سناریو اسلیترین
چند پارتی تام ریدل/ Enemies to lovers
!اهنگ روی تصویر رو گوش بدید!
خودم بنظرم خیلیییییییی اهنگ بهشون میاددددد شاید یه کوچولو برای این آهنگ زود بود اما خیلی بهشون میاد🎀
Part 10
شنبه صبح:
هاگزمید زیر برف آروم خوابیده بود.
تو چند دقیقه زودتر رسیده بودی.
صدای قدمهای آشنا روی برف پیچید.
تام روبهروت ایستاد.
همون کت مشکی همیشگی.
همون نگاه غیرقابلخوندن.
چند ثانیه فقط نگاهت کرد.
بعد گفت:
«فکر نمیکردم بیای.»
لبخند زدی.
«منم فکر نمیکردم تو واقعاً منتظرم باشی.»
گوشهی لبش خیلی کم تکون خورد.
«من همیشه سر قرارهایی که خودم میذارم، میام.»
ابروت بالا رفت.
«پس قبول کردی این قراره؟»
یه قدم بهت نزدیک شد.
اونقدر که فقط یه نفس فاصله بینتون مونده بود.
«نه.»
صداش آروم بود.
«اسم دیگهای براش پیدا کن.»
بعد از چند دقیقه قدم زدن، جلوی ویترین یه کتابفروشی ایستادی.
داشتی اسم کتابها رو میخوندی که تام آروم کنارت ایستاد.
بدون اینکه متوجه بشی، فاصلهتون اونقدر کم شده بود که نوک انگشتهاتون به هم میخورد.
نه تو کنار رفتی. نه اون.
«داری به چی نگاه میکنی؟»
اسم یه کتاب قدیمی رو نشون دادی.
«همیشه دلم میخواست بخونمش.»
تام فقط یه نگاه به کتاب انداخت.
بعد بدون حرف وارد مغازه شد.
وقتی بیرون اومد.
کتاب توی دستش بود.
به سمتت گرفت.
«بگیر.»
متعجب نگاهش کردی.
«تام...»
«قرضه.»
لبخند زدی.
«حتی نذاشتی تشکر کنم.»
«لازم نیست.»
چند دقیقه بعد، دوباره توی خیابون قدم میزدین. باد شدیدی وزید.
چند تار مو روی صورتت افتاد.
خواستی کنارشون بزنی اما خب قبل از تو.
دست تام بالا اومد. خیلی آروم.
فقط نوک انگشتهاش موها رو از جلوی چشمت کنار زد.
حرکتش انقدر کوتاه بود که انگار خودش هم نفهمیده بود انجامش داده.
بعد خیلی آروم عقب کشیدش.
نگاهش رو ازت برنداشت.
«جلوی دیدت رو گرفته بود.»
«حتماً فقط همین بود.»
هیچ جوابی نداد.
اما نگاهش. با حرفاش یکی نبود.
کنار دریاچهی یخزده، هر دوتون به آب خیره شده بودین.
چند دقیقه فقط سکوت بود.
بعد تو آروم گفتی:
«یه سؤال بپرسم؟»
تام نگاهش رو از آب برنداشت.
«بپرس.»
«اون روز... واقعاً فقط برای پروژه دعوتم کردی؟»
یه لبخند خیلی کمرنگ روی لبش نشست.
«نه.»
چند ثانیه گذشت.
«پس چرا؟»
این بار سرش رو به سمتت برگردوند.
نگاهش آروم بود، ولی خوندنش غیرممکن.
«خواستم یه چیزی رو بفهمم.»
اخم کردی.
«چی رو؟»
یه قدم بهت نزدیکتر شد.
نه برای اینکه لمست کنه...
فقط اونقدر که مجبور شی برای نگاه کردن به چشمهاش، سرت رو کمی بالا بگیری.
«اینکه وقتی فقط خودمون دوتاییم...»
مکث کرد.
«...بازم مثل بقیه اعصابم رو به هم میریزی یا نه.»
خندیدی.
«و نتیجه؟»
چند ثانیه فقط نگاهت کرد.
اونقدر طولانی که صدای باد هم انگار محو شد.
بعد خیلی آروم گفت:
«بدتر شد.»
نفست برای یه لحظه بند اومد.
«یعنی چی؟»
گوشهی لبش خیلی کم بالا رفت.
«لازم نیست الان بدونی.»
بعد خیلی آروم از کنارت رد شد.
دو سه قدم که دور شد، بدون اینکه برگرده گفت:
«بیا... قبل از اینکه همه فکر کنن واقعاً با هم کنار میایم.»
تو هم در حالی که دنبالش راه افتادی، زیر لب با خنده گفتی:
«فکر کنم برای این یکی... دیگه دیر شده.»
برای اولین بار...
تام جواب نداد.
فقط لبخند خیلی کوچیکی زد؛ همون لبخندی که اگر حواست نبود، اصلاً نمیدیدیش.
پایان پارت ۱۰ ☕️
!اهنگ روی تصویر رو گوش بدید!
خودم بنظرم خیلیییییییی اهنگ بهشون میاددددد شاید یه کوچولو برای این آهنگ زود بود اما خیلی بهشون میاد🎀
Part 10
شنبه صبح:
هاگزمید زیر برف آروم خوابیده بود.
تو چند دقیقه زودتر رسیده بودی.
صدای قدمهای آشنا روی برف پیچید.
تام روبهروت ایستاد.
همون کت مشکی همیشگی.
همون نگاه غیرقابلخوندن.
چند ثانیه فقط نگاهت کرد.
بعد گفت:
«فکر نمیکردم بیای.»
لبخند زدی.
«منم فکر نمیکردم تو واقعاً منتظرم باشی.»
گوشهی لبش خیلی کم تکون خورد.
«من همیشه سر قرارهایی که خودم میذارم، میام.»
ابروت بالا رفت.
«پس قبول کردی این قراره؟»
یه قدم بهت نزدیک شد.
اونقدر که فقط یه نفس فاصله بینتون مونده بود.
«نه.»
صداش آروم بود.
«اسم دیگهای براش پیدا کن.»
بعد از چند دقیقه قدم زدن، جلوی ویترین یه کتابفروشی ایستادی.
داشتی اسم کتابها رو میخوندی که تام آروم کنارت ایستاد.
بدون اینکه متوجه بشی، فاصلهتون اونقدر کم شده بود که نوک انگشتهاتون به هم میخورد.
نه تو کنار رفتی. نه اون.
«داری به چی نگاه میکنی؟»
اسم یه کتاب قدیمی رو نشون دادی.
«همیشه دلم میخواست بخونمش.»
تام فقط یه نگاه به کتاب انداخت.
بعد بدون حرف وارد مغازه شد.
وقتی بیرون اومد.
کتاب توی دستش بود.
به سمتت گرفت.
«بگیر.»
متعجب نگاهش کردی.
«تام...»
«قرضه.»
لبخند زدی.
«حتی نذاشتی تشکر کنم.»
«لازم نیست.»
چند دقیقه بعد، دوباره توی خیابون قدم میزدین. باد شدیدی وزید.
چند تار مو روی صورتت افتاد.
خواستی کنارشون بزنی اما خب قبل از تو.
دست تام بالا اومد. خیلی آروم.
فقط نوک انگشتهاش موها رو از جلوی چشمت کنار زد.
حرکتش انقدر کوتاه بود که انگار خودش هم نفهمیده بود انجامش داده.
بعد خیلی آروم عقب کشیدش.
نگاهش رو ازت برنداشت.
«جلوی دیدت رو گرفته بود.»
«حتماً فقط همین بود.»
هیچ جوابی نداد.
اما نگاهش. با حرفاش یکی نبود.
کنار دریاچهی یخزده، هر دوتون به آب خیره شده بودین.
چند دقیقه فقط سکوت بود.
بعد تو آروم گفتی:
«یه سؤال بپرسم؟»
تام نگاهش رو از آب برنداشت.
«بپرس.»
«اون روز... واقعاً فقط برای پروژه دعوتم کردی؟»
یه لبخند خیلی کمرنگ روی لبش نشست.
«نه.»
چند ثانیه گذشت.
«پس چرا؟»
این بار سرش رو به سمتت برگردوند.
نگاهش آروم بود، ولی خوندنش غیرممکن.
«خواستم یه چیزی رو بفهمم.»
اخم کردی.
«چی رو؟»
یه قدم بهت نزدیکتر شد.
نه برای اینکه لمست کنه...
فقط اونقدر که مجبور شی برای نگاه کردن به چشمهاش، سرت رو کمی بالا بگیری.
«اینکه وقتی فقط خودمون دوتاییم...»
مکث کرد.
«...بازم مثل بقیه اعصابم رو به هم میریزی یا نه.»
خندیدی.
«و نتیجه؟»
چند ثانیه فقط نگاهت کرد.
اونقدر طولانی که صدای باد هم انگار محو شد.
بعد خیلی آروم گفت:
«بدتر شد.»
نفست برای یه لحظه بند اومد.
«یعنی چی؟»
گوشهی لبش خیلی کم بالا رفت.
«لازم نیست الان بدونی.»
بعد خیلی آروم از کنارت رد شد.
دو سه قدم که دور شد، بدون اینکه برگرده گفت:
«بیا... قبل از اینکه همه فکر کنن واقعاً با هم کنار میایم.»
تو هم در حالی که دنبالش راه افتادی، زیر لب با خنده گفتی:
«فکر کنم برای این یکی... دیگه دیر شده.»
برای اولین بار...
تام جواب نداد.
فقط لبخند خیلی کوچیکی زد؛ همون لبخندی که اگر حواست نبود، اصلاً نمیدیدیش.
پایان پارت ۱۰ ☕️
- ۴۷۹
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط