش کردی.
بعد خیلی آهسته گفتی:
— «فقط… یه کم دیگه اینجا بمون.»
و جیمین هم سرش رو تکون داد.
— «باشه.»
و همونجا، توی اون راهروی ساکت، کنار کسی که بالاخره دیگه لازم نبود چیزی رو پنهان کنی، برای اولین بار بعد از اون دعوا، واقعاً نفس کشیدی.
الان پارت بعد رو میزارم
- ۶۲۶
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط